تبليغاتX
حسينيه اعظم مهديشهريهاي مقيم تهران
W W W . M A F E . I R
حسينيه اعظم مهديشهريهاي مقيم تهران
امروز سه شنبه و در دفتر حسینیه به یاد تمامی خادمین و کنیزان حضرت زهرا(س) که در جمع ما نیستند که انشاء ا.. روحشان شاد باشد و در شب سالروز میلاد سرور تمام شیعیان ٫ مولود کعبه فاتح خیبر تقویم مراسمات سال جاری ۸۷ حسینیه را لینک داده و منتظر شروع مراسم میلاد حضرت علي (ع) در جمع عاشقان آن حضرت در حسینیه و در جمع همشهریان عزیز و گرامی مهدیشهری هستیم .

شادی تمامی گذشتگان از حسینیه و همشهریان مهدیشهری و تعجیل در فرج امام زمان (عج) صلوات

            

شب ميلاد حضرت علي 1387

روابط عمومی حسینیه | -


روز

تاریخ

مناسبت

مداح سخنران

پنج شنبه

29/1/87

شام غریبان وفات حضرت معصومه (س)

 

جمعه

17/3/87

شب شهادت حضرت فاطمه زهرا (س)

حجت الاسلام بارانی

سه شنبه

4/4/87

شب ولادت حضرت زهرا (س) دعای توسل

 

شنبه

15/4/87

شب شهادت حضرت امام هادی النقی (ع)

 

سه شنبه

25/4/87

شب ولادت امیرالمومنان حضرت علی (ع) دعای توسل

 

جمعه

28/4/87

شام غریبان حضرت زینب(س)

 سخنران:حجت الاسلام فرقانی خراسانی- مداح : حاج محمد شمس

یک شنبه

6/5/87

شب شهادت حضرت امام موسی کاظم (ع)

 

سه شنبه

8/5/87

شب مبعث حضرت رسول اکرم (ص) دعای توسل

 

سه شنبه

15/5/87

میلاد امام حسین (ع)-حضرت ابوالفضل(ع)-امام سجاد (ع)

 

شنبه

26/5/87

شب میلاد حضرت مهدی قائم آل محمد (عج)

 

سه شنبه

26/6/87

شب میلاد کریم آل طه امام حسن مجتبی (ع) 15 رمضان

 

از شب 15 رمضان شب میلاد امام حسن (ع) الی شب شهادت حضرت علی (ع) ولیالی قدر مراسم احیاء و عزاداری در حسینیه همراه با سخنرانی و مداحی برقرار می باشد .

چهارشنبه

10/7/87

اول شوال و روز سعید عید فطر برپایی نماز عید

 

جمعه

3/8/87

شب شهادت امام جعفر صادق (ع)

 

یکشنبه

19/8/87

شب میلاد  ثامن الائمه حضرت علی بن موسی الرضا(ع)

 

پنج شنبه

7/9/87

شب شهادت حضرت جواد الائمه (ع)

 

جمعه

15/9/87

شب شهادت حضرت امام محمد باقر (ع)

 

سه شنبه

26/9/87

شب عید سعید غدیر خم دعای توسل

 

یک شنبه

شب اول محرم الحرام مراسم عزاداری وسخنرانی از شب اول محرم بعد از نماز مغرب و عشاء الی شب 17 محرم در حسینیه برگزار می گردد .

یک شنبه

13/11/87

شام غریبان 3 ساله امام حسین حضرت رقیه (س)

 

یک شنبه

27/11/87

شب اربعین سالار شهیدان کربلا امام حسین(ع)

 

سه شنبه

6/12/87

شهادت حضرت رسول اکرم(ص)- امام حسن مجتبی(ع) امام رضا (ع) همراه با دعای توسل

پنج شنبه

15/12/87

شب شهادت  ابا محمد حضرت امام حسن عسکری(ع)

 

شنبه

24/12/87

شب میلاد حضرت رسول اکرم (ص) و امام جعفر صادق (ع)

 

یاد آور می شود در شب های چهارشنبه مراسم پرفیض دعای توسل هر هفته در حسینیه همراه با قرائت قرآن  برگزار می گردد .

....................................................................................................

شادی روح امامان معصومین و شهدا اسلام و انقلاب و هشت سال دفاع مقدس و شادی روح بنیانگذار کبیر انقلاب و عزیزانش و کلیه خدمتگزاران به آرمانهای نظام والای جمهوری اسلامی ایران ، علمای اسلام و  خدمتگزاران حسینیه اعظم مهدیشهریهای مقیم تهران و تعجیل فرج حضرت مهدی (عج) 3 صلوات

 

روابط عمومی حسینیه | -


1ـولادت و حسب و نسب

كعبه امروز تماشاگه اهل نظر است‏ 
كز سراپرده حق نور خدا جلوه‏گر است‏ 
آمد از قبله برون قبله نمائى كه در اوست‏ 
آنچه منظور دل مردم صاحب نظر است‏ 
مگر از طرف چمن بوى گل آورد نسيم‏ 
كه فضا غاليه افشان چو نسيم سحر است‏ 
مگر آهوى حرم نافه مشگين بگشود 
كه پراكنده در آفاق همه مشگ‏تر است‏ 
عاشقان را ز شعف بزم و بساط دگريست‏ 
عارفان را ز طرف و جدو نشاط دگر است‏ 
آسمان را ز فروزنده كواكب گوئى‏ 
اشك شوق است كه بر چهره روان از بصر است‏ 
پسرى فاطمه بنت است زاد چون شير 
رو بهان را همه انديشه از آن شير نر است‏ 
آمد آن شمع فروزنده كانون وجود 
كاتش عشق رخش در همه جا شعله‏ور است‏ 
داد خواهان جهان را ز حرم مژده رسيد 
كه عيان موكب مسعود شه دادگر است‏ 
چه جمالى كه فروزنده چو خورشيد بروز 
چه جبينى كه درخشنده بشب چون قمر است‏ 
قدر برتر ز فلك،علم فزونتر ز نجوم‏ 
نعمتش بيحد وجود و كرمش بى شمر است‏ 
سر تسليم نهد بر خط فرمان قضا 
آنكه خود بنده فرمان مطاعش قدر است‏ 
كيست شايسته او رنگ خلافت جز او 
كز همه برتر و داناتر و شايسته‏تر است‏ 
پشت اسلام ز بازوى على گشت قوى‏ 
نخل توحيد ز شمشير على بار ور است‏ 
سر به محراب پى بندگى آورد فرود 
كى ز شمشير جفا شير خدا را حذر است‏ 
ز ادب چهره بر آن قبله حاجات بنه‏ 
كه شهان را چو گدا جبهه بر آن خاك در است (1)

بنا بوشته مورخين ولادت على عليه السلام در روز جمعه 13 رجب در سال سى‏ام عام الفيل (2) بطرز عجيب و بيسابقه‏اى در درون كعبه يعنى خانه خدا بوقوع پيوست،محقق دانشمند حجة الاسلام نير گويد:

اى آنكه حريم كعبه كاشانه تست‏ 
بطحا صدف گوهر يكدانه تست‏ 
گر مولد تو بكعبه آمد چه عجب‏ 
اى نجل خليل خانه خود خانه تست

پدر آنحضرت ابو طالب فرزند عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف و مادرش هم فاطمه دختر اسد بن هاشم بود بنا بر اين على عليه السلام از هر دو طرف هاشمى نسب است (3)

اما ولادت اين كودك مانند ولادت ساير كودكان بسادگى و بطور عادى نبود بلكه با تحولات عجيب و معنوى توأم بوده است مادر اين طفل خدا پرست بوده و با دين حنيف ابراهيم زندگى ميكرد و پيوسته بدرگاه خدا مناجات كرده و تقاضا مينمود كه وضع اين حمل را بر او آسان گرداند زيرا تا باين كودك حامل بود خود را مستغرق در نور الهى ميديد و گوئى از ملكوت اعلى بوى الهام شده بود كه اين طفل با ساير مواليد فرق بسيار دارد.

شيخ صدوق و فتال نيشابورى از يزيد بن قعنب روايت كرده‏اند كه گفت من با عباس بن عبد المطلب و گروهى از عبد العزى در كنار خانه خدا نشسته بوديم كه فاطمه بنت اسد مادر امير المؤمنين در حاليكه نه ماه باو آبستن بود و درد مخاض داشت آمد و گفت خدايا من بتو و بدانچه از رسولان و كتابها از جانب تو آمده‏اند ايمان دارم و سخن جدم ابراهيم خليل را تصديق ميكنم و اوست كه اين بيت عتيق را بنا نهاده است بحق آنكه اين خانه را ساخته و بحق مولودى كه در شكم من است ولادت او را بر من آسان گردان،يزيد بن قعنب گويد ما بچشم خودديديم كه خانه كعبه از پشت(مستجار) شكافت و فاطمه بدرون خانه رفت و از چشم ما پنهان گرديد و ديوار بهم بر آمد چون خواستيم قفل درب خانه را باز كنيم گشوده نشد لذا دانستيم كه اين كار از امر خداى عز و جل است و فاطمه پس از چهار روز بيرون آمد و در حاليكه امير المؤمنين عليه السلام را در روى دست داشت گفت من بر همه زنهاى گذشته برترى دارم زيرا آسيه خدا را به پنهانى پرستيد در آنجا كه پرستش خدا جز از روى ناچارى خوب نبود و مريم دختر عمران نخل خشك را بدست خود جنبانيد تا از خرماى تازه چيد و خورد(و هنگاميكه در بيت المقدس او را درد مخاض گرفت ندا رسيد كه از اينجا بيرون شو اينجا عبادتگاه است و زايشگاه نيست) و من داخل خانه خدا شدم و از ميوه‏هاى بهشتى و بار و برگ آنها خوردم و چون خواستم بيرون آيم هاتفى ندا كرد اى فاطمه نام او را على بگذار كه او على است و خداوند على الاعلى فرمايد من نام او را از نام خود گرفتم و بادب خود تأديبش كردم و او را بغامض علم خود آگاه گردانيدم و اوست كه بتها را از خانه من ميشكند و اوست كه در بام خانه‏ام اذان گويد و مرا تقديس و تمجيد نمايد خوشا بر كسيكه او را دوست دارد و فرمانش برد و واى بر كسى كه او را دشمن دارد و نافرمانيش كند. (4)

و چنين افتخار منحصر بفردى كه براى على عليه السلام در اثر ولادت در اندرون كعبه حاصل شده است بر احدى از عموم افراد بشر چه در گذشته و چه در آينده بدست نيامده است و اين سخن حقيقتى است كه اهل سنت نيز بدان اقرار و اعتراف دارند چنانكه ابن صباغ مالكى در فصول المهمه گويد:

و لم يولد فى البيت الحرام قبله احد سواه و هى فضيلة خصه الله تعالى بها اجلالا له و اعلاء لمرتبته و اظهارا لتكرمته. (5)

يعنى پيش از آنحضرت احدى در خانه كعبه ولادت نيافت مگر خود او واين فضيلتى است كه خداى تعالى به على عليه السلام اختصاص داده تا مردم مرتبه بلند او را بشناسند و از او تجليل و تكريم نمايند.

در جلد نهم بحار در مورد وجه تسميه آنحضرت بعلى چنين نوشته شده است كه چون ابوطالب طفل را از مادرش گرفت بسينه خود چسباند و دست فاطمه را گرفته و بسوى ابطح آمد و به پيشگاه خداوند تعالى چنين مناجات نمود.

يا رب هذا الغسق الدجى‏ 
و القمر المبتلج المضى‏ء 
بين لنا من حكمك المقضى‏ 
ماذا ترى فى اسم ذا الصبى (6)

هاتفى ندا كرد:

خصصتما بالولد الزكى‏ 
و الطاهر المنتجب الرضى‏ 
فاسمه من شامخ على‏ 
على اشتق من العلى (7)

علماى بزرگ اهل سنت نيز در كتب خود بهمين مطلب اشاره كرده‏اند و محمد بن يوسف گنجى شافعى با تغيير چند لفظ و كلمه در كفاية الطالب چنين مينويسد كه در پاسخ تقاضاى ابوطالب ندائى برخاست و اين دو بيت را گفت.

يا اهل بيت المصطفى النبى‏ 
خصصتم بالولد الزكى‏ 
ان اسمه من شامخ العلى‏ 
على اشتق من العلى (8)

و در بعضى روايات آمده است كه فاطمه بنت اسد پس از وضع حمل(پيش از اينكه بوسيله نداى غيبى نام او على گذاشته شود) نام كودك را حيدر نهاد و هنگاميكه او را قنداق كرده بدست شوهر خود ميداد گفت خذه فانه حيدرة و بهمين جهت آنحضرت در غزوه خيبر بمرحب پهلوان معروف يهود فرمود: 
انا الذى سمتنى امى حيدرة 
ضرغام اجام و ليث قسورة (9)

و چون نام آنحضرت على گذاشته شد نام حيدر جزو ساير القاب بر او اطلاق گرديد و از القاب مشهورش حيدر و اسد الله و مرتضى و امير المؤمنين و اخو رسول الله بوده و كنيه آنجناب ابو الحسن و ابوتراب است.

همچنين خدا پرستى و اسلام آوردن فاطمه و ابوطالب نيز از روايات گذشته معلوم ميشود كه آنها در جاهليت موحد بوده و براى تعيين نام فرزند خود بدرگاه خدا استغاثه نموده‏اند،فاطمه بنت اسد براى رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بمنزله مادر بوده و از اولين گروهى است كه به آنحضرت ايمان آورد و بمدينه مهاجرت نمود و هنگام وفاتش نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پيراهن خود را براى كفن او اختصاص داد و بجنازه‏اش نماز خواند و خود در قبر او قرار گرفت تا وى از فشار قبر آسوده گردد و او را تلقين فرمود و دعا نمود. (10)

و ابوطالب هم موحد بوده و پس از بعثت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بدو ايمان آورده و چون شيخ و رئيس قريش بود لذا ايمان خود را مصلحة مخفى مينمود،در امالى صدوق است مردى بابن عباس گفت اى عمو زاده رسولخدا مرا آگاه گردان كه آيا ابوطالب مسلمان بود؟گفت چگونه مسلمان نبود در حاليكه ميگفت:

و قد علموا ان ابننا لا مكذب‏ 
لدينا و لا يعبأ بقول الا باطل

يعنى مشركين مكه دانستند كه فرزند ما(محمد صلى الله عليه و آله و سلم) نزد ما مورد تكذيب نيست و بسخنان بيهوده اعتناء نميكند مثل ابوطالب مثل اصحاب كهف است كه ايمان خود را در دل مخفى نگهميداشتند و ظاهرا مشرك بودند و خداوند دو ثواب بآنها داد،حضرت صادق عليه السلام هم فرمود مثل‏ابوطالب مثل اصحاب كهف است كه در دل ايمان داشتند و ظاهرا مشرك بودند و خداوند دو پاداش (يكى براى ايمان و يكى براى تقيه) بآنها داد. (11)

اشعار زيادى از ابوطالب در مدح پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مانده است كه اسلام وى از مضمون آنها كاملا روشن و هويداست چنانكه به آنحضرت خطاب نموده و گويد:

و دعوتنى و علمت انك ناصحى‏ 
و لقد صدقت و كنت قبل امينا 
و ذكرت دينا لا محالة انه‏ 
من خير اديان البرية دينا (12)

بحضرت صادق عرض كردند كه(اهل سنت) گمان كنند كه ابوطالب كافر بوده است فرمود دروغ گويند چگونه كافر بود در حاليكه ميگفت:

ألم تعلموا انا وجدنا محمدا 
نبيا كموسى خط فى اول الكتب (13)

شيخ سليمان بلخى صاحب كتاب ينابيع المودة درباره ابوطالب گويد:

و حامى النبى و معينه و محبه اشد حبا و كفيله و مربيه و المقر بنبوته و المعترف برسالته و المنشد فى مناقبه ابياتا كثيرة و شيخ قريش ابوطالب. (14)

يعنى ابوطالب كه رئيس و بزرگ قريش بود حامى و كمك پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بود و او را بسيار دوست داشت و كفيل معيشت و مربى آنحضرت بود و بنبوتش اقرار و برسالتش اعتراف داشت و در مناقب او اشعار زيادى سروده است.(درباره اثبات ايمان ابوطالب مطالب زيادى در كتب دينى‏نوشته شده و كتابهاى مستقلى نيز مانند كتاب ابوطالب مؤمن قريش برشته تأليف در آمده است) .

بارى ولادت على عليه السلام در اندرون كعبه مفاخر بنى هاشم را جلوه تازه‏اى بخشيد و شعراى عرب و عجم در اينمورد اشعار زيادى سروده‏اند كه در خاتمه اين فصل بچند بيت از سيد حميرى ذيلا اشاره ميگردد.

ولدته فى حرم الاله امه‏ 
و البيت حيث فنائه و المسجد 
بيضاء طاهرة الثياب كريمة 
طابت و طاب وليدها و المولد 
فى ليلة غابت نحوس نجومها 
و بدت مع القمر المنير الاسعد 
ما لف فى خرق القوابل مثله‏ 
الا ابن امنة النبى محمد (15)

مادرش او را در حرم خدا زائيد در حاليكه بيت و مسجد الحرام آستانه او بود.

آن مادر نورانى كه لباسهاى پاكيزه ببر داشت و خود پاكيزه بود و مولود او و محل ولادت نيز پاكيزه بود.

در شبى كه ستاره‏هاى منحوسش ناپيدا بوده و سعيدترين ستاره بهمراه ماه پديد آمده بود .

قابله‏هاى(دنيا) هيچ مولودى را مانند او لباس نپوشاينده‏اند(يعنى هرگز مولودى مانند او بدنيا نيامده) بجز پسر آمنه محمد پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم.

پى‏نوشتها:

(1) از ديوان دكتر قاسم رسا.

(2) حبشى‏هاى فيل سوار كه باصحاب فيل سوار كه باصحاب فيل مشهورند تحت فرماندهى ابرهه براى ويران كردن كعبه بمكه آمده بودند كه خداوند همه آنها را هلاك نمود و خود ابرهه نيز آخرين نفر بود كه بهلاكت رسيد چنانكه در قرآن كريم فرمايد: (ألم تر كيف فعل ربك باصحاب الفيل؟) اعراب حجاز آن سال را مبارك شمرده و نامش را عام الفيل گذاشتند و ولادت نبى اكرم نيز در همانسال بوده است تا 71 سال پس از آنواقعه يعنى تا سال 18 هجرى عام الفيل مبدأ تاريخ مسلمين بود ولى در سال مزبور كه ششمين سال خلافت عمر بود برهنمائى حضرت امير از عام الفيل صرفنظر و سال هجرت نبوى مبدأ تاريخ مسلمانان قرار گرفت.

(3) ابوطالب پيش از ولادت على عليه السلام داراى سه پسر ديگر هم بود كه به ترتيب عبارتند از طالب،عقيل،جعفر.

(4) امالى صدوق مجلس 27 حديث 9ـروضة الواعظين جلد 1 ص 76ـبحار الانوار جلد 35 ص 8ـكشف الغمه ص .19

(5) فصول المهمه ص .14

(6) اى پروردگار صاحب شب تاريك و ماه نور دهنده از حكم مقضى خود براى ما آشكار كن كه اسم اين كودك را چه بگذاريم.

(7) شما دو نفر (ابوطالب و فاطمه) اختصاص يافتيد بفرزند پاكيزه و برگزيده و پسنديده پس نام او على است و على از نام خداوند على الاعلى مشتق شده است.

(8) ينابيع المودة باب 56 ص 255ـكفاية الطالب ص .406

(9) من آنكسم كه مادرم نام مرا حيدر نهاد،شير بيشه‏ام چنان شيرى كه زورمند و پنجه افكن باشد.

(10) اعلام الورىـاصول كافى جلد 2 ابواب تاريخـامالى صدوق مجلس 51 حديث .14

(11) امالى صدوق مجلس 89 حديث 12 و 13ـروضة الواعظين جلد 1 ص 139

12) بحار الانوار جلد 35 ص 124ـمرا(بدين خود) دعوت كردى و من دانستم كه يقينا تو خير خواه منى و تو از اين پيش راستگو و امين بودى و دينى را بمردم عرضه داشتى كه آن بهترين اديان است.

(13) اصول كافى جلد 2 باب ابواب التاريخـآيا ندانستيد كه ما محمد(ص) را مانند موسى به پيغمبرى يافتيم كه در كتابهاى گذشته نامش نوشته شده است.

(14) ينابيع المودة باب 52 ص .152

(15) روضة الواعظين جلد 1 ص .81

روابط عمومی حسینیه | -


در آفرینش بی نظیری


ای علی، ای شاهکار خلقت باری تعالی

ای جمالت جلوه گاه ذات پاک کبریایی

ای علی، ای دست تو دست توانای الهی

ای علی، ای حکم عالمگیر تو حکم خدایی

ای علی، نام تو و داغ تو اندر دل فکندم

من به لوح سینه درد آشنا نقش تو کندم

هر دم آهنگ علی برخیزد از نای وجودم

ای علی، بشنو نوای عشق را از بند بندم

رزم را یکتا سواری، فتح را تنها امیدی

هان، تویی شیرخدا سرحلقه شمشیر زنها

عدل را نیکو پناهی، رحم را تنها نشانی

هان، تویی یار یتیمان، یاور بیت الحزن ها

شب نخفتی تا یتیم بی امان آرام خوابد

گرسنه ماندی که خوان بی نوا بی نان نماند

خون دل خوردی که خون مردمی بی جا نریزد

خون خود را ریختی تا ظلم را بنیان نماند

قصّه های زورمندان دیدم و بسیار دیدم

چون علی در عرصه عالم هماوردی ندیدم

از بزرگان داستان ها خواندم و بسیار خواندم

راستی در آفرینش چون علی مردی ندیدم

هرچه خواندم از علی سرمایه توحید من شد

من به نور شاه مردان یافتم راه خدا را

مکتب پیغمبران را او معلّم بود و من هم

در جمال پاک او دیدم جمال انبیا را

هیچگه در آفرینش بی علی سیری نکردم

من به نور صبحگاهی دیده ام نور علی را

از خدا هرگز ندانستم جدا او را که دیدم

روز و شب در گردش چرخ زمان دست ولی را

قصّه ها از پهلوانان خوانده ام، امّا چه گویم

پهلوان هرگز نریزد اشک پیش مستمندان

لیکن آی آگه دلان، تاریخ می داند که هر دم

دیده اند اشک علی را پیش روی دردمندان

عاجزی در دست ظالم، ظالمی بدخواه عاجز

هر که را غیر از علی دیدم، بدین هنجار دیدم

شاه مردان را به کوی دردمندان اشک ریزان

لیک با گردنکش خودکامه در پیکار دیدم

داستان پهلوانان را بسی خواندم، ولیکن

زورمندان را نباشد راه و رسم مهربانی

جز علی شیرخدا، کس را ندانم کز سر مهر

اشک ریزد بر یتیمان در شکوه پهلوانی

روزها شیر خدا بود و دلِ مَردم نوازَش

شام ها اندوه مردم بود و چشم اشکبارش

در جوانمردی فرید دهر بود آن بی همانند

لافتی الاّ علی لا سیف الاّ ذوالفقارش

ای علی، ای تک سوار پهن دشت آفرینش

من چه گویم؟ قطره وصف پهن دریا کی تواند؟

تو ابر مردی، یگانه گوهر بحر وجودی

بی قرینی در جهان، وین نکته را تاریخ داند

آیه "الیوم اکملت لکم دین" فاش گوید

تو امید امّتی، شاهنشه خمّ غدیری

ای علی، بر شانه ی پاک محمّد پا نهادی

تا بداند عالمی در آفرینش بی نظیری

گر بشر گویم ترا از گفته خود شرمگینم

ور خدا خوانم ترا  ز اندیشه خود بیمناکم

فاش گویم: در تو دیدم جلوه ذات خدا را

وین سخن حق است و از آن نیست نه شرمم نه باکم

چشم در راه تو دارم ای شه آزاد مردان

تا بتابی نوری از ملک ولایت در ضمیرم

راه حق پویم اگر نور تو گردد راهبانم

فیض حق یابم اگر دست تو باشد دستگیرم

شعر از مهدی سهیلی


امیر مومنان علی (ع)


امیر مومنان، حیدر چو شمشیر ظفر بندد

ره خصم ستم گستر، به آیین دگر بندد

بود دست خدا با او، نشان "هل اتی" با او

لوای "انما" با او، که منشور ظفر بندد

هژبر(1) عرصه هیجا(2)، به تیغ آفتاب آسا

شکافد سینه شب را، اگر راه سحر بندد

در آیین سخندانی، شود در گوهر افشانی

که با الطاف یزدانی، سخن در مشک تر بندد

علی همراز پیغمبر، علی دمساز پیغمبر

که هم آواز پیغمبر (ص)، چو نی لب در شکر بندد

به عزم راستین هر دم قضا، در پای او افتد

به رزم آهنین در هر زمان دست قدر بندد

جهان را قیر گون یابی، اگر از ما نظر گیرد

فلک اخترفشان بینی، اگر بر ما نظر بندد

پی آزادی انسان، زجا خیزد اگر خیزد

پی دفع ستمکاران، کمربندد، اگر بندد

امید جاودانست او، مراد عارفانست او

همه تن جان جانست او، چو دل از خاک بر بندد

به معراج صفا، پرّان شود تا منزل جانان

دعا از آشیان جان چو بر بال اثر بندد

به میدان ولا، هر شب، رکاب از ماه نو گیرد

به روز رزم، از مهر جهان آرا، سپر بندد

به راه دوست جان بازد، سراپا سوزد و سازد

به گردون سر برافرازد، ز تن بار سفر بندد

به محراب نماز شب، درون شعله های تب

ز اشک دیده چون کوکب، فلک را در گهر بندد

مرا "مشفق" سخن خاموش مانَد بر لب از حسرت

اگر مهر ولایش بر رخ اندیشه در بندد

شعر از مشفق کاشانی (عباس کی منش )


میلاد علی (ع)


ای علی، ای آیت جان، آمدی

آمدی، ای جان جانان، آمدی

ذات حق را جلوه گر چون آفتاب

دل فروز، از مشرق جان آمدی

کعبه از نور جمالت روشن است

کز حریم لطف یزدان آمدی

ای ز تو، آیین احمد در کمال

ای دلیل راه انسان، آمدی

شهر بند عشق را، مفتاح راز

تا گشایی راز قرآن آمدی

خاتم دین خدا را پاسدار

ای به حشمت چون سلیمان آمدی

تا بر افروزی چراغ معرفت

در طریق علم و عرفان آمدی

یار با مظلوم و، با ظالم به جنگ

رحمتِ این، زحمتِ آن، آمدی

برفراز قله آزادگی

عالم آرا، مهر تابان آمدی

دردهای دردمندان را به لطف

ای طبیب جان، به درمان آمدی

تا بسوزی پرده های شرک را

شعله آسا، گرم و سوزان آمدی

ای ولی حق زمین را از فروغ

چون فلک، اختر به دامان آمدی

آسمان احمدی را، همچو مهر

سرکشیده از گریبان آمدی

دست حق، آمد برون از آستین

تا تو، ای بازوی ایمان آمدی

موج خیز مکتب توحید را

همچو مروارید غلطان آمدی

قبله جان محبان خدا

مرحبا، ای شیر یزدان آمدی.

شعر از مشفق کاشانی (عباس کی منش )


ولايت چيست ؟ اصل آفرينش

كليد قفل سير درك وبينش

ولايت چيست ؟تحصيل تعهد

صراط ما پس از اياك نعبد

ولايت چيست ؟معراج تكامل

پي اثبات ذات پاك حق قل

ولايت علت غايي مارا

به حمت فعل بي ماضي است مارا

ولايت آبو گل را در هم آميخت

كه از آميختن آدم برانگيخت

ولايت نور را شد ساحل نور

كه طوفانش بود در خط دستور

ولايت كوه آتش را كند گل

به ابراهيم در وقت توكل

ولايت در كف موسي عصا شد

به امر حق به شكل اژدها شد

ولايت را دم عيسي قرين است

كه انفاس خوشش جان آفرين است

ولايت در ولايت گشت كامل

كز او نور هدايت گشت حاصل

ولايت جمع را تفريق دارد

كه دركش سالها تحقيق دارد

ولايت رمز اثبات وجود است

ز جود او همه بود و نبود است

ولايت دشمن نامردمي هاست

يگانه رهبر سر در گمي هاست

ولايت هر كه دارد غم ندارد

قوامش بيش هستو كم ندارد

ولايت يازده نور جلي بود

كه پيوند تمامي با علي بود

اگر خواهي بداني اين علي كيست

ولي حق كسي غير از علي نيست

علي حق را تجلي صفات است

امامت را چو سيم ارتباط است

به او رنگ ولايت چون ولي شد

علي مهدي شدو مهدي علي شد

به نخل دين ولايت برگ و بال است

ولايت را جهان در انتظار است

ولايت پاي تا سر عدل و داد است

بشر را آخرين حكم جهاد است

ولايت كاخها را كوخ سازد

كه قانون بشر منسوخ سازد

ولايت ديده ها را ديده بان است

ظهور مهدي صاحب زمان است

بشر را لطف نا محدود آيد

ظهور مهدي موعود آيد

ولايت معني الله و نور است

شكوه رجعت و روز ظهور است

رسالت از ولايت گشت كامل

كه هستي از كمالش گشت حاصل

ولايت خاتميت راست خاتم

كه ختم خاتميت هست خاتم

دگرگوني اگر عالم پذ يرد

ره خاتم از آن خاتم بگيرد

(ژوليده  نيشابوري)


مژده به اهل ولا ميلاد حيدر رسيد

مخزن اسرار حق ساقى كوثر رسيد

منبع جود و سخا ولى داور رسيد

مظهر لطف خدا، شافع محشر رسيد

على على يا على ، على على يا على (2)

جهان منور شده زنور روى على

زپرتو نور او شمس و قمر منجلى

سيزده ماه رجب زپرده آمد ولى

قبله اهل صفا، ايت اكبر رسيد.

على على يا على ، على على يا على (2)

نام شريفش على ز نام پروردگار

علم و كمال و ادب همه به او واگذار

حامى و يار نبى ستوده كردگار

خديو ملك بقا صاحب منبر رسيد

على على يا على ، على على يا على (2)

فرشتگان را دبير، به مومنين پيشوا

پيمبران را امير به اولياء مقتدا

جهانيان را دلير به متقين رهنما

به گمرهان جهان دليل و رهبر رسيد

على على يا على ، على على يا على (2)


امشب شب ولادت مولای ما علی است

. سلطان دين و دل، شه ارض و سماء علی است

با گوش دل شنو که به يمن قدوم او .

 تسبيح اهل هر دو جهان ذکر يا علی است

دريای علم و معرفت و عشق و بندگی

سرچشمه کرامت بی منتها علی است

سالار صحنه های نبرد و امير حق

. آموزگار واقعهء نينوا علی است

ای آنکه دل شکسته ای از جور روزگار

 بر هر بلا و رنج و مصيبت دوا علی است

زين در کجا روی که نيابی به هيچ روی

بهتر از آن سرای که صاحب سرا علی است

دست نيازت ار ز سر صدق شد بلند

. آن کس که بی دريغ نمايد روا علی است

ای مدعی تو غره به طاعات خويش و من

 دارم اميد آنکه شفيع همه علی است


علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که بما سوا فکندی همه سایة هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

بعلی شناختم من بخدا قسم خدا را

بخدا کهدر دو عالم اثر از فنا نباشد

چو علی گرفته باشد سرچشمة بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دورخ

بشرار قهر سوزد همه جان ما سوا را

برو ای گدای مسکین در خانة علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی که گوید؟ به پسر که قاتل من

چو اسیر تست اکنون باسیر کن مدارا

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب

که علم کند بعالم شهدای کربلا را

چو بدوست عهد بندد زمیان پاکبازان

چو علی که میتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش گفت نه بشر توانمش خواند

متحیرم چه؟ نامم شه ملک لافتی را

بدوچشم خونفشانم همه ای نسیم رحمت

که ز کوی او غباری بمن آر توتیا را

بامید آنکه شاید برسد بخاک پایت

چه پیامها؟ که دادم همه سوز دل صبارا

چه زنم چونای هر دم زنوای شوق او دم

که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوارا

همه شب درین امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنائی بنوازد آشنا را

زنوای مرغ یا حق، بشنو که در دل شب

غم دل بدوست گفتن، چه خوش است شهریارا

استاد شهریار

 


سالیست که من دوخته­ام چشم براهی

آن ماه که هر سال کند جلوه چوماهی

خورشید ولایت بر حب چهره عیان کرد

خورشید نتابیده چنین خوب بماهی

ایقبلة دلها افق کعبه بیارای

بهتر زتو بر قدرت حق نیست گواهی

هم عشق خبر داد ازین مسئله

هم عقل جز حب تودیگر نتوان یافت پناهی

هر جا که روم نام تو بی خویشتن آنجا

چون سائل آشفته نشینم سرراهی

جان آوردم مژده که در جمع احباست از

عین عنایت بمنت تیز نگاهی

آنگاه کنم فخر بعالم که نباشد

چون بنده گدائی و بکردار تو شاهی

نامت بزبان جاری و از شوق نمانده ست

در دیده و در سینه دگر اشگی و آهی

روشن بامید است دل امروز که فردا

شاید تو شفاعت کنی از نامه سیاهی

در راه ولایت شده­ام رهرو و دانم

زین ره نتوان یافت بحق بهتر راهی

اصل شجر خلقت دینست هراسش

در سایه­ات ارهست پناهنده گیاهی

با لطف تو چون کویم هرچند که باشم

سرگشته بطوفان بلا چون پر کاهی

در آنگه گنهکارم و اندیشه ندارم

آخر بشرم چون نکنم هیچ گناهی؟

یأس از کرم دوست گناهست و مرا نیست

آری همه هست گنه بخش الهی

هرکس مسلمان شد نشناخت علیرا

بیچاره عجب بر سر او رفت کلاهی

اسلام بشمشیر و بتدبیر تو را راست

در جنگ چوآئی توچه حاجت بسپاهی

ما را بولای تو زماهست اگر خود

هرگز  نپسندیدی از دهر زماهی

دلداده شوم من، از آنروی که طبعم

خوش مدح علی ساز کند گاه بگاهی

دکتر ناظر زاده کرمانی


ساقی امشب باده از بالا بریز****باده از خم خانه مولا بریز

باده ای بی رنگ و آتش گون بده****زان که دوشم داده ای افزون بده

ای انیس خلوت شبهای من****می چکد نام تو از لب های من

محو کن در باده ات جام مرا****کربلایی کن سرانجام مرا

یا علی درویش و صوفی نیستم****راست می گویم که کوفی نیستم

لیک می دانم که جز دندان تو****هیچ دندان لب نزد بر نان جو

یا علی لعل عقیقی جز تو نیست****هیچ درویشی حکیمی جز تو نیست

لنگ لنگان طریقت را ببین****مردم دور از حقیقت را ببین

مست مینای ولایت نیستند****سرخوش از شهد ولایت نیستند

خیل درویشان دکان آراستند****کام خود را تحت نامت خواستند

خلق را در اشتباه انداختند****یوسف ما را به چاه انداختند

کیستند اینان رفیق نیمه راه****وقت جان بازی به کنج خانقاه

فصل جنگ آمد تما شا گر شدند****صلح آمد لاله ی پرپر شدند

دل به کشکول و تبر زین بسته اند****بهر قتلت تیغ زرین بسته ان

دموج ها از بس تلاطم کرده اند****راه اقیانوس را گم کرده اند

موجها را می شناسی مو به مو****شرحی از زلف پریشانت بگو

بازکن دیباچه توحید را****تا بجوید ذره ای خورشید را

یا علی بار دگر اعجاز کن****مشتهای کوفیان را باز کنباز کن

چشمان نازآلوده را****بنگر این چشم نیاز آلوده را

باز گو شعب ابی طالب کجاست****آن بیابان عطش غالب کجاست

تا ز جور پیروان بوالحکم****سنگ طاقت زا ببندم بر شکم

تشنگی در ساغرم لب ریز شد****زخم تنهایی فساد انگیز شد

آتشی افکند بر جان و تنم****کین چنین بر آب و آتش می زنم

تاول ناسور را مرحم کجاست****مرحم زخم بنی آدم کجاست

مرحم ما جز تولای تو نیست****یوسفی اما زلیخای تو کیست

شاهد اقبال در آغوش کیست****کیسه نان و رطب بر دوش کیست

کیست آن کس کز علی یادی کند****بر یتیمان من امدادی کند

دست گیرد کودکنان شهر را****گرم سازد خانه های سرد را

ای جوان مردان جوان مردی چه شد****شیوه رندی و شب گردی چه شد

شیعگی تنها نماز و روزه نیست****آب تنها در میان کوزه نیست

کوزه را پر کن ز آب معرفت****تا در او جوشد شراب معرفت

حرف حق را ازمحقق گوش کن****وز لب قرآن ناطق گوش کن

گوش کن آواز راز شاه را****صوت اوصیکم به تقو الله را

بعد از بشنو ون از نو امرکم****تا شوی آگاه بر اسرار خم

خم تو را سر شار مستی می کند****بی نیاز از هر چه هستی می کند

هر چه هستی جان مولا مرد باش****گر قلندر نیستی شب گرد باش

سیر کن در کوچه های بی کسی****دور کن از بی کسان دل واپسی

ای خروس بی محل آواز کن****چشم خود بر بند و بالی باز کن

شد زمین لبریز مسکین و یتیم****ما گرفتار کدامین هیئتیم

با یتیمان چاره لا تقحر بود****پاسخ سائل و لا تنهر بود

دست بردار از تکبر و ز خطا****شیعه یعنی جود و انفاق و عطا

باده ی مما رزقناهم بنوش****ینفقون بنیوش و در انفاق کوش

هم بنوش و هم بنوشان زین سبو****لم تناول بر حتا تم حقول

یا علی امروز تنها مانده ایم****در هجوم اهرمن ها مانده ایم

یا علی شام غریبان را ببین****مردم سر در گریبان را ببین

گردش گردونه را بر هم بزن****زخم های کهنه را مر حم بزن

مشک ها در راه سنگین می روند****اشک ها از دیده رنگین می روند

مشکها ی خسته را بر دوش گیر****ا شکها را گرم در آغوش گیر

حیدرا یک جلوه محتاج توام****دار بر پا کن که حلاج توام

جلوه ای کن تا که موسایی کنم****یا به رقص آیم مسیحایی کنم

یک دوگام از خویشتن بیرون زنم****گام دیگر بر سر گردون زنم

گام بردارم ولی با یاد تو****سر نهم بر دامن اولاد تو

شیعه یعنی شرح منظوم طلب****از حجاز و کوفه تا شام وطلب

شیعه یعنی یک بیابان بی کسی****غربت صد ساله بی دلواپسی

شیعه یعنی صد بیابان جستجو****شیعه یعنی هجرت از من تا به او

شیعه یعنی دست بیعت با غدیر****بارش ابر کرامت بر کویر

شیعه یعنی عدل و احسان و وقار****شیعه یعنی انحنای ذوالفقار

از عدالت گر تو می خواهی دلیل****یاد کن از آتش و دست عقیل

جان مولا حرف حق را گوش کن****شمع بیت المال را خاموش کن

این تجمل ها که بر خوان شماست****زنگ مرگ و قاتل جان شماست

می سزد کز خشم حق پروا کنیم****در مسیر چشم حق پروا کنیم

این دو روز عمر مولایی شویم****مرغ اما مرغ دریایی شویم

مرغ دریایی به بالا می رود****موج بر خیزد به بالا می رود

مرغ دریای به دریا می رود****موج بر خیزد به بالا می رود

آسمان را نور باران می کند****خاک را غرق بهاران می کند

لیک مرغ خانگی در خانه است****روز و شب در بند مشتی دانه است

تا به کی در بند آب و دانه اید****غافل از قصاب صاحب خانه اید

شیعه یعنی وعده ای با نان جو****کشت صد آیینه تا فصل درو

شیعه یعنی قسمت یک کاسه شیر**** بین نان خشک خود با یک اسیر

چیست حاصل زین همه سیر و سلوک****تاب و تاول چهره و چین و چروک

سالها صورت ز صورت با ختیم****تا ز صورت ها کدورت یافتیم

یک نظر بر قامتی رعنا نبود****یک رسوخ از لفظ بر معنا نبود

گر چه قرآن را مرتب خوانده ایم****از قلم نقش مرکب خوانده ایم

سوره ها خواندیم بی وقف و سکون****کس نشد واقف به سر یسرون

سر حق مستور مانده در کتاب****عالمان علم صورت در حجاب

ای برادر عالمان بی عمل****همچو زنبورند لاکن بی عسل

علمها مصروف هیچ و پوچ شد****جان من برخیز وقت کوچ شد

از نفوذ نفس خود امداد گیر****سیر معنا را ز مجنون یاد گیر

ای خوش آن جهلی که لیلایی شویم****هر نفس لا گوی الایی شویم

تا به کی در لفظ مانی همچو من****سیر معتا کن چو هفتاد و دو تن

همچو یحیا گر نهی سر در طبس****می شود عریان به چشمت سر حق

شیعه یعنی عشق بازی با خدا****یک نیستان تک نوازی با خدا

شیعه یعنی هفت خطی در جنون****شیعه طوفان می کند در کا کنون

شیعه یعنی تندر آتش فروز****شیعه یعنی زاهد شب شیر روز

شیعه یعنی شیر یعنی شیرمرد****شیعه یعنی تیغ عریان در نبرد

شیعه یعنی تیغ تیغ مو شکاف****شیعه یعنی ذوالفقار بی غلاف

شیعه یعنی سابققون السابقون****شیعه یعنی یک تپش عصیان و خون

شیعه باید آب ها را گل کند****خط سوم را به خون کامل کند

خط سوم خط سرخ اولیاست****کربلا بارز ترین منظور ماست

شیعه یعنی بازتاب آسمان****بر سر نی جلوه رنگین کمان

از لب نی بشنوم صوت تو را****صوت انی لا اری الموت تو را

یا حسین پرچم زلفت رها در باد شد****واز شمیمش کربلا ایجاد شد

آنچه شرح حال خویشان تو بود****تا به گیسوی پریشان تو بود

می سزد نی نکته پردازی کند****در نیستان آتش اندازی کند

صبر کن نی از نفس افتاده است****ناله بر دوش جرس افتاده است

کاروان بی میر و بی پشت و پناه****در غل و زنجیر می افتد به راه

می رود منزل به منزل در کویر****تا بگوید سر بیعت با غدیر

شیعه یعنی امتزاج نار و نور****شیعه یعنی راس خونین در تنور

شیعه یعنی هفت وادی اظطراب****شیعه یعنی تشنگی در شط آب

شیعه یعنی دعبل چشم انتظار****می کشد بر دوش خود چهل سال دار

شیعه باید همچو اشعار کمیل****سر نهد برخاک پای اهل بیت

یا پرستش وار در پیش هشام****ترک جان گوید به تصدیق امام

مادر موسی که خود اهل ولاست****جرعه نوش از باده جام بلاست

در تب پژواک بانگ الرحیل****می نهد فرزند بر دامان نیل

نیل هم خود شیعه ی مولای ماست****اکبر اوییم و او لیلای ماست

شیعه یعنی تیغ بیرون از نیام****این سخن کوتاه کردم والسلام

شاعر دلسوخته اهل بیت محمدرضا آقاسی به نقل از www.naghies.ir

روابط عمومی حسینیه | -


و خدا علی را آفرید ...



... جمعه بود، و سیزدهم ماه رجب از سال دهم قبل از بعثت. جهان با لحظه حساس تاریخ خود، هنوز ده سال فاصله داشت، باید این لحظه حساس با بعثت رسول خدا تکوین یابد و نقطه عطفی در تاریخ بشریت بوجود آورد. نقطه ای که دنیای کهنه و فرسوده را از دنیای جدیدش جدا کند. خداوند در تدارک مقدمات این جهش تاریخی بود.

جهش های عظیم تاریخی جز با دست های برومند رجال تاریخ انجام نمی گیرد. و این سنت الهی است که تحولات تکاملی، از وجود رجال برگزیده بشر، منشاء گیرند، رجالی که علی رغم شرایط نامساعد موجود، به تکاپو و تلاش بر می خیزند و فریاد خود را از اعماق اجتماع سر می دهند، و با این فریاد لرزه ای شکننده بر ارکان نظامات فرسوده و نابسامان موجود می افکنند. طنین این فریاد است که مغزها را تکان می دهد و آنها را به جنب و جوش و حرکت می اندازد، مغز های مرده، زنده می شوند و در پرتو این زندگی پرده ها را بر می درند و چشم اندازهای نوی در برابر خود مشاهده می کنند.

جهان به سوی سرنوشت خود به پیش می رفت. سرنوشتی که قلم قضای الهی تحولی درخشان بر آن ترسیم کرده بود. بنا بود این تحول با دست توانای پیغمبر بنیان گذاری شود، و در عین حال مردی نیرومند لازم بود که این تحول را جاودان سازد.

مردی که با اصول و فروع کلیات و جزئیات این تحول را در وجود خویش تجسم دهد.

مردی که این صلاحیت و شایستگی را داشته باشد که بگوید: "من قرآن ناطقم".

قرآن برنامه تحول بود و خدا آن را از آسمان بر محمد (ص) فرو فرستاد ولی خاصیت روح بشر این است که بیش از آنچه که اسیر گوش است، اسیر چشم است، شنیدنی ها در مزاج روحی بشر اثرمی کنند، ولی دیدنی ها اثری بیشتر و قاطع تر دارند.

پیغمبر با زبان قرآن تحول را بیان کرد و این که مردی لازم است که قرآن را در وجود خویش تجسم دهد تا مردم آن را که شنیده اند ببینند. قرآن از عدالت سخن می گفت. و این علی است که باید این عدالت را در همان سطحی که خدا خواسته، در وجود خویش تجسم دهد؛ باید جهان و جهانیان، اصولی را که اسلام برای مردم بیان داشته، در سیمای زندگی علی به صورتی زنده و برجسته مشاهده کنند.

محمد برای ایجاد تحول و در راه تربیت انسانها به دو عامل نیاز قطعی داشت، یکی قرآن و دیگری علی. و این خود پیغمبر است که همیشه این دو را با هم نام می برد. می گفت: "انی تارک فیکم الثقلین، کتاب الله و عترتی" من می روم ولی دو گوهر گرانبها در میان شما باقی می گذارم، یکی قرآن و دیگری عترت؛ و علی شاخص ترین فرد عترت بود.

محمد داشت مراحل کمال خود را می پیمود، لازم بود ده سال دیگر بگذرد، تا او موفق به تسخیر آخرین قله کمال شود؛ تا آماده بعثت گردد. وجود محمد زمینه نزول قرآن را فراهم می کرد و در عین حال باید به موازات آن زمینه پیدایش انسانی که قرآن را در خود تجسم دهد، نیز فراهم شود، و خداوند در تدارک این مقدمات بود.

آن روز، جمعه بود، و عرب جمعه را احترام می کرد و نیز ماه رجب را. بت های کعبه در این ماه و مخصوصاً در روزهای جمعه این ماه  مشتری بیشتری داشتند.

و آن روز نیز که روز جمعه سیزدهم ماه رجب بود در اطراف خانه کعبه ازدحام عجیبی برپا بود. در این جمع تنها یک زن بود که به جای عبادت بت، خدا را عبادت می کرد، شرک و کفر بر روحش سایه نینداخته بود. او دین حنیف داشت، همان دین جدش ابراهیم خلیل الرحمن، و او نیز در اطراف خانه خدا طواف می کرد، و از خدا می خواست تا وضع حملش را آسان کند.

او فاطمه دختر اسد بن هاشم بود و فرزندی را به بار داشت. و تقدیر چنین بود که این فرزند تولدی مبارک و استثنایی داشته باشد... تولد در خانه خدا...

فاطمه با خدا راز و نیاز می کرد. ناگهان در خود احساس دردی شدید کرد، دردی که فاطمه آن را به خوبی می شناخت، آخر این پنجمین حمل او بود، او قبلاً چهار بار دیگر این درد را در خود احساس کرده بود. فاطمه مضطرب و پریشان شد، او در میان جمعیت غوطه می خورد و طواف می کرد، پس از این احساس از طواف باز ایستاد ولی موج جمعیت او را به این سو و آن سو می کشاند. و درد هر لحظه شدیدتر و شدیدتر می شد.

چه می دانست که خدا چه سرنوشت افتخار آمیزی برای او و نوزادش رقم زده است.

فاطمه به دنبال پناهگاهی می گشت، مأمنی که او را از چشم مردم پنهان کند، و سرانجام آغوش گشوده کعبه را در برابر خود دید. فاطمه قدم به درون خانه کعبه گذارد.و این تقدیر الهی بود که مرد خدا در خانه خدا قدم به صحنه حیات پر افتخار خود بگذارد.

نامش را علی نهادندآ؛ و با علی، موجودی دیگر نیز موجودیت گرفت، موجودی عزیز، گرانبها و بس کمیاب. همان چیزی که باید راز سعادت جامعه ها را در آن جست، و در آن هنگام جوامع سخت از آن نهی شده بودند، جهان، "عدل" را نه می فهمید و نه می شناخت. میلاد علی با تولدی دیگر همراه بود؛ تولد عدل...

علی توجیه کننده عدل و نشان دهنده عالیترین مظاهر آن بود. دنیا از روزنه وجود علی به شناخت عدل توفیق یافت و از آن بالاتر معنای انسانیت را شناخت. انسانیتی که عدل یکی از شاخه های آن است.

راز خلقت و آفرینش آدمیان در چیست و چرا انسان را آفریدند؟ و آیا این راز را می توان در خور و خواب، در کشتن و بستن، در ظلم و ستم جستجو کرد؟ و آیا بشر برای این خلق شده که بسان درندگان، بدرد ، حتی همنوعان خود را؟ و در اینجاست که در بین میلیاردها نفوس بشری و پس از پیامبران، تنها وجود علی است که به توجیه و تفسیر این راز می پردازد و هدف از خلقت نوع انسان را توجیه می کند و راز آن را بازگو می نماید. هدف، نیل به آخرین قله کمال است، هدف این است که انسان، انسان شود؛ و این انسانیت چیست؟

و باز هم اینجاست که علی را می بینیم که بسان معلمی بزرگ و آزموده به تعلیم انسانیت می پردازد. و خطوط آن را در لوح زندگی خویش در برابر دیدگان بشریت می گذارد. و این تعلیم را از همان دوران کودکی شروع کرد. کودک بود، ولی هرگز تحت تاثیر شرایط غلط موجود قرار نگرفت. و این نخستین درس مکتب اوست؛ تهی شدن از تاثیرات غلط جامعه.

جامعه او بت می پرستید، ولی او با همان مغز کودکانه اش دریافت که سرّ دهر و راز طبیعت را نمی توان با "بت" تفسیر کرد. او از مطالعه کتاب طبیعت در همان کودکی به شناخت "الله" توفیق یافت.

و این شناخت، بزرگترین و حساس ترین نقش را در زندگی او عهده دار شد.

چیزی نگذشت که نشانه هایی از نور الهی را در وجود شخصیتی به نام محمد (ص) تشخیص داد و در این نور جاذبه ای بس شدید یافت. به سوی آن کشش پیدا کرد و از سن هشت سالگی رسما و به طور شبانه روز در کنار آن نور که در وجود "محمد" تجسم یافته بود، قرار داد.

دو سال دیگر هم گذشت و آن نور سرانجام "محمد(ص)" را به آخرین قله کمال رساند.

او پیغمبر شد، دارای مکتبی آسمانی و الهی.

و علی ایده خود را در این مکتب به صورتی روشن و بارز مشاهده کرد. آنچه را که قبلاً خود به طور مبهم دریافت کرده بود، اکنون با تلاء لوئی پردرخشش و زنده و گویا در مکتب آسمانی "محمد(ص)" می دید.

به آن ایمان آورد، ایمانی بالاتر از عشق.

و همین عشق و نیروی خلاق و آسمانی آن بود که علی را به صورت بزرگترین فداکار اسلام و آئین جدید در آورد.

علی که نقشی جاودانه از خدا و عدل در سینه نورانی خود داشت پرچم این مکتب را بردوش گرفت.

با این پرچم و با سرمایه همان عشق، خود را به جبهه مخالفین عدل زد و جلو رفت، و راه را برای پیشروی آئین اسلام باز کرد.

علی (ع) مرد استثنایی خلقت

علی علیه السلام در جامعه ای قدم به عرصه زندگی نهاد که از یک سو بت های کعبه و از سوی دیگر بت های ستمگر اجتماع به جان مردم افتاده بودند. بت های کعبه که به غلط نام تقدس به خود گرفته بودند، مغز و فکر مردم را سیاه و تاریک نموده بودند و بتهای اجتماع هم زندگی مادی آنها را به تباهی کشیده بود و اقتصاد آنها را به یغما می بردند. ظلم وستم از در و دیوار جامعه فرو می بارید. و نظامات ظالمانه، توده های وسیع جمعیت را به بندگی و بردگی یک عده گردنکش در آورده بود.

قاعده طبیعی این است که افرادی که در چنین جامعه هایی تربیت می شوند به رنگ همان جوامع درآیند و به موجب تاثیر قطعی ای که جامعه در فرد دارد آنها نیز این نظامات غلط را بپذیرند و همچون دیگران به رنگ محیط در آیند.

ولی این قاعده در مورد افراد استثنایی به هم می خورد. این افراد استثنایی نه تنها تحت تاثیر شرایط جامعه قرار نمی گیرند، بلکه می کوشند تا جامعه را نیز عوض کنند و آن را از مسیر زشت و زننده ای که دارد، باز دارند؛ و علی علیه السلام از این قبیل افراد بود، او در برابر خود جامعه ای می دید با تمام مشخصات عقب افتادگی. قبل از هر چیز می دید که جامعه از نظر مالی به دو قطب ثروتمند و فقیر تقسیم شده است. اقلیتی ثروتمند در یک طرف، و اکثریتی فقیر و فاقد همه چیز در طرف دیگر قرار گرفته اند.

نظامات غلط و شالوده های نامتناسب اجتماعی این شکاف عمیق اقتصادی را به وجود آورده بود و به صورت "دوری" نیز روز به روز بر وسعت و عمق این شکاف می افزود، همین نظامات فرسوده و ظالمانه اجتماعی موجب می شد که تولید کنندگان ثروت که اکثریت جامعه را تشکیل می دادند، علیرغم حقوق بشری، در اداره امور جامعه خویش نقش نداشته باشند و در نتیجه، جهت سیر گردش اجتماعی در مسیری بر خلاف مصالح واقعی اکثریت بوده باشد.

در آن روز جامعه مکیّان مجلس شورایی داشتند که خود نام "دارالندوه" به آن داده بودند، تمام این امور اجتماعی و حوادث و مشکلات، جنگ، صلح، تجارت، ازدواج و غیره در این مجلس مطرح و درباره آن تصمیم گرفته می شد.

ولی در این مجلس راهی برای مردم و یا نمایندگان واقعی آنان نبود و تنها روسای تیره های قبیله قریش و شخصیت های قدرتمند آنها بودند که در این مجلس شرکت می کردند و تصمیم می گرفتند و آنگاه تصمیم خود را به اکثریت تحمیل می کردند.

افراد قبیله قریش به موجب ثروت و تعداد افراد قبیله و ریشه های خانوادگی طبقه ای ممتاز محسوب می شدند و تمام امتیازات را مخصوص به خود گردانیده بودند. روسای تیره های قریش مناصب مختلف اجتماعی را بین خود تقسیم کرده بودند، و برای هیچ یک از مردم عادی ، امکان تصدی این مناصب نمی رفت، علی علیه السلام می دید که ارزش های اجتماعی و معیارهای سنجش شخصیت بر اساس معادله هایی واهی و غیر معقول قرار گرفته است.

و در نتیجه به جای آن که اهمیت و شخصیت "افراد" بستگی به فضائل اخلاقی، معنویات ، کار، لیاقت و بازده اجتماعی آنان داشته باشد، وابستگی غیر مطلوبی با میزان ثروت، تعداد افراد قبیله، کثرت فرزندان و ریشه های خانوادگی پیدا کرده است.

و همین معیارهای فاسد و غلط است که مانع تجلی و بروز استعدادها و بهره برداری از منابع انسانی شده و اکثریت جمعیت را از هر گونه فعالیتی باز می دارند.

از همه بدتر آن که این مشخصات اجتماعی و اقتصادی که از مظاهر عقب افتادگی جوامع هستند، همانطور که در جامعه های عقب افتاده دنیای امروز موجب بروز حالات روانی بدبختی زائی می شوند، در جامعه عرب آن روز نیز حالات روانی خاصی در انبوه جمعیت به وجود آورده بود. حالاتی که مانع از این می شد که توده وسیع جمعیت به منظور باز یافت حقوق انسانی خود به جنب و جوش بیافتد و احیانا برای تغییر شکل جامعه، و در زنده ساختن حقوق بشری، دست به یک انقلاب سودمند و موثر بزند.

در جامعه آن روز عرب، با آن مشخصات اقتصادی و اجتماعی که داشت، از نظر روانی حالت شخصیت باختگی، ترس، احساس ذلت و حقارت، عادت به تمکین در برابر زورمندان و نظائر اینها نیز به وجود آمده بود و این خود هر گونه تحرک امید بخش اجتماعی را از مردم سلب می کرد.

علی علیه السلام جمعیت بی سواد و نادانی را در برابر خود می دید که حتی از نعمت خواندن و نوشتن محروم بودند. به موجب روایات تاریخی، گویا در آن زمان تعداد کسانی که قدرت خواندن و نوشتن داشته اند، از تعداد انگشتان دست تجاوز نمی کرده است و تنی چند از تاریخ نویسان نوشته اند که به هنگام بعثت پیامبر گرامی اسلام تنها سیزده تن از مردم جزیزة العرب با سواد بوده اند و خواندن و نوشتن می دانسته اند و می دانیم که یکی از معیارهای تشخیص رشد یا عدم رشد جوامع در دنیای امروز مسئله سواد است.

در بعضی از ممالک پیشرفته و رشد یافته دنیای امروز 94 تا 99 در صد مردم با سوادند در صورتی که در بسیاری از کشورهای رشد نیافته آفریقا و آسیا تعداد باسوادان از10 تا 30 در صد جمعیت تجاوز نمی کند. با این که در این جوامع از هر صد نفر، ده تا سی نفر باسوادند در عین حال در تقسیم بندی های علمی، آنها را جامعه های رشد نیافته تلقی می کنند.

با این توصیف روشن است که جامعه عرب به هنگام ظهور علی علیه السلام که تقریباً صد در صد مردم آن بی سواد بودند، در چه حد از عقب افتادگی و بدبختی های ناشی از آن قرار داشتند. علی علیه السلام اینها را می دید ولی به جای آن که تحت تاثیر مستقیم جامعه قرار گیرد و خود نیز مانند دیگران همرنگ جامعه شود و به همان راهی برود که دیگران رفته اند، تحت تاثیر جهت عکس و مخالف آن قرار گرفت. تاثیری که از جامعه در روح علی منعکس می گشت، این بود که نسبت به نظامات موجود بدبین شود و معیارهای متداول اجتماعی را که موجب پایمال شدن حقوق بشری می گردید، بی ارزش و غیر انسانی تلقی نماید. باید افراد جامعه را انسان بداند و در راه نجات آنها از عقب افتادگی، به تلاش و کوشش برخیزد.

علی کم کم با این افکار بزرگ و بزرگتر می شد. لازم بود که افکار نو و تحول یافته علی در قالب مکتبی صحیح و تکامل یافته شکل گیرد. در درون جامعه تاریک و دود زده آن روز، افکار پردرخشش علی در مغز و روحش تکوین می یافت و به موازات آن نور دیگری نیز، در حال شکل گیری بود. و آن نور همان مکتبی بود که می بایست افکار علی در قالب آن شکل بگیرد، و سپس به نام طرفداری از حقوق بشر و عدالت اجتماعی، به نجات انسانها برخیزد.

در تاریخ بشریت گاه می شود که تمام عوامل دست به دست هم می دهند و جامعه ها را از مسیر عدالت و فضیلت خارج می سازند.

در چنین لحظاتی است که جوامع انسانی به سرعت رو به سقوط و ننگ و بدنامی سیر می کنند، عدالت می میرد، شرف و فضیلت نابود می شود و آزادی محو می گردد. کم کم عقاید غلط و باطل، نظامهای اجتماعی فاسد و ننگین، سیستم های اقتصادی ظالمانه، خوی و عادت مردم می شود و مردم در این همه بدبختی و انحراف غرق می شوند. دیگر حتی بدبختی را هم احساس نمی کنند. سیه روزی و ستمکشی را لازمه حیات تصور می کنند و زندگی را همان منجلابی می دانند که در آن دست و پا می زنند. آنچنان فکر و روحشان تخدیر می شود که حتی به فکر خوشبختی و زندگی بهتر هم نمی افتد. در این موقع است که هر گونه تحرک فکری هم از آنان سلب می گردد و یا بهتر گفته باشیم، ستمگران اجتماع هر گونه فروغ و جنبش فکری را نیز در آنها کشته اند.

و ناگفته پیدا است که این مرحله آخرین درجه بدبختی یک جامعه به حساب می آید. در چنین شرایطی  نیروی یزدانی به کار می افتاد و به منظور نجات انسانها شرایط تحول و نهضتی سعادت بخش را آماده می کرد. در این موقعیت ها بوده است که پیامبران الهی ظهور کرده اند و یا مردانی چون علی (ع) قدم به عرصه حیات نهاده اند، دنیایی که قهرمان بزرگ اسلام علی علیه السلام به آن وارد می شود در چنین شرایطی بوده: مردم در سیه روزی و بدبختی غرق بودند ولی آن را درک نمی کردند، و چون درک نمی کردند به فکر نجات خود هم نمی افتادند.

لازم بود که در چنین شرایطی دست رحمت الهی به سوی مردم دراز شود، و شرایط تحول همه جانبه ای را از هر جهت فراهم سازد.

و خداوند در تدارک آماده کردن این شرایط  بود. از یک طرف علی تکوین می یافت، و از طرف دیگر مقدمات تکوین مکتبی بزرگ و پرشکوه و عدالتخواه به نام اسلام فراهم می شد، همان مکتبی که باید علی را در خود پرورش دهد و سپس او را به صورت قهرمانی بزرگ و ستم شکن روانه میدان اجتماع سازد.

این مکتب، مکتب اسلام بود که با دست توانای محمد در جهان پایه گذاری شد. در همان هنگام که چشمان تیزبین علی در جامعه خود به بررسی می پرداخت، از خیلی جلوتر دو چشم قوی و نیرومند دیگر نیز جامعه عرب را مورد بررسی و مطالعه قرار داده بود. این دو چشم از محمد فرزند عبدالله و پسرعموی علی بود.

او نیز چهل سال با دقتی عمیق و همه جانبه، جامعه خود را که سرشار از ننگ حق شکنی بود مطالعه کرد، همین مطالعات بود که او را آماده رهبری کرده بود. آماده کرده بود تا با دستهای توانایش مکتبی بزرگ و آئینی جاودانی پایه گذاری شود. سرانجام محمد به پیامبری مبعوث شد و رسالت جهانی خود را آغاز کرد.

علی در سیمای زندگی محمد به مطالعه و بررسی پرداخت، صفاتی خاص در او مشاهده کرد؛ صفاتی ملکوتی و آسمانی. او را غیر از دیگران یافت. او تا به حال اشخاص را دیده بود که با داشتن عنوان اشرافیت، ملتی را به زنجیر می کشیدند و از خون آنها ارتزاق می کردند؛ مردمی را دیده بود که جز سنگدلی و شقاوت چیزی نی شناختند. مردمی که زیر بنای کاخ های مجللشان را بدن های استخوانی و رنج کشیده انسان های محروم تشکیل می داد. او تاکنون ابوسفیان ها، ابوجهل ها و ابولهب ها را دیده بود.

و اینها شخصیت های کاذبی بودند که در تابلو زندگیشان رقمی از انسانیت و رحم و مروت دیده نمی شد.

و اکنون او در برابر خود، محمد را می بیند.

محمد، شخصیتی که سرتا پا مهر و عاطفه و محبت است، شخصیتی که چهره رنگ پریده بینوایان، دلش را می لرزاند و قلبش را سرشار از غم و اندوه می کند؛ محمدی که حتی نان شب خود را به بینوایان می دهد، محمدی که بر یتیمان پدری می کند و دست پر مهر خود را به سر و روی آنان می کشد.

محمدی که مانند او از بی عدالتی ها و حق کشی ها رنج می برد. علی تموجات فکری شکل نایافته خود را در وجود معنوی پیامبر شکل یافته می دید، می دید که او با قاطعیت بیشتری اوضاع اجتماعی را محکوم می کند و با اندیشه و تفکر نافذتری راه صحیح را ارائه می دهد. علی تحت تاثیر این قاطعیت و این همه شکوه  انسانی که در وجود محمد خلاصه شده بود، قرار گرفت... و به آن حضرت ایمان آورد، و دست بیعت در دست محمد گذارد.

چنین مقدر شده بود که افکار علی نخست در وجود محمد و سپس در قالب آئین اسلام شکل گیرد، و با این شکل گیری، بزرگترین مرد حق و عدالت در صحنه جهان به وجود آید. مردی که به کالبد عدالت اسلامی روح بدمد و صحنه های زنده و گویای آن را بر تابلو حیات پردرخشش خویش ترسیم نماید و چشم اندازی بدیع و خیره کننده در برابر چشمان بشریت بگذارد.

" زنده یاد دکتر محمد رضا صالحی کرمانی"

روابط عمومی حسینیه | -


1.بشارتهاي انبياي الهي دربارة آمدن رسول خدا                ۲.تاريخ ولادت

 ۳.دوران شیرخوارگی         ۴.وفات عبدالمطلب               ۵ .داستان اصحاب فیل

 ۶.ازدواج با خدیجه             ۷.تجدید بناي كعبه                ۸.بعثت رسول خدا ( ص )

 ۹.نخستین مسلمان             ۱۰.اظهار دعوت                   ۱1.معراج          

۱۲.وفات ابوطالب و خديجه   ۱۳.هجرت رسول خدا            ۱۴.سال دوم (جنگ بدر) 

۱۵.سال سوم (جنگ احد)      ۱۶.سال چهارم هجرت          ۱۷.سال پنجم (غزوه خندق) 

۱۸.سال ششم (صلح حديبيه)  ۱۹.سال هفتم (جنگ خيبر)     ۲۰.سال هشتم هجرت   

۲۱.سال نهم (جنگ تبوک)     ۲۲.سال دهم (حجه الوداع)     ۲۳.رحلت رسول الله (ص) 

 

 


بشارتهاي انبياي الهي دربارة آمدن رسول خدا


از جملة اين بشارتها آية 14 و 15 از كتاب يهودا است كه مي گويد : « لكن خنوخ « ادريس » كه هفتم از آدم بود دربارة همين اشخاص خبر داده گفت اينك خداوند با ده هزار از مقدّسين خود آمد تا بر همه داوري نمايد و جميع بي دينان را ملزم سازد و بر همة كارهاي بي ديني كه ايشان كردند و بر تمامي سخنان زشت كه گناهكاران بي دين به خلاف او گفتند ... »
كه ده هزار مقدس فقط با رسول خدا ( ص ) تطبيق مي كند كه در داستان فتح مكه با او بودند .
و در فصل چهاردهم انجيل يوحنا : 16 ، 17 ، 25 ، 26 چنين است :
« اگر مرا دوست داريد احكام مرا نگاه داريد ، و من از پدر خواهم خواست و او ديگري را كه فارقليط است به شما خواهد داد كه هميشه با شما خواهد بود ، خلاصة حقيقتي كه جهان آن را نتواند پذيرفت زيرا كه آن را نمي بيند و نمي شناسد ، اما شما آن را مي شناسيد زيرا كه با شما مي ماند و در شما خواهد بود . اينها را به شما گفتم مادام كه با شما بودم ، اما فارقليط روح مقدس كه او را پدر به اسم من مي فرستد ، او همه چيز را به شما تعليم دهد و هر آنچه گفتم به ياد آورد . »
بر طبق تحقيق كلمة « فارقليط » كه ترجمة عربي « پريكليتوس » است به معناي « احمد » است و مترجمين اناجيل از روي عمد يا اشتباه آن را به « تسلي دهنده » ترجمه كرده اند .

 
تاريخ ولادت

در بسياري از تواريخ ولادت آن حضرت را در عام الفيل – يعني همان سالي كه ابرهه با پيلان جنگي براي ويران ساختن شهر مكه آمد – نقل كرده اند كه تازه سؤال مي شود عام الفيل چه سالي بوده ؟
قول قطعي و مسلّمي در اين باره ذكر نشده است . و البته مشهور ميان علماي شيعه رضوان الله عليهم آن است كه آن حضرت در شب جمعه هفدهم ربيع الاول به دنيا آمده است .

شب ولادت


معمولاً مقارن ظهور پيغمبران الهي و ولادت آنها حوادث مهم و شگفت انگيزي اتفاق مي افتد كه بدانها «ارهاصات » مي گويند .
از جمله ابن هشام از حسان بن ثابت – شاعر معروف اسلام – نقل مي كند كه وي گفته : به خدا سوگند من پسري نورس در سنّ هفت يا هشت سالگي بودم و آنچه مي شنيدم بخوبي درك مي كردم كه ديدم مردي از يهود بالاي قلعه اي از قلعه هاي مدينه فرياد مي زد : اي يهوديان !
و چون يهوديان پاي ديوار قلعه جمع شدند و از او پرسيدند : چه مي گويي ؟ گفت : بدانيد آن ستاره اي كه با طلوع آن احمد به دنيا خواهد آمد ، ديشب طلوع كرد !
نقل كرده اند كه در آن شب ايوان كسري ، كه با سنگ و گچ ساخته شده بود و سالها روي ساختمان آن زحمت كشيده بودند و هيچ كلنگي در آن كارگر نبود شكافت و چهارده كنگره آن فرو ريخت .


                                                      محل ولادت


ظاهراً مسلّم است كه رسول خدا ( ص ) در شهر مكه به دنيا آمده ، امّا در محل ولادت آن حضرت اختلافي در تواريخ به چشم مي خورد ، مانند آنكه برخي محل ولادت آن حضرت را خانه اي معروف به خانة محمد بن يوسف ثقفي بود دانسته اند و گويند : خانة مزبور همان خانه اي است كه بعداً حضرت فاطمه ( س ) در آن به دنيا آمد و به « زادگاه فاطمه » مشهور گرديد . خانة مزبور را بعدها زبيده ، همسر هارون الرشيد خريداري و در آن مسجدي بنا كرد .


دوران شيرخوارگي


عبدالمطلب از ولادت نوزاد جديد بسيار خرسند گرديد و او را برداشته به درون كعبه آورد و مراسم شكرگزاري را بجاي آورد . سپس درصدد برآمد تا دايه اي براي شيردادن وي فراهم كند . بدين منظور چندي آن حضرت را به ثويبه – كه آزاد كردة ابولهب بود – سپردند . او نيز نوزادي به نام مسروح داشت كه رسول خدا ( ص ) را از شير وي شير داد و پيش از آن نيز حمزه عموي رسول خدا را شير داده بود و از اين رو حمزه برادر رضاعي آن حضرت نيز محسوب مي شد .
به هر صورت دوران شير دادن ثويبه بدان حضرت چند روزي بيشتر طول نكشيد و سپس حليمة سعديه دختر ابوذؤيب كه كنيه اش « امّ كبشه » و از قبيله بني سعد بود آن حضرت را شير داد و به دايگي او مشغول گرديد . در كتاب شريف نهج البلاغه در خطبة قاصعه اميرالمؤمنين ( ع ) فرموده است :
« از روزي كه پيغمبر ( ص ) از شير گرفته شد خداي تعالي بزرگترين فرشتة خود را همنشين او گردانيد كه در شب و روز او را به سوي راه بزرگواري و اخلاقهاي نيكوي جهان وادار كند و ببرد ... »
موّرخين عموماً نوشته اند كه رسول خدا تا سنّ پنج سالگي در ميان قبيلة بني سعد زندگي كرد و سپس حليمه آن حضرت را به نزد مادرش آمنه بازگرداند و به وي سپرد . رسول خدا ( ص ) تا پايان عمر گاهي از آن زمان ياد مي كرد ، و از حليمه و فرزندانش قدرداني مي نمود .
بدين ترتيب پيامبر گرامي اسلام تحت سرپرستي و كفالت جدش عبدالمطلب درآمد .


وفات عبدالمطلب


هشت سال از عمر رسول خدا ( ص ) گذشته بود كه عبدالمطلب از جهان رفت . عبدالمطلب در هنگام مرگ هشتاد و دو سال يا صد و بيست سال و به گفتة جمعي يكصد و چهل سال از عمرش گذشته بود .
ابوطالب با عبدالله ، پدر رسول خدا ( ص ) ، هر دو از يك مادر بودند . از اين رو پيش از عموهاي ديگر به يتيم برادر علاقه داشت و همين سبب شد كه عبدالمطلب نيز سرپرستي آن حضرت را به ابوطالب واگذار كند .
دوران كفالت ابوطالب از رسول خدا دوراني طولاني و پرماجرا و شاهد برخوردهاي سختي با دشمنان آن حضرت و مشركين بود ، زيرا اين دوران تا يازده سال پس از بعثت رسول خدا طول كشيد . دفاع و حمايت ابوطالب از آن بزرگوار با موقعّيتي كه از نظر اجتماعي و خانوادگي در ميان بيست و هفت خانوادة قريش داشت ، در برابر دشمنان مهمترين عامل پيشرفت اسلام و هدف مقدس رسول خدا ( ص ) بود .
ابوطالب گرچه بزرگترين و ثروتمندترين فرزندان عبدالمطلب نبود ، ولي از نظر شرافت و بزرگواري از همة آنها برتر بود و به خاطر حفظ ميراث روحاني خاندان ابراهيم و سخاوت و كرمي كه داشت رياست خاندان بني هاشم پس از عبدالمطلب بدو واگذار شد و با اينكه از نظر مالي در مضيقه و فشار به سر مي برد ، ولي موقعيت و شخصيت او برادران ديگر را تحت الشعاع قرار داد و در سرتاسر عربستان با ديدة عظمت به او نگريسته و به وي احترام مي گذاشتند .
حسن اخلاق و امانت و صداقت رسول خدا ( ص )تدريجاً زبانزد خاص و عام و نقل مجلس مردم در هر كوي و برزن گرديد و آن حضرت را محبوب مردم مكه گردانيد . همين جريان يكي از اسباب و علل ازدواج آن حضرت با خديجه بود .

                                           نسب رسول خدا ( ص )


مطابق آنچه ميان مورخين مسلّم است نسب رسول خدا ( ص ) تا « عدنان » كه بيست و يكمين جدّ آن حضرت بوده اين گونه است :
محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بي قصي بن كلاب بن مره بن كعب بن لوي بن غالب بن فهربن ملك بن نصربن كنانه بن خزيمه بن مدركه بن الياس بن مضر بن نزار معد بن عدنان .
از رسول خدا ( ص ) نيز روايت شده كه فرمود :
چون نسب من به عدنان رسيد خودداري كنيد ( و از او بالاتر نرويد . )
خانداني كه رسول خدا ( ص ) در ميان آنها به دنيا آمد . از بهترين خاندانهاي عرب و شريفترين آنها بود و بزرگترين منصبها و سيادتها در آنها وجود داشت . زيرا منصب سقايت و اطعا حاجيان كه بزرگترين افتخار و بهترين منصبها بود از راه ارث به خاندان بني هاشم و عبدالمطلب جدّ آن بزرگوار رسيده بود .

 
                                                      داستان اصحاب فيل

كشور يمن كه در جنوب غربي عربستان واقع است منطقة حاصلخيزي بود و قبايل مختلفي در آنجا حكومت كردند و از آن جمله قبيله بني حمير بود كه سالها در آنجا حكومت داشتند .
ذونواس يكي از پادشاهان اين قبيله بود كه سالها بر يمن سلطنت مي كرد . وي در يكي از سفرهاي خود به شهر « يثرب » تحت تأثير تبليغات يهودياني كه بدانجا مهاجرت كرده بودند قرار گرفت و از بت پرستي دست كشيده ، به دين يهود درآمد . اين دينِ تازه بشدّت در دل ذونواس اثر گذارد ، تا آنجا كه پيروان اديان ديگر را بسختي شكنجه مي كرد تا به دين يهود درآيند .
مردم « نجران » ، از شهرهاي شمالي و كوهستاني يمن ، كه دين مسيح را پذيرفته و در اعماق جانشان اثر كرده بود ، از پذيرفتن آيين يهود سرپيچي كرده و از اطاعت ذونواس سرباز زدند .
ذونواس خشمگين شد و تصميم گرفت آنها را به سخت ترين وضع شكنجه كند . به همين جهت دستور داد خندقي حفر كنند و آتش زيادي در آن افروخته و مخالفين دين يهود را در آن بيفكنند . بدين ترتيب بيشتر مسيحيان نجران را در آن خندق سوزانده و گروهي را نيز طعمة شمشير كرد و دست ، پا ، گوش و بيني آنها را بريد . جمع كشته شدگان آن روز را بيست هزار نفر نوشته اند .
يكي از مسيحيان نجران كه از معركه جان به در برده بود ، خبر اين كشتار فجيع را به امپراتور روم كه كه به كيش نصاري بود رسانيده و براي انتقام از ذونواس از وي كمك خواهي كرد . امپراتور روم اظهار داشت : نامه اي به نجاشي پادشاه حبشه مي نويسم تا وي شما را ياري كند .
نجاشي لشكري انبوه به يمن فرستاد و شخصي را به نام ارياط بر آن لشكر امير ساخت . ارياط از درياي احمر به كشور يمن رفت . ذونواس لشكري مركب از قبايل يمن با خود برداشته به جنگ حبشيان آمد و هنگامي كه جنگ شروع شد لشكريان ذونواس در برابر مردم حبشه تاب مقاومت نياورده و شكست خوردند . ذونواس كه تاب تحمل اين شكست را نداشت خود را در دريا غرق كرد .
مردم حبشه وارد سرزمين يمن شده و سالها در آنجا حكومت كردند . ابرهه پس از چندي ارياط را كشت و خود به جاي او نشست و مردم يمن را مطيع خويش ساخت و نجاشي را نيز كه از شوريدن او به ارياط خشمگين شده بود به هر ترتيبي بود از خود راضي كرد .
ابرهه متوجه شد كه اعراب آن نواحي ، چه بت پرستان و چه ديگران ، ‌توجّه خاصي به مكه و خانة كعبه دارند . كم كم به فكر افتاد كه اين نفوذ معنوي و اقتصادي مكه ممكن است روزي موجب گرفتاري تازه اي براي او شود . براي رفع اين نگراني تصميم گرفت تا معبدي باشكوه در يمن بنا كند و تا جايي كه ممكن است در زيبايي و تزيينات ظاهري آن نيز بكوشد و سپس اعراب آن ناحيه را به هر وسيله اي كه هست بدان معبد متوجّه ساخته و از رفتن به زيارت كعبه باز دارد .
معبدي بنا نهاد و آن را قليس نام نهاد و در زينت آن حدّ اعلاي كوشش را كرد ، ولي كوچكترين نتيجه اي از زحمات چند سالة خود نگرفت . ابرهه با خود عهد نمود به سوي مكه برود و خانة كعبه را ويران كرده و به يمن بازگردد . سپس لشكر حبشه را با خود برداشت و با چندين فيل – به قصد ويران كردن كعبه و شهر مكه حركت كرد . اعراب كه از ماجرا مطلع شدند درصدد دفع ابرهه و جنگ با او برآمدند ، ولي در برابر سپاه بيكران ابرهه نتوانستند مقاومت كنند .
همين كه ابرهه در سرزمين « مغمس » فرود آمد يكي از سرداران خود به نام اسود بن مقصود را مأمور كرد تا اموال و مواشي مردم آن ناحيه را غارت كرده و به نزد او ببرند . در ميان اين اموال دويست شتر متعلّق به عبدالمطلب بود كه در اطراف مكه مشغول چريدن بودند و سپاهيان اسود آنها را به يغما گرفته و به نزد ابرهه بردند . ابرهه شخصي به مكه فرستاد و بدو گفت : از بزرگ ايشان جويا شو . اگر ديدي قصد جنگ ما را ندارد او را پيش من بياور .
حناطه به شهر مكه آمد و چون سراغ بزرگ مردم را گرفت ، او را به سوي عبدالمطلب راهنمايي كردند و او نزد عبدالمطلب آمد و پيغام ابرهه را رسانيد .
عبدالمطلب به نزد ابرهه آمد . و ابرهه از او پرسيد : « حاجتت چيست ؟ »
عبدالمطلب گفت : « حاجت من آن است كه دستور دهي دويست شتر مرا كه به غارت برده اند به من باز دهند ! »
ابرهه گفت : « آيا در چنين موقعيت حسّاس درباره چند شتر سخن مي گويي ؟ »
عبدالمطلب در پاسخ او گفت : « من صاحب اين شترانم و كعبه نيز صاحبي دارد كه از آن نگاهداري خواهد كرد ! »
عبدالمطلب شتران خود را گرفته و به مكه آمد . چون وارد شهر شد به مردم شهر قريش دستور داد از شهر خارج شوند و به كوه ها و درّه هاي اطراف مكه پناه برند . تا جان خود را از خطر سپاهيان ابرهه محفوظ دارند . از آن سو ابرهه به سپاه مجهز خويش فرمان داد تا به شهر حمله كنند و كعبه را ويران سازند .
نخستين نشانة شكست ايشان در همان ساعات اوليه ظاهر شد ؛ فيل مخصوص از حركت ايستاد و هر چه خواستند او را به پيش برانند نتوانستند . در اين خلال مشاهده كردند كه دسته هاي بي شماري از پرندگان كه شبيه پرستو و چلچله بودند از جانب دريا پيش مي آيند .
پرندگان كه سنگريزه هايي در منقار و چنگال داشتند ، بالاي سر سپاهيان ابرهه سنگريزه ها را رها كردند و به هر يك از آنان كه اصابت كرد هلاك شد و گوشت بدنش فرو ريخت . يكي از سنگريزه ها به سرِ ابرهه اصابت كرد و چون وضع را چنان ديد به افراد اندكي كه سالم مانده بودند دستور داد او را به سوي يمن بازگردانند .
داستان اصحاب فيل از داستانهاي مهم تاريخ است كه سالهاي زيادي مبدأ تاريخ اعراب گرديد و از اموري بود كه بشارت از بعثت پيامبر بزرگوار اسلام مي داد و در ضمن ابهّت و عظمت زيادي به قريش داد و سبب شد تا قبايل ديگر عرب و مردم نقاط ديگر جزيره العرب آنان را « اهل الله » بخوانند ، و نابودي ابرهه و سپاهيانش را به حساب « دفاع خداي تعالي از مردم مكه » بگذارند .
خداي تعالي از زنهاي متعددي كه عبدالمطلب به همسري برگزيد ، ده پسر بدو عطا فرمود به نامهاي : عبدالله ، حمزه ، عباس ، ابوطالب ، زبير ، حارث ، حجل ، مقوم ، ضرار ، ابولهب .
دختران عبدالمطلب نيز شش تن بودند به نامهاي : صفيه ، بره ، ام حكيم ، عاتكه ، أميمه ، أروي .
عبدالله كوچكترين پسر عبدالمطلب بود و زمان ولادت او را برخي 81 سال قبل از هجرت و وفاتش را 52 سال قبل از آن نوشته اند . عبدالمطلب به فرزندش عبدالله بيش از فرزندان ديگر علاقه مند بود و او را بيشتر از ديگران دوست مي داشت . اين محبّت و علاقه به خاطر بشارتها و خبرهايي بود كه كم و بيش از كاهنان و دانشمندان آن زمان شنيده بود .
چيزي كه بشارت كاهنان را تأييد مي كرد ، درخشندگي و نور خاصي بود كه در چهرة عبدالله مشهود بود و هر كه با عبدالله رو به رو مي شد آن نور خيره كننده را مشاهده مي كرد .
عبدالمطلب در صدد برآمد تا از يكي از شريفترين خاندان قريش ، همسري براي عبدالله بگيرد . به همين منظور نزد وهب بن عبد مناف بن زهره بن كلاب بن مره كه بزرگ قبيلة بني زهره بود آمد و دختر او يعني آمنه را كه در آن زمان از نظر فضيلت و مقام بزرگترين زنان قريش بود . براي عبدالله خواستگاري كرد .
تنها مولود اين ازدواج ميمون همان وجود مقدس رسول خدا ( ص ) بود .


                                                         ازدواج با خديجه

خديجه ( س ) دختر خويلد بود و از طرف پدر با رسول خدا ( ص ) عموزاده و نسب هر دو به قصّي بن كلاب مي رسيد .
خديجه از نظر نسب از خانواده هاي اصيل و اشراف مكه بود . از اين رو وقتي بزرگ شد خواستگاران زيادي داشت . بنا به نقل اهل تاريخ سرانجام او را به عقد عتيق بن عائد مخزومي در آوردند ، ولي چند سالي از اين ازدواج نگذشته بود كه عتيق از دنيا رفت و سپس شوهر ديگري كرد كه او را ابوهاله بن منذر اسدي مي گفتند .
خديجه از شوهر دوم دختري پيدا كرد كه نامش را هند گذارد و بدين جهت خديجه را امّ هند مي ناميدند .
شوهر دوم خديجه نيز پس از چند سال از دنيا رفت و ديگر تا سن چهل سالگي شوهر نكرد ، تا وقتي كه به ازدواج رسول خدا ( ص ) درآمد .
در پاره اي از تواريخ است كه ابوطالب مهرية خديجه را بيست شتر قرار دارد و در تاريخ ديگري است كه مهريه پانصد درهم پول بوده است . خداوند از خديجه دو پسر و چهار دختر به آن حضرت عنايت فرمود .
پسران آن حضرت عبارت بودند از قاسم و عبدالله و دختران : زينت ، ام كلثوم ، رقيه و فاطمه زهرا ( س ) .


                                          تجدید بناي كعبه و حكميت رسول خدا


از اتفاقاتي كه پس از ازدواج با خديجه تا بعثت پيش آمد داستان تجديد بناي كعبه و حكميّت رسول خدا ( ص ) است . ده سال پس از ازدواج با خديجه سيلي بنيان كن از كوه هاي مكه سرازير شد و وارد مسجد گرديد و قسمتي از ديوار كعبه را شكافت و ويران كرد . از سوي ديگر كعبه سقف نداشت و ديوارهاي اطراف آن نيز كوتاه بود و ارتفاع آن كمي بيشتر از قامت يك انسان بود . همين موضوع سبب شد تا در آن روزگاران سرقتي در خانة كعبه واقع شد ، و اموال و جواهرات كعبه را كه در چاهي درون كعبه بود بدزدند . با اينكه پس از چندي سارق را پيدا كردند و اموال را از او گرفتند و دستش را به جرم دزدي بريدند ، اما همين سرقت ، قريش را به فكر انداخت تا سقفي براي خانة كعبه بزنند ، ولي اين تصميم به بعد موكول شد . براي انجام اين منظور ناچار بودند ديوارهاي اطراف را خراب كنند و از نو تجديد بنا كنند .
مشكلي كه سر راهشان بو ، يكي نبودن چوب و تخته اي كه بتوانند با آن سقفي بر روي ديوارهاي كعبه بزنند و ديگر وحشت از اينكه اگر بخواهند ديوارها را خراب كنند ، مورد غضب خداي تعالي قرار گيرند و اتفاقي بيفتد كه نتوانند اين كار را به پايان برسانند .
مشكل اول با يك اتفاق غير منتظره كه پيش بيني نكرده بودند حلّ شد و چوب و تختة آن تهيّه گرديد و آن اتفاق اين بود كه يكي از كشتيهاي تجّار رومي كه از مصر مي آمد در نزديكي جدّه به واسطه توفان دريا – يا در اثر تصادف با يكي از سنگهاي كف دريا شكست و صاحب كشتي كه به گفتة برخي نامش « ياقوم » بود از مرمّت و اصلاح كشتي مأيوس شد و از بردن آن صرفنظر كرد . قريش نيز كه از ماجرا خبردار شدند به نزد او رفته و تخته هاي آن را براي سقف كعبه خريداري كردند و به شهر مكه آوردند .
مشكل دوم وحشتي بود كه آنها از اقدام به خرابي و ويراني و زدن كلنگ به ديوار خانه و تجديد بناي آن داشتند و مي ترسيدند مورد خشم خداي كعبه قرار گيرند و به بلايي آسماني يا زميني دچار شوند . به همين جهت مقدمات كار كه فراهم شد و چهار سمت خانه را براي خرابي و تجديد بنا ميان خود قسمت كردند ، جرئت اقدام به خرابي نداشتند تا اينكه وليد بن مغيره به خود جرئت داد و كلنگ را دست گرفته و پيش رفت و گفت : « خدايا تو مي داني كه ما از دين تو خارج نشده و منظوري جز انجام كار خير نداريم . » اين سخن را گفت و كلنگ خود را فرود آورد و قسمتي از ديوار را خراب كرد .
مردم ديگر تماشا مي كردند و جرئت جلو رفتن نداشتند و با هم گفتند : « ما امشب را هم صبر مي كنيم . اگر بلايي براي وليد نازل نشد ، معلوم مي شود كه خداوند به كار ما راضي است و اگر ديديم وليد به بلايي گرفتار شد دست به خانه نخواهيم زد و آن قسمتي را هم كه وليد خراب كرد تعمير مي كنيم . »
فردا كه ديدند وليد صحيح و سالم از خانه بيرون آمد و دنبالة‌ كار گذشتة خود را گرفت ، ديگران نيز پيش رفته روي تقسيم بندي كه كرده بودند اقدام به خرابي ديوارهاي كعبه نمودند .
رسول خدا ( ص ) نيز در اين عمليّات بدانها كمك مي كرد تا وقتي كه ديوارهاي اطراف كعبه به وسيلة سنگهاي كبودي كه از كوههاي مجاور مي آوردند به مقدار قامت يك انسان رسيد و خواستند حجرالاسود را به جاي اولية خود نصب كنند . در اين جا بود كه ميان سران قبايل اختلاف پديد آمد و هر قبيله اي مي خواست افتخار نصب آن سنگ مقدس را به دست آورد .
دسته بندي قبايل شروع شد و هر تيره از تيره هاي قريش جداگانه مسلّح شده و مهيّاي جنگ گرديدند .
بزرگان و سالخوردگان قريش در صدد چاره جويي برآمده دنبال راه حلّي مي گشتند تا موضوع را خردمندانه حلّ كنند كه كار به جنگ و زد و خورد نكشد .
روز چهارم يا پنجم بود كه پس از شور و گفتگو همگي پذيرفتند كه هر چه ابااميه بن مغيره كه سالمندترين افراد قريش بود ، رأي دهد بدان عمل كنند و او نيز رأي داد : « نخستين كسي كه از در مسجد وارد شد در اين كار حكمي كند و هر چه او گفت همگي بپذيرند . » قريش اين رأي را پذيرفتند و چشمها به درب مسجد دوخته شد .
ناگهان محمد ( ص ) را ديدند كه از در مسجد وارد شد . جريان را به او گفتند ، فرمود : « پارچه اي بياوريد . »
پارچه را آوردند رسول خدا ( ص ) پارچه را پهن كرد و حجرالاسود را ميان پارچه گذارد . آن گاه فرمود : « هر يك از شما گوشة آن را بگيريد و بلند كنيد . » رؤساي قبايل پيش آمدند و هر كدام گوشة پارچه را گرفتند و بدين ترتيب همگي در بلند كردن آن سنگ شركت جستند . چون سنگ را محاذي جايگاه اصلي آن آوردند خود آن حضرت پيش رفته و حجرالاسود را از ميان پارچه برداشت و در جايگاه آن گذارد ، سپس ديوار كعبه را تا هيجده ذراع بالا بردند .

 

                                                     بعثت

رسول خدا ( ص ) به سن سي و هفت سالگي رسيده بود . هر روزي كه مي گذشت آن بزرگوار به خلوت كردن با خود و تفكر در اوضاع و احوال عالم خلقت علاقه نشان مي داد . در هر سال مدتي را در كوه حرا و در غار معروف آن به تنهايي و عبادت بسر مي برد و اوقات فراغت و بخصوص ساعاتي از شب را نيز به تماشاي آسمان و ستارگان خلقت كوه و صحرا و بيابانها و تفكر در آنها مي گذرانيد .
روزها به كندي مي گذشت و هنوز عمر آن حضرت به سي و هفت سال نرسيده بود كه تغيير و تحولي ناگهاني در زندگي وي پديد آمد .
شبها دير به خواب مي رفت و خوراك چنداني نداشت ، بيشتر اوقات را در درهّ هاي اطراف مكه و كوه حرا به سر مي برد و براي رفع تنهايي گاهي شتراني از شتران خديجه و يا ابوطالب را به چرا مي برد ، ولي چه در خواب و چه در بيداري احساس مي كرد كسي او را همراهي مي كند و
گاهي او را به نام صدا مي زند و مي گويد : يا محمد ! ولي همين كه حضرت به اطراف خود نگاه مي كرد كسي را مشاهده نمي نمود .
مورخين مي نويسند : شبها غالباً خوابهايي مي ديد كه در روز تعبير مي شد و همان طور كه در خواب ديده بود در خارج صورت مي گرفت ، تا سرانجام شبي در خواب ديد كسي نزد او آمد و بدو گفت : « يا رسول الله ! »
اين نخستين باري بود كه چنين خوابي ديد و اثر شگفت انگيز در وي گذاشت . سرانجام آن صدايي هاي كه مي شنيد و شبحي كه گاهي در بيابانهاي مكه در اطراف خود احساس مي كرد ، سبب شدند كه نزد خديجه رود و آنچه را در خواب و بيداري مي ديد براي خديجه تعريف كند . بالاخره روزي نزد وي آمده و اظهار داشت :
« جامه اي براي من بياوريد و مرا بدان بپوشانيد كه بر خود بيمناكم ! »
خديجه با كمال ملاطفت بدو گفت :
« نه به خدا سوگند خدا تو را هيچ گاه زبون نمي كند براي آن كه تو زندگي خود را وقف آسايش مردم كرده اي ، صلة رحم مي كني ، بار سنگين گرفتاري و قرض و بدهكاري را از دوش بدهكاران برمي داري ، به بينوايان كمك مي كني ! از ميهمانان نوازش و پذيرايي مي نمايي ، مردم را در رفع مشكلات و گرفتاريهايشان ياري مي دهي ! »


                                                     بعثت رسول خدا ( ص )


چهل سال از عمر رسول خدا ( ص ) گذشته بود كه به طور آشكار فرشتة وحي به آن حضرت نازل شد و آن بزرگوار به نبوت مبعوث گرديد .
بيست و هفت روز از ماه رجب گذشته بود و رسول خدا ( ص ) در غار « حرا » به عبادت مشغول بود . روز دوشنبه بود و حضرت خوابيده بود . رسول خدا ( ص ) دو فرشته را در خواب ديد كه وارد غار شدند و يكي در بالاي سر آن حضرت نشست و ديگري پايين پاي او ، آنكه بالاي سرش نشست نامش جبرئيل و آن كه پايين پاي آن حضرت نشست نامش ميكائيل بود .
محمد ( ص ) بارها فرشتگان را در خواب ديده بود و در بيداري نيز صداي آنها را مي شنيد كه با او سخن مي گفتند , ولي اين نخستين بار بود كه آشكارا فرشتة الهي را پيش روي خود مي ديد . گفته اند در اين وقت جبرئيل ورقه اي از ديبا به دست او داد و گفت : « اقراء » يعني بخوان .
فرمود : چه بخوانم ! من كه نمي توانم بخوانم !
براي بار دوّم و سوّم همين سخنان تكرار شد و براي بار چهارم جبرئيل گفت :
بخوان به نام پروردگارت كه ( جهان را ) آفريد ، ( خدايي كه ) انسان را از خون بسته آفريد ، بخوان و خداي تو مهمتر است ، خدايي كه ( نوشتن را به وسيلة ) قلم بياموخت .
پيغمبر بزرگوار الهي به خانه بازگشت و به خاطر آنچه ديده و شنيده بود دگرگوني زيادي در حال آن حضرت پديدار گشته بود .
پيغمبر خدا آنجه را ديده و شنيده بود به خديجه گفت و خديجه با شنيدن سخنان همسر بزرگوار چهره اش شكفته گرديد . سخنان رسول خدا ( ص ) كه تمام شد لرزه اي اندام آن حضرت را فرا گرفت و احساس سرما در خود كرد از اين رو به خديجه فرمود :
« من در خود احساس سرما مي كنم مرا با چيزي بپوشان » .
خديجه گليمي آورد و بر بردن آن حضرت انداخت و رسول خدا ( ص ) در زير گليم آرميد .
خديجه محمد ( ص ) را در خانه گذارد و لباس پوشيده پيش ورقه آمد و آنچه را شنيده بود بدو گفت و بازگشت و رسول خدا همچنان كه خوابيده بود احساس كرد فرشتة وحي بر او نازل گرديد و از اين رو گوش فرا داد تا چه مي گويد .
« اي گليم به خود پيچيده برخيز و ( مردم را از عذاب خدا ) بترسان ، و خدا را به بزرگي بستاي ، و جامه را پاكيزه كن ، و از پليدي دوري گزين ، و منّت مگزار ، و زايده طلب مباش ‌، و براي پروردگارت صبر پيشه ساز . »


                                            نخستين مسلمان ، نخستين دستور


اين مطلب از نظر تاريخ و گفتار مورّخين چون ابن اسحاق ، ابن هشام و ديگران مسلّم است كه نخستين مردي كه به رسول خدا ايمان آورد علي بن ابي طالب و نخستين زن خديجه بوده است .
نخستين دستوري هم كه به پيغمبر اسلام نازل گرديد دستور نماز بود . بدين ترتيب كه در همان روزهاي نخست بعثت ، روزي رسول خدا ( ص ) در بالاي شهر مكه بود كه جبرئيل نازل گرديد و با پاي خود به كنار كوه زد و چشمة آبي ظاهر گرديد . سپس جبرئيل براي تعليم آن حضرت با آن آب وضو گرفت و رسول خدا ( ص ) نيز از او پيروي كرد ،‌ آن گاه جبرئيل نماز را به آن حضرت تعليم داد و نماز خواند .
پس از علي ابن ابي طالب ( ع ) دومين مردي كه به رسول خدا ( ص ) ايمان آورد زيد بن حارثه ، آزاد شدة آن حضرت بود . تدريجاً با دعوت پنهاني رسول خدا ( ص ) گروه معدودي از مردان و زنان ايمان آوردند كه از آن جمله اند :
جعفر بن ابي طالب و هسمرش اسماء دختر عميس ، عبدالله بن مسعود ، خباب بن ارت ، عمّار بن ياسر ، صهيب بن سنان – كه اهل روم بود و در مكه زندگي مي كرد – عبيده بن حارث ، عبدالله بن حجش و جمع ديگري كه حدود 50 نفر مي شدند .

                                                               اظهار دعوت

پيغمبر بزرگوار اسلام از جانب خداي تعالي مأمور شد تا دعوت خويش را اظهار كرده و به طور علني مشركين مكه را به اسلام دعوت كند و در مرحلة نخست خويشان و نزديكان خود را انذار نمايد .
چون آيه شريفة و انذر عشيرتك الاقربين نازل گرديد رسول خدا ( ص ) خويشان نزديك خود را از فرزندان عبدالمطلب كه در آن روز حدود چهل نفر يا بيشتر بودند به خانة خود و صرف غذا دعوت كرد و غذاي مختصري را كه معمولاً خوراك چند نفر بيش نبود براي آنها تهيه كرد . چون افراد مزبور به خانة آن حضرت آمده و غذا را خوردند همگي را كفايت كرده و سير شدند .
در اين وقت بود كه ابولهب فرياد زد : « براستي كه محمد شما را جادو كرد ! »
رسول خدا ( ص ) كه سخن او را شنيد آن روز چيزي نگفت . روز ديگر به علي ( ع ) دستور داد به همان گونه ميهماني ديگري ترتيب دهد و خويشان مزبور را به صرف غذا در خانة آن حضرت دعوت نمايد و چون علي ( ع ) دستور او را اجرا كرد و غذا صرف شد رسول خدا ( ص ) شروع به سخن كرده چنين فرمود :
« بدانيد كه هر يك از شما به من ايمان آورده و در كارم مرا ياري كند و كمك دهد او برادر و وصيّ و وزير من و جانشين پس از من در ميان ديگران خواهد بود .... »
سخنان رسول خدا ( ص ) به پايان رسيد ، ولي هيچ كدام از آنها جز علي ( ع ) دعوت آن حضرت را اجابت نكرد و براي بيعت با او از جاي برنخاست .
سران مكّه براي جلوگيري از پيشرفت مرام مقدس اسلام به فكر افتادند به نزد ابوطالب عموي پيغمبر كه سمت رياست بني هاشم و كفالت رسول خدا را به عهده داشت بروند و با وي در اين باره مذاكره كنند .
ابوطالب سخنان آنها را شنيد و با خوشرويي و با ملايمت آنها را آرام ساخته و با خوشحالي از نزدش بيرون رفتند .
سران مكه چون ادامة كار رسول خدا ( ص ) را مشاهده كردند براي بار دوم به نزد ابوطالب آمدند .
ابوطالب خود را در محذور سختي مشاهده كرد . از طرفي دشمني و جدايي از قريش برايش سخت و مشكل بود و از سوي ديگر نمي توانست رسول خدا ( ص ) را به آنها تسليم كند و يا دست از ياري اش بردارد . اين بود كه محمد ( ص ) را خواست و گفتار قريش را به اطلاع آن حضرت رسانيد و به دنبال آن گفت : « اي محمد اكنون بر جان خود و من نگران باش و كاري كه از من ساخته نيست و طاقت آن را ندارم بر من تحميل نكن . »
رسول خدا ( ص ) گمان كرد كه عمويش مي خواهد دست از ياري او بردارد . از اين رو فرمود : «
به خدا سوگند اگر خورشيد را در دست راست من بگذارند و ماه را در دست چپ من قرار دهند ، من دست از اين كار برنمي دارم تا در اين راه هلاك شوم يا آنكه خداوند مرا برايشان نصرت و ياري دهد و بر‌ آنان پيروز شوم . »
و سپس اشك در چشمان آن حضرت حلقه زد و گريست و از جا برخاست و به سوي در اتاق به راه افتاد . ابوطالب كه چنان ديد آن حضرت را صدا زد و گفت : « فرزند برادر برگرد » و چون رسول خدا بازگشت بدو گفت : « برو و هر چه خواهي بگو كه به خدا سوگند هرگز دست از ياري تو برنخواهم داشت ! »
مشركان كه از ملاقاتهاي مكرّر با ابوطالب نتيحه اي نگرفتند به فكر آزار بيشتري نسبت به رسول خدا ( ص ) و مسلماناني كه به آن حضرت ايمان آورده بودند افتادند .
ابوطالب فرزندان هاشم و مطلب را طلبيد و از ايشان خواست تا او را در دفاع از رسول خدا ( ص ) كمك دهند . آنان نيز پس از استماع گفتار ابوطالب سخنش را پذيرفتند ، تنها ابولهب بود كه از قبول آن پيشنهاد خودداري كرد .
روز به روز فشار مشركين نسبت به افراد تازه مسلمان و پيروان رسول خدا بيشتر مي شد .
مسلمانان نيز تا جايي كه تاب تحمل داشتند و مقدورشان بود تحمل مي كردند . شايد گاهي هم به رسول خدا ( ص ) شكوه مي كردند . شكنجه و فشار به حدّي بود كه رسول خدا ( ص ) نيز ديگر تاب تحمل ديدن آن مناظر رقّتبار را نداشت . از اين رو به آنها دستور داد به سرزمين حبشه هجرت كنند . از اين رو گروههاي زيادي آمادة سفر و مهاجرت به حبشه شدند كه نخستين كاروان مركّب بود از يازده نفر مرد و چهار زن .
مشركين قريش براي جلوگيري از گسترش دين اسلام و تعاليم رسول خدا ( ص ) نقشة تازه و خطرناكي كشيدند و تصميم به عقد قراردادي همه جانبه براي قطع رابطه و محاصرة بني هاشم و نوشتن تعهدنامه اي در اين باره گرفتند . چهل نفر از بزرگان قريش و بر طبق نقلي هشتاد نفر از آنها پاي آن را امضا كردند .
مندرجات و مفاد آن تعهدنامه كه شايد مركب از چند ماده بوده در جملات زير خلاصه مي شد :
امضا كنندگان زير متعهد مي شوند كه :
. از اين پس ... هر گونه معامله و داد و ستدي را با بني هاشم و فرزندان مطلب قطع كنند .
. به آنها زن ندهند و از آنها زن نگيرند .
. چيزي به آنها نفروشند و چيزي از ايشان نخرند .
. هيچ گونه پيماني با آن ها نبندند و در هيچ پيشامدي از ايشان دفاع نكنند و در هيچ كاري با ايشان مجلس و انجمني نداشته باشند .
. تا هنگامي كه بني هاشم محمد را براي كشتن به قريش نسپارد و يا به طور پنهاني يا آشكار محمد را نكشند پايبند عمل به اين قرارداد باشند .
اين تعهدنامه ننگين را در خانه كعبه آويختند ابوطالب كه ديد بني هاشم با اين ترتيب نمي توانند در خود شهر مكه زندگي را به سر برند ، آنها را به درّه اي در قسمت شمالي شهر مكه كه متعلق به او بود – و به شعب ابي طالب موسوم بود – برده ، و جوانان بني هاشم و بخصوص فرزندانش علي ، طالب و عقيل را مأمور كرد كه شديداً از پيغمبر اسلام نگهباني و حراست كنند .
براي مقابله با اين محاصرة اقتصادي ، خديجه آن همه ثروتي را كه داشت همه را در همان سالها خرج كرد و خود ابوطالب نيز تمام دارايي خود را داد .
براي سه سال يا چهار سال – بنابر اختلاف تواريخ – وضع به همين منوال گذشت .
استقامت و پايداري بني هاشم در برابر مشركين و تعهدنامة ننگين آنها و تحمل آن همه شدّت و سختي به سود رسول خدا ( ص ) و پيشرفت اسلام تمام شد ، زيرا از طرفي موجب شد تا جمعي از بزرگان قريش كه آن تعهدنامه را امضا كرده بودند به حال آنان رقّت كرده و عواطف و احساسات آنها را نسبت به ابوطالب و خويشان خود كه در زمرة بني هاشم بودند تحريك كند و در فكر نقض آن پيمان ظالمانه بيفتند . از سوي ديگر افراد زيادي بودند كه در دل متمايل به اسلام گشته ، ولي از ترس قريش جرئت اظهار عقيده و ايمان به رسول خدا ( ص ) را نداشتند و نگران آينده بودند .
در خلال اين ماجرا شبي رسول خدا ( ص ) از طريق وحي مطلع گرديد و جبرئيل به او خبر داد كه موريانه همة آن صحيفه ملعونه را خورده و تنها قسمتي را كه « بسمك اللّهم » در آن نوشته شده بود باقي گذارده و سالم مانده است .
اين دو ماجرا سبب شد كه قريش به دريدن صحيفه حاضر گردند و موقتاً دست از لجاج و عناد و قطع رابطه بردارند .


                                                                   معراج



داستان معراج رسول خدا ( ص ) در يك شب از مكه معظمه به مسجدالاقصي و از آنجا به آسمانها و بازگشت به مكه در قرآن كريم ، در دو سوره به نحو اجمال ذكر شده ؛ يكي در سورة « اسراء » و ديگري در سورة مباركة « نجم » . در چند حديث آن شب را شب هفدهم ربيع الاول و يا شب بيست و هفتم رجب ذكر كرده و در نقلي هم شب هفدهم رمضان و شب بيست و يكم آن ماه نوشته اند .
حبرئيل در آن شب بر آن حضرت نازل شد و مركبي را كه نامش « براق » بود براي او آورد و رسول خدا ( ص ) بر آن سوار شده و به سوي بيت المقدس حركت كرد و در راه در چند نقطه ايستاد و نمار گزارد ، يكي در مدينه و هجرتگاهي كه سالهاي بعد رسول خدا ( ص ) بدانجا هجرت فرمود ، يكي هم مسجد كوفه ، ديگر در طور سينا و بيت اللحم – زادگاه حضرت عيسي ( ع ) – و سپس وارد مسجد اقصي شد و در آنجا نماز گزارد و از آنجا به آسمان رفت .
در روايات آمده كه در آن شب دنيا به صورت زني زيبا و آرايش كرده خود را بر آن حضرت عرضه كرد ، ولي رسول خدا ( ص ) بدو توجهي نكرده از وي در گذشت .
بر طبق روايتي كه علي بن ابراهيم در تفسير خود از امام صادق ( ع ) روايت كرده رسول خدا ( ص ) فرمود :
« به گروهي گذشتم كه پيش روي آنها ظرفهايي از گوشت پاك و گوشت ناپاك بود و آنها ناپاك را مي خوردند و پاك را مي گذاردند ، از جبرئيل پرسيدم : اينها كيان اند ؟ گفت : افرادي از امت تو هستند كه مال حرام مي خورند و مال حلال را وامي گذارند ؛ و مردمي را ديدم كه لباني چون لبان شتران داشتند و گوشتهاي پهلوشان را چيده و در دهانشان مي گذاردند ، پرسيدم : اينها كيان اند ؟ گفت : اينها كساني هستند كه از مردمان عيبجويي مي كنند ؛ مردمان ديگري را ديدم كه سرشان را به سنگ مي كوفتند و چون حال آنها را پرسيدم پاسخ داد : اينان كساني هستند كه نماز شامگاه و عشاء را نمي خواندند و مي خفتند . مردمي را ديدم كه آتش در دهانشان مي ريختند و از نشيمنگاهشان بيرون مي آمد و چون از وضع آنها پرسيدم ، گفت : اينان كساني هستند كه اموال يتيمان را به ستم مي خورند .
و از آنجا به آسمان دوم رفتيم و در آنجا دو مرد را شبيه به يكديگر ديدم و از جبرئيل پرسيدم : اينان كيان اند ؟ گفت : هر دو پسر خالة يكديگر يحيي و عيسي ( ع ) هستند ، بر آنها سلام كردم و پاسخ داده تهنيت ورود به من گفتند و فرشتگان زيادي را كه به تسبيح پروردگار مشغول بودند در آنجا مشاهده كردم .
و از آنجا به آسمان سوم بالا رفتم و در آنجا مرد زيبايي را ديدم كه زيبايي او نسبت به ديگران همچون ماه شب چهارده نسبت به ستارگان بود و چون نامش را پرسيدم جبرئيل گفت : اين برادرت يوسف است ، بر او سلام كردم و پاسخ داد و تهنيت و تبريك گفت و فرشتگان بسياري را نيز در آنجا ديدم .
از آنجا به آسمان چهارم بالا رفتم و مردي را ديدم و چون از جبرئيل پرسيدم گفت : او ادريس است كه خدا وي را به اينجا آورده .
سپس به آسمان پنجم رفتيم و در آنجا مردي را به سن كهولت ديدم كه دورش را گروهي از امتش گرفته بودند و چون پرسيدم كيست ؟ جبرئيل گفت : هارون بن عمران است .
آن گاه به آسمان ششم بالا رفتم و در آنجا مردي گندمگون و بلند قامت را ديدم كه مي گفت : بني اسرائيل پندارند من گرامي ترين فرزندان آدم در پيشگاه خدا هستم ولي اين مرد از من نزد خدا گرامي تر است و چون از جبرئيل پرسيدم : كيست ؟ گفت : برادرت موسي بن عمران است .
سپس به آسمان هفتم رفتيم و در آنجا به فرشته اي برخورد نكردم جز آنكه گفت : اي محمد حجامت كن و به امّت خود نيز سفارش حجامت را بكن و در آنجا مردي را كه موي سر و صورتش سياه و سفيد بود و روي تختي نشسته بود ديدم و جبرئيل گفت ، او پدرت ابراهيم است ، بر او سلام كرده جواب داد و تهنيت و تبريك گفت ، و مانند فرشتگاني را كه در آسمانهاي پيشين ديده بودم در آنجا ديدم ، و سپس درياهايي از نور كه از درخشندگي چشم را خيره مي كرد و درياهايي از ظلمت و تاريكي و درياهايي از برف و يخ لرزان ديدم و چون بيمناك شدم جبرئيل گفت : اين قسمتي از مخلوقات خداست . »
و در حديثي است كه فرمود :
« چون به حجابهاي نور رسيدم جبرئيل از حركت ايستاد و به من گفت : برو ! »
در حديث ديگري فرمود :
« از آنجا به « سدره المنتهي » رسيدم و در آنجا جبرئيل ايستاد و مرا تنها گذارده و گفت : برو !
گفتم : اي جبرئيل در چنين جايي مرا تنها مي گذاري و از من مفارقت مي كني ؟
گفت : « اي محمد اينجا آخرين نقطه اي است كه صعود به آن را خداي عزّ و جلّ براي من مقرّر فرموده و اگر از اينجا بالاتر آيم پر و بالم مي سوزد . »

                                                 وفات ابوطالب و خديجه

مشركين انواع آزار و صدمه را نسبت به رسول خدا ( ص ) انجام مي دادند ، ولي با اين همه احوال حمايت ابي طالب از آن حضرت مانع بزرگي بود كه آنها نتوانند از حدود استهزا و آزارهاي زباني قدم فراتر نهند . اما در اين ميان دست تقدير دو مصيبت ناگوار براي رسول خدا ( ص ) پيش آورد كه دشمنان آن حضرت جرئت بيشتري در اذيت پيدا كرده و آن حضرت را در مضيقة بيشتري قرار دادند به گفته مورخين چند بار نقشه قتل و تبعيد او را كشيده تا سرانجام نيز رسول خدا ( ص ) از ترس آنها شبانه از مكه خارج شد و به مدينه هجرت كرد . يكي مرگ ابوطالب و ديگري فوت خديجه بود كه طبق نقل معروف هر دو در يك سال و به فاصلة كوتاهي اتفاق افتاد .
معروف آن است كه مرگ هر دو در سال دهم بعثت ، سه سال پيش از هجرت اتفاق افتاد ، و ابوطالب پيش از خديجه از دنيا رفت . فاصله ميان مرگ خديجه و ابوطالب را نيز برخي سه روز ، جمعي سي و پنج روز و برخي نيز شش ماه نوشته اند .
هنگامي كه خبر مرگ ابوطالب را به رسول خدا ( ص ) دادند اندوه بسياري آن حضرت را فراگرفت و بي تابانه خود را به بالين ابوطالب رسانده و جانب راست صورتش را چهار بار و جانب چپ را سه بار دست كشيد آن گاه فرمود :
« عموجان در كودكي مرا تربيت كردي و در يتيمي كفالت و سرپرستي نمودي و در بزرگي ياري و نصرتم دادي خدايت از جانب من پاداش نيكو دهد . »
در وقت حركت دادن جنازه پيشاپيش آن مي رفت و درباره اش دعاي خير مي فرمود .
هنوز مدت زيادي و شايد چند روزي از مرگ ابوطالب و آن حادثة غم انگيز نگذشته بود كه رسول خدا ( ص ) به مصيب اندوه بار تازه اي دچار شده و بدن نحيف همسر مهربان و كمك كار وفادار خود را در بستر مرگ مشاهده فرمود و با اندوهي فراوان در كنار بستر او نشسته و مراتب تأثر خود را از مشاهدة آن حال به وي ابلاغ فرمود آن گاه براي دلداري خديجه جايگاهي را كه خدا در بهشت براي وي مهيا فرموده بدو اطلاع داده و خديجه را خرسند ساخت .
هنگامي كه خديجه از دنيا رفت رسول خدا ( ص ) جنازة او را برداشته و در « حجون » ( مكاني در شهر مكه ) دفن كرد ، و چون خواست او را در قبر بگذارد ، خود به ميان قبر رفت و خوابيد و سپس برخاسته جنازه را در قبر نهاد و خاك روي آن ريخت .
نخستين زني را كه رسول خدا ( ص ) پس از مرگ خديجه و پيش از هجرت به مدينه به ازدواج خويش درآورد سوده دختر زمعه بود كه در زمرة مسلمانان اوليه و مهاجرين حبشه هستند و چون از حبشه بازگشتند شوهرش سكران بن عمرو در مكه از دنيا رفت . رسول خدا ( ص ) در چنين شرايطي او را به ازدواج خويش درآورد .


                                                          سفر به طائف


پس از فوت ابوطالب رسول خدا ( ص ) درصدد برآمد تا در مقابل مشركين ، حامي و پناه تازه اي پيدا كند .
در اين ميان به فكر قبيله ثقيف افتاد و درصدد برآمد تا از آنها كه در طائف سكونت داشتند استمداد كند . به همين منظور با يكي دو نفر از نزديكان خود چون علي ( ع ) و زيد بن حارثه و يا چنانكه برخي گفته اند تنها به سوي طائف حركت كرد و در آنجا به نزد سه نفر كه بزرگ ثقيف بودند رفت .
پيغمبر خدا هدف خود را از رفتن به طائف شرح داد و اذيت و آزاري را كه از قوم خود ديده بود به آنها گفت و از آنها خواست تا او را در برابر دشمنان و پيشرفت هدفش ياري كنند ، اما آنها تقاضايش را نپذيرفته و هر كدام سخني گفتند . يكي از آنها گفت : « من پردة كعبه را دريده باشم اگر خدا تو را به پيغمبري فرستاد باشد ! »
رسول خدا ( ص ) مأيوسانه از نزد آنها برخاست – و به نقل ابن هشام – هنگان بيرون رفتن از آنها درخواست كرد كه گفتگوي آن مجلس را پنهان دارند و مردم طائف را آگاه نسازند .
اما آنها درخواست پيغمبر خدا را ناديده گرفته و ماجرا را به گوش مردم رساندند و بالاتر آنكه اوباش شهر را وادار به دشنام و استهزاي آن حضرت كردند . همين سبب شد تا چون رسول خدا ( ص ) خواست از ميان شهر عبور كند از دو طرف او را احاطه كرده و زبان به دشنام و استهزا بگشايند و بلكه پس از چند روز توقف ، روزي بر آن حضرت حمله كرده سنگ بر پاهاي مباركش زدند و بدين وضع ناهنجار آن بزرگوار را از شهر بيرون كردند .

                                                        مقدمات هجرت

در شهر يثرب – كه بعدها به مدينه موسوم گرديد – دو قبيله به نام اوس و خزرج زندگي مي كردند و در مجاورت ايشان نيز تيره هايي از يهود سكونت داشتند .
ميان قبيله اوس و خزرج سالها آتش جنگ و اختلاف زبانه مي كشيد و هر چند وقت يك بار به جان هم مي افتادند . اوس و خزرج كه خود را براي جنگ تازه اي آماده مي كردند و هر دو دسته مي كوشيدند قبايل ديگر عرب را نيز با خود همپيمان كرده نيروي بيشتري براي سركوبي و شكست حريف پيدا كنند . دو قبيله اوس و خزرج به سوي قبايل مكه متوجه شده و هر كدام درصدد برآمدند تا آنها را با خود همپيمان و همراه كنند و از نيروي آنها عليه دشمن خود كمك گيرند .
وقتي پيغمبر خدا از ورود قبيلة اوس به مكه با خبر شد به نزد آنها آمده و پيش از آنكه آنها را به اسلام و ايمان به خداي تعالي دعوت كند فرمود :
« من كاري را به شما پيشنهاد مي كنم كه از آنچه به خاطر آن به اين شهر آمده ايد بهتر است . »
پرسيدند : « آن چيست ؟ »
فرمود : « به خداي يگانه ايمان آوريد و اسلام را بپذيريد . » سپس جريان نبوّت خويش را به آنها اظهار كرده و چند آيه از قرآن نيز بر آنها تلات كرد .
نخستين فردي كه از قبيلة خزرج اسلام آورد ، اسعدبن زراره بود . يك سال پس از مسلمان شدن اسعد ، در موسم حج ، اسعد با پنج يا هفت تن ديگر مردم يثرب به مكه آمد و رسول خدا را در عقبه ديدار كرده و به آن حضرت ايمان آوردند .
سال دوازدهم بعثت اسعد با يازده تن ديگر نزد رسول خدا آمدند هنگامي كه مي خواستند به يثرب بازگردند براي تعليم قرآن از رسول خدا درخواست كمك كردند و رسول خدا مصعب بن عمير را همراه آنان به يثرب فرستاد .


                                               هجرت رسول خدا ( ص )

نفوذ اسلام در شهر يثرب فرج و گشايش بزرگي براي رسول خدا ( ص ) و مسلمان بود . پيغمبر خدا ( ص ) به مسلمان دستور داد هر يك از شما كه تحمّل آزار اينان را ندارد به نزد برادران خود كه در شهر يثرب هستند ، برود . مسلمانان به طور انفرادي و دسته دسته مهاجرت به يثرب را آغاز كردند .
در مكه خانه اي بود به نام دارالندوه كه بزرگان شهر براي مشورت در كارهاي مهم خويش ، در آنجا اجتماع مي كردند . قانونشان هم اين بود كه افراد پايين تر از چهل سال حق ورود به دارالندوه را نداشتند . قريش بزرگان خود را خبر كرده تا براي تصميم قطعي دربارة محمد ( ص ) به شور و گفتگو بپردازند . براي مشورت در اين كار چهل نفر از بزرگان در دارالندوه جمع شدند .
قرار شد كه از هر تيره و قبيله اي از قبايل و تيره هاي عرب حتي از بني هاشم يك مرد را انتخاب كنند و هر كدام شمشيري به دست گيرند و يك مرتبه بر محمد بتازند و همگي بر او شمشير بزنند و در قتل او شركت جويند . بدين ترتيب خون او در ميان قبايل عرب پراكنده خواهد شد و بني هاشم نيز كه خود در قتل او شركت داشته اند ، نمي توانند مطالبة خونش را بكنند .
ده نفر يا به نقلي پانزده نفر كه هر يك يا دو نفر آنها از قبيله اي بودند شمشيرها و خنجرها را آماده كرده و به منظور كشتن پيامبر اسلام شبانه به پشت خانة رسول خدا ( ص ) آمدند .
از آن سو جبرئيل بر پيغمبر نازل شد و توطئة مشركين را به اطلاع آن حضرت رسانيد . رسول خدا ( ص ) كه به گفتة جمعي از مورخين خود را براي مهاجرت به يثرب از پيش آماده كرده و مقدمات كار را فراهم نموده بود تصميم گرفت همان شب از مكه خارج شود ، اما اين كار خطرهايي را هم در پيش داشت كه مقابلة با آن ها نيز پيش بيني شده بود .
رسول خدا ( ص ) بايد مردي را به جاي خود در بستر بخواباند تا مشركين نفهمند او در بستر مخصوص خود نيست و كار به تعويق بيفتد . پيغمبر به فرمان خدا ، علي ( ع ) را براي اين كار انتخاب كرد و راستي هم كسي جز علي ( ع ) نمي توانست اين مأموريت خطير را انجام دهد . وقتي رسول خدا ( ص ) جريان را به علي ( ع ) گزارش داد و به او فرمود :
« تو امشب بايد در بستر من بخوابي تا من از شهر مكه خارج شوم . »
تنها سؤالي كه علي ( ع ) از رسول خدا ( ص ) كرد اين بود كه پرسيد :
« اگر من اين كار را بكنم جان شما سالم مي ماند ؟ »
رسول خدا ( ص ) فرمود : « آري . »
علي ( ع ) سخني ديگر نگفت و لبخندي زد .
شبي كه از مكه خارج شد به جاي آنكه راه معمولي يثرب را در پيش گيرد و اساساً به سمت شمال غربي مكه و ناحية يثرب برود ، راه جنوب غربي را در پيش گرفت و خود را به غار معروف به « غار ثور » رسانيد و سه روز در آن غار ماند ، آن گاه به سوي مدينه حركت كرد . در اين ميان ابوبكر نيز از ماجرا مطلّع شد و خود را به پيغمبر رساند و با آن حضرت وارد غار شد .
خداي تعالي براي گم شدن ردّ پاي رسول خدا ( ص ) عنكبوتي را مأمور كرده بود تا بر در غار تار بتند ، و كبكهايي را فرستاد تا آنجا تخم بگذارند و به هر ترتيبي بود وقتي مشركين به در غار رسيدند ، ابوكرز ، كه در شناختن رد پاي افراد مهارتي بسزا داشت ، نگاه كرد ديد رد پاها قطع شده از اين رو هما جا ايستاد و گفت :
« محمد و رفيقش از اينجا نگذشته و داخل اين غار هم نشده اند ، زيرا اگر به درون آن رفته بودند اين تارها پاره مي شد و اين تخم كبكها مي شكست . »
يأس مشركين از يافتن محمد ( ص ) سبب شد كه راه ها أمن شود و پيغمبر خدا طبق طرح قبلي بتواند از غار بيرون آمده و به سوي مدينه حركت كند .
سه روز از ورود رسول خدا ( ص ) به قباء گذشته بود كه علي ( ع ) نيز از مكه آمد و بدان حضرت ملحق شد . پيغمبر ( ص ) روز دوشنبه وارد قباء شد و روز جمعه از آنجا به سوي مدينه حركت كرد . علي ( ع ) دراين چند روزه طبق دستور رسول خدا ( ص ) امانتهاي مردم را كه نزد آن حضرت گذارده بودند به صاحبانشان بازگرداند و « فواطم » يعني فاطمه دختر رسول خدا ( ص ) و فاطمة بنت اسد مادر آن بزرگوار و فاطمه دختر زيبر را برداشته و به سوي مدينه حركت كرد .


                                                       ورود به مدينه


هنگامي كه رسول خدا ( ص ) از قباء حركت كرد رؤساي قبايلي كه خانه هاشان سر راه آن حضرت بود همگي از خانه هاي خود بيرون آمده و چون پيغمبر اكرم به محلة آنان وارد مي شد تقاضا مي كردند كه در محلة آنان فرود آيد و منزل كند , ولي رسول خدا ( ص ) در پاسخ همه فرمود :
« جلوي شتر را باز كنيد و او را رها كنيد به حال خود بگذاريد كه او مأمور است . »
يعني هر كجا او فرود آمد و زانو زد من همانجا فرود خواهم آمد . چون شتر به محلة بني مالك بن نجار و همان جايي كه اكنون مسجد النبي قرار دارد رسيد ، زانو زد و خوابيد .
از جمله كارهايي كه در سال اول هجرت در مدينه انجام شد ازدواج رسول خدا ( ص ) با عايشه دختر ابوبكر بود .
                                                            

                                                               جهاد

مورّخين غزوات رسول خدا ( ص ) را بيست و شش يا بيست و هفت غزوه ذكر كره اند كه در نُه غزوه از آنها خود آن حضرت جنگ كرده ، و سرايا را سي و هفت و يا چهل سريه نقل كرده اند . منظور از غزوات سفرهايي است كه رسول خدا ( ص ) خود به همراه سپاهيان از مدينه بيرون مي رفت و سرايا آنهايي است كه آن حضرت گروهي از مسلمانان اعم از مهاجر يا انصار را به سويي اعزام مي كرد و خود در مدينه مي ماند . 


                                                  سال دوم هجرت

از حوادث سال دوم هجرت ازدواج ميمون اميرالمؤمين علي ( ع ) با فاطمه دختر رسول خدا ( ص ) بود كه به امر پروردگار صورت گرفت . رسول خدا ( ص ) به كمك يكي از زنان وسايل ازدواج و زفاف زهرا ( س ) را فراهم كرد و پس از جنگ بدر مراسم زفاف و عروسي انجام شد .

                                                             جنگ بدر

رسول خدا ( ص ) در ماه جمادي الاول با گروهي از مهاجرين از مدينه به جايي به نام عشيره رفت ، ولي با كاروان قريش برخورد نكرده و پس از چند روز كه در آنجا ماندند به مدينه بازگشت . در آن وقت كاروان به سوي شام مي رفت . در هنگام مراجعت كاروان نيز پيغمبر اسلام دو نفر از مهاجرين به نام سعيد بن زيد و طلحه را براي كسب اطلاع از آنها فرستاد و به دنبال آن نيز خود آن حضرت آ‎مادة حركت شد .
ابوسفيان شنيد محمد ( ص ) به منظور حملة به كاروان از مدينه خارج شده است . بي درنگ ضمضم بن عمرو غفاري را مأمور ساخت تا بسرعت خود را به مكه برساند و به قريش اطلاع دهد كه كاروان و اموالشان در خطر حملة محمد و يارانش قرار گرفته و براي محافظت كاروان از مكه كوچ كنند .
ابوجهل كه اين خبر را شنيد بي تابانه اين طرف و آن طرف مي رفت و مردم را براي حركت به سوي كاروان تحريك مي نمود . بدين ترتيب بزرگان قريش مانند اميه بن خلف ، ابوجهل عتبه ، شيبه و ديگران با ساز و برگ جنگ از مكه خارج شدند و هنگامي كه در خارج شهر ، سان ديدند سپاهي عظيم و مسلّح كه حدود هزار نفر مي شدند حركت كرده بود و همراه خود هفتصد شتر و دويست يا چهارصد اسب داشتند و همگي زره و اسلحه بر تن داشتند .
ابوسفيان وقتي به حدود بدر رسيد و دانست مسلمانان در آن نزديكيها هستند راه را كج كرده و نگذاشت كاروانيان به بدر نزديك شوند و بسرعت آنها را از منطقه دور كرد و سرانجام توانست كاروانيان را از مناطق خطر بگذراند .
ابوسفيان براي لشكر قريش پيغام فرستاد كه خروج شما براي محافظت كاروان بوده و اكنون كاروان از خطر گذشت و ديگر نيازي به آمدن شما نيست ، اما غرور و نخوت برخي چون ابوجهل كه مغرور تجهيزات و كثرت لشكريان خود شده بودند مانع از بازگشت آنان شد و گفتند : ما بايد تا «بدر » پيش برويم و چند روز در آنجا به عيش و نوش و رقص و پايكوبي بپردازيم و ابهّت و عظمت خود را به رخ عرب و مردم يثرب بكشيم ، تا براي هميشه رعب و ترس از ما در دلشان جاي گير شود و فكر جنگ و كارزار با ما را از سر دور سازند .
لشكر مسلمانان همچنان تا نزديك بدر و چاه هاي آبي كه در آنجا بود پيش رفت و در آن نزديكي توقف نمود .
لشكر قريش براي اطلاع بيشتر از وضع مسلمانان عميربن وهب جمحي را مأمور كردند به مسلمانان نزديك شود و از وضع لشكر و نفرات و تجهيزات آنها اطلاعاتي به دست آورده به آنها گزارش دهد . عميربن وهب بر اسب خود سوار شده يكي دوبار اطراف مسلمانان گردش كرد و به نزد قريش بازگشته و گفت : نفرات آنها سيصد نفر – چيزي كمتر يا بيشتر – است ، كميني هم پشت سر ندارند ، اما اي گروه قريش اين مردمي را كه من مشاهده كردم شترانشان مرگ بر خود بار كرده و شتران آنها حامل مرگ نابوده كننده اي هستند .
افرادي را ديدم كه پناهگاهي جز شمشير ندارند و به خدا سوگند آن طور كه من ديدم اين گروه مردمي هستند كه كشته نشوند تا حداقل به عدد نفرات خود از شما بكشند ، و بدين ترتيب من نمي دانم مصلحت در جنگ باشد يا نه شما خود دانيد اين شما و اين ميدان جنگ !
سخنان عميربن وهب تزلزلي در قريش انداخت . از اين رو جمعي از بزرگان قريش برخاسته به نزد عتبه بن ربيعه كه رياست لشكر را بر عهده داشت آمدند و به او پيشنهاد كردند مردم را به مكه بازگرداند . عتبه رأي آنها را پسنديد و خونبهاي عمروبن حضرمي را نيز به عهده گرفت ، اما چون آتش افروز اين صحنه بيشتر ابوجهل بود ، آنها را پيش ابوجهل فرستاد تا او را نيز متقاعد سازند ، اما باز هم غرور و نخوت كار خود را كرد و ابوجهل متقاعد نشده پافشاري به جنگ داشت .

                                    حملة عمومي و شكست قريش


پيغمبر با سخناني آتشين و خواندن آيات جهاد چنان مسلمانان را به جوش آورد .
بدين ترتيب حملات سختي از مسلمانان به صورت فردي و دسته جمعي شروع شد و طولي نكشيد كه در اثر استقامت و شهامت سربازان اسلام آثار پيروزي مسلمانان و شكست مشركين نمودار گرديد و دنبالة لشكر قريش رو به مكه شروع به فرار و عقب نشيني كرد و سران قريش يكي پس از ديگري به ضرب شمشير مسلمانان از پاي درمي آمدند .
بر طبق گفتة مشهور در اين جنگ هفتاد نفر از مشركان كشته شدند و هفتاد نفر نيز اسير گشتند و از مسلمانان نيز چهارده نفر به شهادت رسيدند ، كه شش نفر آنها از مهاجر و هشت نفر از انصار بودند .
شكست قريش در جنگ بدر و كشته شدن و اسارت آن گروه زياد از بزرگان ايشان ، آنها را در اندوه زيادي فرو برد و شهر مكه عزاي عمومي گرفت و كمتر خانواده اي بود كه يك يا چند نفرشان به دست مجاهدان اسلام به قتل نرسيده يا به اسارت آنها نرفته باشد ، اما پس از چند روز تصميم گرفتند از گريه و نوحه بر كشتگان خودداري كنند .
قريش كم كم به فكر انتقام از كشتگان خويش افتادند .
حفصه دختر عمربن خطاب بود كه رسول خدا ( ص ) در ماه شعبان سال دوم هجرت او را به عقد خويش درآورد و سبب آن نيز اين شد كه هفت ماه پيش از اين ازدواج حفصه شوهر خود خنيس بن حذاقه را در مدينه از دست داد و خنيس از دنيا رفت .


                                                             جنگ احد

قرشيان تصميم گرفتند با تمام قوا و تجهيزات خود به مسلمانان حمله كنند . صفوان بن اميه به ابوسفيان پيشنهاد كرد تمام اموال تجارتي را كه پيش از جنگ بدر به مكه آمده بود ، صرف خريد اسلحه و تجهيزات جنگي كنند و اين پيشنهاد پذيرفته شد از سوي ديگر براي تهية افراد و سربازان جنگي از تمام قبايل اطراف مكه مانند بني كنانه و مردم تهامه نيز كمك گرفتند . بدين ترتيب روزي كه لشكر قريش از مكه حركت كرد سه هزار مرد شمشيرزن كه دويست اسب و سه هزار شتر و هفتصد مرد زره پوش با خود داشتند . در نقل ديگر با سه هزار سوار و دو هزار پياده نظام حركت كردند .
عباس بن عبدالمطب عموي پيغمبر كه در مكه به سر مي برد و در سلك بت پرستان زندگي مي كرد ، حضرت را از تصميم آنها را مطلع ساخت .
براي مقابلة با آنها و تدبيرِ كار ، پيغمبر ( ص ) دستور داد مردم مدينه در مسجد اجتماع كنند و آرا و پيشنهادهاي خود را بيان كنند . خود آن حضرت و جمعي از بزرگان و سالمندان و از آن جمله عبدالله اُبي طرفدارِ ماندن در شهر و قلعه داري بودند و معتقد بودند كه جنگ در داخل برج و باروي شهر و در پيش روي زن و فرزند شكست ناپذير است و مردان و سربازان در چنين موقعيتي تا پاي جان و با تمام نيرو و توان مي جنگند ، اما گروهي از جوانان پرشور كه در جنگ بدر حاضر نبودند و مي خواستند غيبت خود را در آن روز تلافي كنند و برخي ديگر از آنها كه منظرة بدر را ديده بودند و خيال مي كردند هيچ نيرويي بر آنها چيره نخواهد شد و از طرفي ماندن در خانه و حصار را براي خود نوعي سرشكستگي و زبوني و خواري محسوب مي كردند، به خارج شدن از شهر و جنگ در ميدان باز اصرار و پافشاري داشتند .
هنگامي كه پيغمبر ( ص ) از شهر خارج شد هزار نفر مرد جنگجو همراه آن حضرت بود ، ولي مقداري كه راه رفتند عبدالله بن اُبي با سيصد تن از همراهان خودبه بهانة اينكه با نظر او مخالفت شده از بين راه برگشتند و پيغمبر خدا با هفتصد نفر به سوي احد پيش رفتند .
« احد » نام جايي است كه در يك فرسنگي مدينه كه يك رشته كوه ، آن قسمت از بيابان را با بيابانهاي ديگر از هم جدا مي سازد . لشكريان قريش قبل از آمدن مسلمانان در آنجا موضع گرفته و آمادة جنگ انتقامي خود شده بودند ، هنگامي كه رسول خدا ( ص ) بدانجا رسيد لشكريان خود را طوري ترتيب داد كه كوه احد را پشت سر خود و دشمن را پيش رو قرار دادند و هر دو لشكر آمادة جنگ گرديدند .
در كوه احد درّه و شكافي قرار داشت كه دشمن مي توانست از آنجا خود را به مسلمانان رسانده و از آن سو حمله كنند . پيغمبر ( ص ) عبدالله بن جبير را با پنجاه نفر تيرانداز در آنجا گماشت و بدانها دستور داد از آن دره نگهباني كنند و مراقب باشند از آنجا حمله نكند ، و چون مي دانست نگهباني آن دره براي پيروزي لشكريان بسيار مؤثر است سفارش وتأكيد زيادي به آنها كرد .
ابوسفيان متوجّه اهميت آن تنگه شد . خالدبن وليد را با دويست نفر شمشير زن مأمور كرد تا در كمين آن پنجاه نفر باشند و بدو دستور دارد وقتي ديديد دو لشكر به هم ريختند ، اگر توانستيد از اين تنگه سرازير شده و شمشير در آنها بگذاريد .
حمزه بن عبدالمطلب عموي پيغمبر چون شيري غران به راست و چپ لشكر دشمن حمله مي افكند و هر كه سر راهش مي آمد او را از پاي درمي آورد .
علي بن ابي طالب نيز از يك سو و ساير مسلمانان جانباز و فداكار از مهاجر و انصار نيز سر غيرت آمده و بسختي مشركين را شكست دادند و هزيمت آنان به سوي مكه شروع شد .
سربازان مسلمان پس از اينكه مقداري آنها را تعقيب كردند مغرورانه به سوي ميدان جنگ بازگشته و با خيالي آسوده به جمع آوري غنايم پرداختند و با سابقه اي كه از جنگ بدر و آن پيروزي بيرون از انتظار داشتند اطمينان يافتند كه اينجا هم ديگر شكست نخواهند خورد و مشركين از راهي كه رفته اند باز نخواهند گشت .
وقتي تيراندازان از بالاي دره مشاهده كردند كه مسلمانان به جمع آوري غنايم مشغول شده و مشركين هزيمت كردند ، يكي يكي به منظور به دست آوردن غنيمت و براي آنكه از يكديگر عقب نمانند به سوي دره سرازير شدند و هر چه عبدالله بن جبير فرياد زد : نرويد و از دستور رسول خدا ( ص ) سرپيچي نكنيد ! كسي به حرف او گوش نداد .
خالدبن وليد كه با دويست نفر از جنگجويان قريش در كمين تيراندازان بود و تا آن وقت نتوانسته بود از آن تنگه و شكاف عبور كند و از پشت سر خود را به مسلمانان برساند و در هر بار كه مي خواست منظور خود را عملي سازد با رگبار تيرهاي آنان مواجه مي شد ، وقتي متوجه شد ده نفر تيرانداز بيشتر نمانده با همراهان خود بدانها حمله كرد و آنان را كشته و شمشير در ميان مسلماناني كه با خيالي آسوده براي جمع آوري غنايم خم شده بودند گذاردند و آنان را غافلگير ساختند .
تدريجاً صحنة جنگ به سود قرشيان عوض شد و مسلمانان گروه گروه رو به هزيمت و فرار نهادند . چيزي كه به اين هزيمت و پريشاني جنگجويان مسلمان كمك كرد فريادي بود كه به گوش آنها رسيد كه كسي مي گويد :
- « محمد كشته شد ! »
در گيرودار حملة مشركين سنگي به سوي رسول خدا ( ص ) پرتاب شد و آن سنگ دندان آن حضرت را شكست و قسمتي از لب و صورت را نيز شكافت و ديگر آنكه همچنان كه آن حضرت مشغول دفاع و حمله بود يك بار در گودالي كه مشركين سر راه مسلمانان حفر كرده بودند افتاد كه علي ( ع ) و طلحه آن حضرت را از جا بلند كردند . برخي كه صورت خون آلود و مجروح و نيز افتادن آن حضرت را بر زمين ديده بودند يقين به صحت اين خبر و درستي آن شايعه كردند و آنچه را ديده بودند به ديگران نيز مي گفتند .
حمزه كه همچون شيري غران در برابر دشمنان اسلام به يمين و يسار حمله مي كرد و قريش را متفرق مي ساخت و مرد و مركب را بر زمين مي افكند باحربه اي كه « وحشي » از كمين به تهيگاه او پرتاب كرد از پاي درآمد و به شهادت رسيد .
وحشي از بردگان مكه و قريش بود كه در جنگ احد حاضر گشته و هند همسر ابوسفيان به او گفته بود : اگر بتواني يكي از سه نفر يعني محمد ، علي ، و حمزه را به قتل برساني آنچه بخواهي به تو مي دهم .
وحشي پس از قتل حمزه شكم آن جناب را دريد و جگرش را بيرون آورد و براي هند دختر عتبه برد , و هند قطعه اي از آن جگر را بريد و در دهان گذارد ، ولي نتوانست بخورد و آن را بيرون انداخت و به شكرانة اين مژده و طبق وعده اي كه داده بود طلا و جواهرات خود را بيرون آورد و به وحشي داد . شهداي جنگ ، به طوري كه معروف است جمعاً هفتاد نفر بودند كه ميان آنها مردان بزرگ و رؤساي قبايل و شخصيتهاي گرامي اسلام نيز بودند مانند : حمزه ، مصعب بن عمير ، عبدالله بن حجش – از مهاجرين – عبدالله بن جبير ، سعد بن ربيع , و ديگران از انصار .
از حوادث سال سوم هجري ولادت سبط اكبر رسول خدا ( ص ) حضرت امام حسن مجتبي ( ع ) است به گفتة مشهور در شب نيمة ماه مبارك رمضان در مدينه به دنيا آمد .


                                                       

                                                     سال چهارم هجرت



رسول خدا ( ص ) در اين سال به منظور سرپرستي از زنان بيوة مسلمان و مهاجريني كه شوهران مهاجر خود را در جنگها از دست داده و در شهر مدينه – دور از وطن و قوم و خويشان خود – در وضع اندوهباري زندگي مي كردند دو زن ديگر را به عقد خود درآورد . يكي زينب دختر خزيمه و ديگري ام سلمه دختر أبي اميه مخزومي بود و نام ام سلمه هند بود . بدين ترتيب رسول خدا ( ص ) آن دو را نيز جزء‌ همسران خود قرار داده و ضمن سرپرستي از آنها ، آن دو را از غم و اندوه و غربت و نداري و عوارض ديگري كه شهادت شوهرانشان به دنبال داشت نجات بخشيد .
ام سلمه از زنان بزرگي است كه صرفنظر از افتخار همسري با رسول خدا ( ص ) در ايمان به خدا و روز جزا و پيروي از دستورهاي پيغمبر بزرگوار اسلام به مرتبة والايي رسيد و پس از خديجة كبري ( س ) در ميان همسران پيغمبر از همگان گوي سبقت را در فضل و كمال ربود . پس از رحلت آن حضرت نيز با اينكه عمري طولاني كرد و آخرين همسر رسول خدا ( ص ) بود كه از دنيا رفت ، تا زنده بود حرمت خود و پيغمبر را نگاه داشته و كاري كه مخالف شأن بانوي بزرگي چون او بود از وي ديده نشد و به حق اُم المؤمنين بود .
در ماه شعبان سال چهارم مطابق قول مشهور خداي تعالي مولود جديدي از فاطمة زهرا ( س ) به رسول خدا ( ص ) و علي ابي طالب ( ع ) عنايت فرمود و نام او را حسين گذاردند .
در همين سال فاطمة بنت اسد مادر اميرالمؤمنين علي ( ع ) از دنيا رفت ، و گذشته از اميرالمؤمنين ، رسول خدا نيز در مرگ او بسيار متأثر و غمگين شد .

                                                            غزوة خندق


از حوادث مهم سال پنجم هجرت كه به قول معروف در ماه شوال آن سال اتفاق افتاد ، جنگ خندق بود . با توجه به كثرت سپاه و تجهيز لشكريان قريش ، محاصره طولاني و نبودن آذوقه كافي در شهر مدينه ، دشواري وضع اقتصادي و كارشكني هاي داخلي كه از ناحية يهود بني قريظه و منافقين شد و به سختي مسلمانان را تهديد مي كرد ، براي پيغمبر اسلام و پيروان آن بزرگوار يكي از سخت ترين جنگها و دشوارترين درگيريهايي بود كه با دشمن داشتند .
قرشيان كه در اثر مبارزات طولاني با مسلمانان تا حدودي خسته به نظر مي رسيدند و از طرفي تدريجاً عقايدشان نسبت به مراسم ديني قريش و آيين بت پرستي سست شده و به حال ترديد درآمده بودند ، براي اطمينان خاطر نسبت به مرام و آيين خود ، از بزرگان يهود و اهل كتاب سؤال كردند : « راستي ! شما كه اهل كتاب هستيد و از آيين ما و محمد اطلاعات كافي داريد به ما بگوييد : آيا آيين ما بهتر است يا دين محمد ؟ »
يهوديان روي دشمني با پيغمبر اسلام و عناد با آن بزرگوار پاسخ دادند : « مطمئن باشيد كه شما بر حق هستيد و آيين شما از دين او بهتر است . »
يهوديان براي اطمينان قريش به مسجدالحرام آمده و در برابر بتهاي مشركين سجده كرده و خواستند با اين رفتار در عمل نيز حقانيت آيين آنها را ثابت كنند .
قريش مكه با اين جريان از نصرت يهود مطمئن شده و با سخنان آنها به آيين باطل خود دلگرم گشته و آمادگي خود را براي جنگ با مسلمانان اعلام كردند .
خبر حركت لشكر قريش به رسول خدا ( ص ) رسيد و براي مقابله با اين لشكر جرّار در فكر فرو رفتند . چاره اي جز آنكه در مدينه بمانند و حالت دفاعي به خود گيرند نديدند ، اما باز هم براي حفظ شهر از حملة دشمن تدبيري لازم بود . از اين جهت پيغمبر اسلام با اصحاب خود در اين باره مشورت كرد و سلمان فارسي كه در آن وقت از قيد بردگي آزاد شده بود ، پيشنهاد داد كه مورد تصويب قرار گرفت و قرار شد كه بدان عمل كنند . سلمان گفت : آن قسمت از شهر مدينه را كه سر راه دشمن مي باشد خندقي حفر كنند . رسول خدا ( ص ) اين نظريه را پسنديد و قرار شد قسمت زيادي از شمال و بخصوص شمال غربي مدينه را به صورت هلالي خندق بكنند . قسمتي را كه پيغمبر دستور حفر خندق در آن قسمت داد ، قسمت شمالي مدينه بود كه شامل ناحية احد مي شد و تا نقطه اي به نام راتج را مي گرفت ، چون در قسمت جنوب غربي و جنوب ، محله قبا و باغستانهاي آنجا بود و در ناحية شرقي نيز يهود بني قريظه ، سكونت داشتند و لشكر دشمن ناچار بود از همان ناحية شمال و قسمتي از شمال غربي به مدينه بتازد ، از اين رو فقط همان قسمت را براي حفر خندق انتخاب كردند .
به دنبال خبر حركت لشكر احزاب وحشت سر تا سر مدينه را فرا گرفت ، با اين تفاوت كه افراد با ايمان با علم به اينكه آزمايش سختي در پيش دارند از اين وحشت داشتند كه آيا بتوانند به خوبي از عهدة آزمايش برآيند يا نه ؟ و افراد سست عقيده و منافق از سرنوشت خود و زن و بچه و اموال و داراييشان وحشت داشتند .
كار حفر خندق شش روزه به پايان رسيد و علت عمدة اين سرعت عمل و پيشرفت كار هم آن بود كه خود پيغمبر اسلام نيز مانند يكي از افراد معمولي كار مي كرد . مسلمانان كه مي ديدند رهبر عالي قدرشان نيز با آن همه گرفتاري و مشكلات كلنگ مي زند و سنگ و خاك به دوش مي كشد ، به فعاليت و كار تشويق مي شدند و موجب سرعت عمل آنها مي گرديد .
عمر بن عوف گويد : سهم من ، سلمان ، حذيفه ، نعمان و شش تن ديگر از انصار چهل ذراع شده بود و مشغول كندن آن قسمت بوديم كه ناگهان سنگ سختي بيرون آمد كه كلنگ در آن كارگر نبود و چند كلنگ را هم شكست ، ولي خود آن سنگ شكسته نشد . ما كه چنان ديديم به سلمان گفتيم : « پيش رسول خدا برو و ماجراي اين سنگ را به آن حضرت بگو تا اگر اجازه مي دهد از پشت سنگ حفر نموده و راه خندق را كج كنيم . »
سلمان خود را به آن حضرت رسانده و جريان را معروض داشت . پيغمبر از جا برخاست و در حالي كه همة آن نه نفر كنار خندق ايستاده بودند تا سلمان دستوري بياورد پيش آنها آمد و كلنگ سلمان را گرفت و وارد خندق شد و با دست خود كلنگي به آن سنگ زد و قسمتي از آن سنگ شكسته شد و برقي خيره كننده جستن كرد كه شعاع زيادي را روشن نمود ، همچون چراغي كه در دل شب فضاي مدينه را روشن سازد . پيغمبر بانگ به تكبير ( الله اكبر ) بلند كرد و مسلمانان ديگر نيز بانگ الله اكبر برداشتند ، سپس رسول خدا ( ص ) كلنگ دوم را زد و قسمت ديگري از سنگ شكسته شد و مانند بار اول برق زيادي جستن كرد و دوباره پيغمبر تكبير گفت و مسلمانان نيز تكبير گفتند و براي سومين بار كلنگ زد و برق جستن نمود و همگي تكبير گفتند .
سلمان ماجراي آن برقهاي زياد و خيره كننده و تكبير آن حضرت را به دنبال آنها پرسيد ؟، پيغمبر در حالي كه ديگران نيز مي شنيدند فرمود :
« كلنگ نخست را كه زدم و آن برق جهيد ، در آن برق قصرهاي حيره و مداين را كه همچون دندانهاي نيش سگان مي نمود مشاهده كردم و جبرئيل به من خبر داد كه امت من آن كاخها را فتح خواهند كرد . در دومين برق كاخهاي سرخ سرزمين روم برايم آشكار شد و جبرئيل به من خبر داد كه امت من بر آنها چيره مي شوند و در سومين برق قصرهاي صنعا را ديدم و جبرئيل مرا خبر داد كه امتم آن قصرها را مي گشايند ، پس بشارت باد شما را ! »
در اين خلال سپاه انبوه قريش و ساير احزاب هم پيمانشان دسته دسته با تجهيزات جنگي كه داشتند از راه رسيدند و در دامنة كوه احد اردو زدند و چون به لشكر مسلمانان برنخوردند به سوي مدينه حركت كرده ، تا كنار خندق پيش آمدند ، به ناچار چون نمي توانستند جلوتر بروند در همان سوي خندق اردو زدند .
در اين ميان خبر پيمان شكني يهود بني قريظه نيز به رسول خدا ( ص ) رسيد و فكر آن حضرت را نگران ساخت . راستي هم كار سختي بود ، زيرا با اين ترتيب دشمن از هر طرف مسلمانان را محاصره كرده بود و اين خطر بود كه بني قريظه در اين حالي كه مردان مسلمانان رو به روي لشكر احزاب در كنار خندق موضع گرفته اند آنها از فرصت استفاده كرده ، به داخل شهر حمله كنند و زنان و كودكان و خانه هاي مردم را مورد هجوم و دستبرد قرار دهند .
اين خبر پنهان نماند و تدريجاً همة مسلمانان از پيمان شكني بني قريظه مطلع شدند و بر ترس و اضطرابشان افزوده شد .
براي پهلوانان و سلحشوراني مانند عمر بن عبدود و عكرمه بن ابي جهل كه به همراه اين سپاه گران به مدينه آمده بودند تا انتقام كشتگان بدر و احد را از سربازان جانباز اسلام بگيرند ، بسيار دشوار و ننگين بود كه بدون هيچ گونه زد و خورد و كشت و كشتار و كارزاري به مكه بازگردند .
هيچ يك از آنان در شجاعت ، شهرت عمر بن عبدود را نداشت و سالخورده تر و با تجربه تر از وي در جنگها نبود ، و بلكه به گفتة اهل تاريخ در آن روزگار هيج شجاعي در ميان عرب شهرت عمر بن عبدود را نداشت . او را « فارس يليل » مي ناميدند و با هزار سوار او را برابر مي دانستند . از اين رو مسلمانان نيز تنها از جنگ با او واهمه داشتند وگرنه همراهان او چندان ابهتي براي آنها نداشتند .
عمر بن عبدود كه توانسته بود خود را به اين سوي خندق برساند و آرزوي خود را كه جنگ در ميدان باز با مسلمانان باشد برآورده سازد ، با نخوت و غروري خاص اسب خود را به جولان درآورده و مبارز طلبيد .
علي ( ع ) اجازه خواست به جنگ او برود . پيغمبر فرمود : « او عمرو است ؟ » . علي ( ع ) عرض كرد : « اگرچه عمرو باشد ! »
رسول خدا ( ص ) كه چنان ديد رخصت جنگ بدو داده فرمود : « پيش بيا ! » و چون علي ( ع ) پيش رفت . حضرت زره خود را بر او پوشانيد و دستار خويش بر سر او بست و شمشير مخصوص خود را به دست او داد آنگاه بدو فرمود : « پيش برو » .
وقتي علي دور شد ، پيغمبر فرمود :
« براستي همة ايمان با همة شرك رو به رو شد ! »
عمرو از اسب پياده شد و اسب را پي كرده به علي حمله كرد ، و شمشيري به جانب سر آن حضرت حواله نمود كه علي ( ع ) سپر كشيد و آن ضربت را رد كرد . با اين حال شمشير عمرو سپر را شكافت و جلوي سرِ علي ( ع ) را نيز زخمدار كرد . اما علي ( ع ) در همان حال مهلتش نداده و شمشير را از پشت سر حواله گردن عمرو كرد و چنان ضربتي زد كه گردنش را قطع نمود و او را بر زمين انداخت .
و در روايت حذيفه است كه علي ( ع ) شمشير را حوالة پاهاي عمرو كرد و هر دو پاي او را از بيخ قطع نمود .
در نقل ديگري است كه جابر گويد : « من در آن وقت به همراه علي ( ع ) رفتم تا جنگ و كارزار آن دو را تماشا كنم و چون به يكديگر حمله كردند غباري بلند شد كه ديگر كسي آن دو را نمي ديد و در ميان آن غبار ناگاه صدا تكبير علي ( ع ) بلند شد و همه دانستند كه عمرو به دست علي ( ع ) به قتل رسيده و كشته شده است . »
جنگ خندق با تمام مشكلاتي كه براي مسلمانان ايجاد كرده بود و فشار دشواري كه براي آنها داشت با نصرت الهي به سود مسلمانان پايان يافت و احزاب به سرعت به سوي مكه كوچ كردند . مسلمانان اثاثيه و خيمه و خرگاه دشمن را برداشته و پبروزمندانه به شهر بازگشتند .
پيغمبر خدا براي شستشوي سر و بدن و رفع خستگي به خانه آمد و به درون خيمه اي كه دخترش فاطمه ( ع ) به همين منظور در خانه زده بود درآمد . پس از اينكه بدن را شستشو داده و بيرون آمد جبرئيل بر او نازل شد و دستور حركت به سوي قلعه هاي بني قريظه را داده و پيغمبر دانست كه مأمور است بدون توقف به جنگ بني قريظه برود .
پيغمبر خدا نماز ظهر را در مدينه خواند و بي درنگ لباس جنگ پوشيد و به بلال دستور داد در مدينه جار زند كه هر كس فرمانبر و مطيع خدا و رسول اوست بايد نماز عصر را در محله بني قريظه بخواند .
بني قريظه كه از ماجرا مطلع شدند ، وارد قلعه هاي خود شده و به استحكام برج و باروي آ‎نها پرداختند و چون علي ( ع ) و همراهان او به پاي قلعه هاي ايشان رسيدند آنان بالاي ديوار آمده و شروع به دشنام دادن به آن حضرت و رسول خدا ( ص ) كردند .
محاصرة يهود بني قريظه شروع شد و تا روزي كه تسليم شدند و به وسيله مسلمانان از پاي درآمدند بيست و پنج روز طول كشيد .
يهود بني قريظه كه از محاصره به تنگ آمدند و حاضر به پذيرفتن اسلام و جزيه هم نشدند چاره اي جز تسليم نداشتند ، اما از سرنوشت خود بيمناك بودند . از اين رو براي سران قبيلة اوس كه همپيمانان آنها بودند پيغام دادند كه ما چاره اي جز تسليم نداريم ، اما شما بايد به ما كمك كنيد و با محمد مذاكره كنيد تا دربارة ما ارفاق كند . با اين پيغام چند تن از افراد قبيلة مزبور به نزد رسول خدا ( ص ) رفته و در اين باره با آن حضرت مذاكره كردند پيغمبر فرمود : « آيا حاضريد حكميت آنها را به يك نفر از شما واگذار كنم ؟ » گفتند : « آري . »
فرمود : « سعد بن معاذ دربارة ايشان حكم كند . » آنها پذيرفتند و سعدبن معاذ را به خاطر زخمي كه داشت و نمي توانست به پاي خود راه برود بر الاغي سوار كرده و بالشي براي او ترتيب دادند و به سوي قلعه هاي بني قريظه حركت دادند .
سعد گفت : « حكم من آن است كه مردانشان كشته شوند و اموالشان قسمت شود و زنان و كودكانشان به اسارت درآيند . » و مسلمانان نيز به دستور رسول خدا ( ص ) بر طبق حكم او عمل كردند .


                                                              صلح حديبيّه

در ماه ذي قعدة سال ششم بود كه رسول خدا ( ص ) در خواب ديد با يارانش به مكه رفتند و به طواف خانة خدا و انجام مناسك عمره موفق گشته اند . پيغمبر اين خواب را براي اصحاب نقل كرده و وعدة آن را به آنها داد . به دنبال آن از مسلمانان و قبايل اطراف مدينه دعوت كرد با او براي انجام عمره به سوي مكه حركت كنند .
قبايل مزبور به جز عدة معدودي دعوت آن حضرت را نپذيرفتند . تنها همان مهاجر و انصار مدينه بودند كه اكثراً آمادة حركت شدند و به همراه آن حضرت از مدينه بيرون رفتند .
پيغمبر اسلام مقداري كه از مدينه بيرون رفت و به « ذيالحليفه » رسيد . جامة احرام پوشيد و هفتاد شتر نيز كه همراه برداشته بود نشانة قرباني بر آنها زد و از جلو براند تا به افرادي كه خبر حركت او را به قريش مي رسانند بفهماند كه به قصد جنگ بيرون نيامده ، بلكه منظور او تنها انجام عمره و طواف خانة خداست .
پيغمبر اسلام و همراهان همچنان « لبّيك » گويان تا « عسفان » كه نام جايي است در دو منزلي مكه پيش راندند و در آنجا به مردي بشير نام كه از قبيلة خزاعه بود ، برخورد و اوضاع را از او جويا شد . بشير در پاسخ آن حضرت عر ض كرد : « قريش كه از حركت شما مطلع شده اند براي جلوگيري از شما همگي از شهر خارج شده و زن و بچه هاي خود را همراه آورده اند و سوگند ياد كرده اند تا نگذارند به هيچ قيمتي شما داخل مكه شويد . »
به دنبال آن ، پيغمبر رو به همراهان كرده فرمود :
« كيست تا ما را از راهي ببرد كه با قريش برخورد نكنيم ؟ »
مردي از قبيلة اسلم جلو افتاده و مهار شتر پيغمبر را به دست گرفت و از ميان دره ها و سنگلاخهاي سخت آنها را عبور داد و همچنان تا « حديبيه » كه نام دهي است در نزديكي مكه ، پيش رفتند .
در آنجا ناگهان شتر از رفتن ايستاد و ديگر پيش نرفت . پيغمبر دانست كه در اين كار سرّي است . از اين رو وقتي اصحاب گفتند : « شتر وامانده و نمي تواند راه برود ؟ » فرمود :
« نه ، وانمانده بلكه آن كس كه فيل را از رفتن به سوي مكه بازداشت اين شتر را هم از حركت باز داشته است و من امروز هر پيشنهادي قريش بكنند كه داير بر مراعات جنبة خويشاوندي باشد مي پذيرم . »
قريشيان با لشكر انبوه از مكه بيرون آمده بودند . رسول خدا ( ص ) به فرستادگان مكه فرمود :
- « ما براي جنگ نيامده ايم ، بلكه منظورمان زيارت خانة خدا و انجام عمره است . »
پيغمبر اسلام ( ص ) عمر را خواست و بدو فرمود :
« بيا و به نزد قريش برو و منظور ما را از اين سفر براي آنان تشريح كن و پيغام ما را به گوش آنها برسان ! »
عمر كه از قريش بر جان خود مي ترسيد صريحاً از انجام اين كار عذر خواست . پيغمبر خدا عثمان را مأمور اين كار كرد . عثمان به مكه آمد و پيغام آن حضرت را رسانيد .
قريش در پاسخ گفتند : « ما اجازه نمي دهيم محمد به اين شهر درآيد و طواف كند . ولي خودت كه به اينجا آمده اي مي تواني برخيزي و طواف كني ؟ »
عثمان گفت : من پيش از پيغمبر اين كار را نخواهم كرد و تا او طواف نكند من طواف نمي كنم ، و به دنبال آن قريشان نگذاردند عثمان به نزد پيغمبر بازگردد و او را در مكه محبوس كردند .
خبر به مسلمانان رسيد كه عثمان را كشته اند ! به دنبال اين خبر هيجاني در مسلمانان پيدا شد . رسول خدا ( ص ) نيز كه در زير درختي نشسته بود فرمود :
« از اينجا برنخيزم تا تكليف خود را با قريش معلوم سازم . »
و به دنبال آن از مسلمانان براي دفاع از اسلام بيعت گرفت و چون اين بيعت در زير درختي انجام شد ، به همين جهت آن را « بيعت شجره » نيز گفته اند .
پس از اينكه كار بيعت پايان يافت خبر ديگري رسيد كه عثمان زنده است و به قتل نرسيده و در دست مشركين زنداني شده .
قريش پس از شور و گفتگوي زياد سهيل بن عمرو را فرستاده بودند تا به نمايندگي از طرف آنها به هر نحو كه مي تواند پيغمبر اسلام را راضي كند تا در آن سال از انجام عمره و ورود به مكه خودداري كرده ، سال ديگر اين كار را انجام دهد .
اين قرارداد و مصالحه به هر نحو هم كه بود از نظر سياسي در چنين وضعي به نفع مسلمانان تمام مي شد ، زيرا از طرف قريش مسلمانان به رسميت شناخته شده بودند بدون آنكه خوني ريخته شود .

                                                              جنگ خيبر

ماه ذي حجه بود كه رسول خدا ( ص ) از حديبيه بازگشت و تا مقداري از ماه محرم در مدينه بود . سپس به آن حضرت خبر رسيد كه يهود خيبر درصدد حمله به مدينه هستند و همين سبب شد تا دستور حركت به خيبر از طرف پيغمبر صادر شود .
لشكر اسلام از مدينه خارج شد و پرچم جنگ را نيز رسول خدا به دست علي بن ابي طالب ( ع ) داد و بسرعت راه خيبر را در پيش گرفتند ، به طوري كه نزديك به دويست كيلومتر راه ، مسافت ميان مدينه و خيبر را سه روزه طي كرد و براي اينكه ميان يهود مزبور و همپيمانانشان از قبيلة غطفان جدايي اندازد ، كه قبيلة مزبور نتوانند به كمك آنها بيايند ، در سر آب « رجيع » كه در نزديكي خيبر بود منزل كرد و آنجا را لشكرگاه خود قرار داد .
صبح كه شد و يهوديان به عادت همه روزه با بيل و كلنگ از قلعه ها براي زراعت بيرون آمدند لشكريان اسلام را مشاهده كردند كه قلعه ها را محاصره كرده و پياده شده اند .
خيبر مركب از هفت قعلة محكم بود كه اطراف آن را مزارع سرسبز و نخلستانها احاطه كرده و محل سكونت چند تيره از يهود بود .
محاصرة قلعه ها شروع شد و هر روز در پاي يكي از قلعه ها جنگ مي شد . يهوديان بسختي از قلعه ها دفاع مي كردند ، زيرا به خوبي مي دانستند اگر شكست بخورند بايد از سراسر جزيره العرب چشم بپوشند و نفوذ يهود در كشور عربستان از ميان خواهد رفت . محاصرة قلعه هاي مزبور با روزي كه يهوديان تسليم شدند بيش از بيست روز طول كشيد و سرانجام نيز فتح اين جنگ مانند اكثر جنگهاي ديگر به دست علي بن ابي طالب ( ع ) انجام شد . به اتفاق اهل تاريخ و حديث ، پيغمبر خدا – با مختصر اختلافي كه در نقل حديث است – فرمود :
‏« فردا پرچم را به دست مردي مي دهم كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست دارند و بازنگردد تا آن گاه كه خداوند قلعه را به دست او بگشايد ، آن حمله افكني كه فرار نكند ! »
چون روز بعد شد بزرگان اصحاب پيغمبر زودتر از هر روز در حيطة آن حضرت جمع شدند .
رسول خدا ( ص ) فرمود : « علي كجاست ؟ »
گفتند : « به چشم درد سختي مبتلا شده كه پيش پاي خود را نمي بيند . »
پيغمبر فرمود : « او را نزد من آريد . »
و چون علي ( ع ) را به نزد آن حضرت آوردند پيغمبر خدا قدري از آب دهان خود به ديدگان او ماليد و دست بر چشمان او كشيد كه چشمش باز شد و پرچم جنگ را به دست او داد و او را به سوي قلعة يهوديان فرستاد و اين جمله از دعا را نيز بدرقة راه او كرده و گفت :
« خدايا او را از گرما و سرما حفظ كن . »
علي ( ع ) به پاي قلعه آمد . يهوديان به رسم هر روز با سابقه اي كه از فرار كردن مسلمانان در روزهاي پيش داشتند بيرون ريختند . به نقل بسياري از اهل تاريخ در همين جا بود كه مرحب – پهلوان نامي يهود – غرق در اسلحه به ميدان آمد . علي به جنگ او رفته و با دو ضربت مرحب را به خاك انداخت . يهوديان ديگر كه چنان ديدند به قلعه گريختند و با سرعت در قلعه را بستند كه مسلمانان نتوانند وارد شوند . در اين وقت علي ( ع ) به پاي قلعه آمد و پنجة مبارك خود را به حلقه در انداخت و حركت سختي داده ، آن را از جاي خود كند و به صورت سپري روي دست گرفت . سپس آن را به دور افكند و به دنبال آن مسلمانان وارد قلعه شده و آن را فتح كردند .
آخرين ازدواج پيغمبر با مَيمونه دختر حارث بن حزن – و خواهر زن عباس بن عبدالمطلب – بود كه در همين سفر اتفاق افتاد ، و به پيشنهاد عباس بن عبدالمطلب عموي آن حضرت انجام شد .


                                                    سال هشتم هجرت

رسول خدا گروهي را به سركردگي عمرو بن كعب غفاري براي تبليغ اسلام به ناحية شام به جايي به نام « ذات الطلح » فرستاد ، ولي مردم آن ناحيه آنها را نپذيرفته و درصدد قتل آنان – كه جمعاً پانزده نفر بودند – برآمدند و بجز عمرو بن كعب همگي به قتل رسيدند .
عمرو بن كعب نيز با زحمتي توانست خود را از معركه نجات دهد و جان سالم به در برد .
به دنبال آن نيز پيغمبر اسلام حارث بن عمير را با گروهي به سوي شر حبيل بن غسان كه فرماندار شهر بُصري از طرف امپراتور روم بود ، فرستاد و نامه اي هم به منظور دعوت به اسلام بدو نوشت ، ولي شر حبيل حارث را با همراهان وي به قتل رسانيد .
اين دو مارجرا سبب اندوه پيغمبر و خشم مسلمانان مدينه و آمادگي آنها براي جنگ با امپراتور روم گرديد . در ماه جمادي الاولي سال هشتم هجرت رسول خدا ( ص ) لشكر مجهزي را به جنگ روميان به موته كه سر حد شام بود فرستاد .

                                                           جنگ موته

پيغمبر اسلام پرچم جنگ را بسته و سركردگي آنها را ، چنانكه در روايات شيعه آمده است ، به جعفر بن ابيطالب واگذار كرد و فرمود : « اگر براي جعفر اتفاقي افتاد ، زيدبن حارثه امير لشكر باشد و اگر اون هم كشته شد عبدالله بن رواحه . » طبق روايات اهل سنت فرماندهي لشكر را به « زيد بن حارثه » واگذار كرد و فرمود :
« اگر زيد كشته شد فرماندهي لشكر جعفربن ابيطالب باشد و اگر او نيز كشته شد عبدالله بن رواحه فرمانده سپاه باشد ! »
مسلمانان تا « معان » پيش رفتند و در آنجا توقف كردند ، در آن هنگام به آنها خبر رسيد كه هرقل ، امپراتور روم ، با صد هزار سپاه براي جنگ با مسلمانان به سرزمين « مآب » آمده و صد هزار سپاه ديگر نيز از اعراب « لخم » ، « جذام » ، « قين » و « بهراء‌ » كه در آن حدود سكونت داشتند به كمك وي آمده و جمعاً با دويست هزار لشكر آمادة جنگ با مسلمانان شده اند .
سه هزار مجاهد از جان گذشته براي مرگ پرافتخار و رسيدن به شهادت خود را به قلب دويست هزار سپاه مجهز و جنگ آزموده زده بود و از انبوه نيزه ها و شمشيرها و رگبار تيرهايي كه به سويشان مي آمد هراس نداشتند .
زيدبن حارثه در ميان حلقة نيزه هاي دشمن از پاي درآمد و به دنبال او جعفر بن ابيطالب به سرعت خود را به پرچم جنگ رسانده آن را به دست گرفت و به دشمن حمله كرد .
دشمن كه مي كوشيد هر چه زودتر پرچم جنگ را فرود آورد با شمشير دست راست جعفر را قطع كرد ، ولي جعفر با مهارت خاصي پرچم را به دست چپ گرفت ، ولي دست چپش را هم از بدن جدا كردند و او پرچم را به سينه گرفت و با دو بازوي خود نگاه داشت تا وقتي كه شمشير دشمن او را به زمين افكند و به درجة شهادت نايل آمد .
پس از شهادت اين دو فرمانده دلاور و رشيد عبدالله بن رواحه پيش رفت و پرچم را به دست گرفت .
پس از شهادت عبدالله ، مسلمانان خالدبن وليد را به فرماندهي خود انتخاب كردند . او نيز آن روز را تا شب به زد و خوردهاي محتاطانه سپري كرد و چون شب شد عده اي از سپاهيان را به عقب لشكر فرستاد . چون صبح شد آنها با هياهو به نزد لشكريان آمدند ، به طوري كه دشمن خيال كرد نيروي امداد از مدينه رسيده . از اين رو دست به حمله نزدند و لشكر اسلام نيز حمله را متوقف كرد و عملاً جنگ متاركه شد . براي سپاه روم با آن شهامتي كه روز قبل از جنگجويان اسلام ديده بودند همين پيروزي به شمار مي رفت كه لشكر اسلام حمله نكند و از اين رو هر دو لشكر به سوي ديار خود بازگشتند .

                                                                فتح مكه


از جمله مواد قرارداد صلح حديبيه اين بود كه هر يك از قبايل عرب بخواهند با قريش و يا پيغمبر اسلام همپيمان شوند آزاد باشند . از اين رو دو دسته از قبايل مزبور به نام « بني بكر » و « خزاعه » كه سالها بود ميانشان اختلاف و نزاع بود هر كدام در پيمان يكي از دو طرف درآمدند .
« خزاعه » با پيغمبر اسلام هم پيمان شدند و « بني بكر » با قريش . بني بكر درصدد حمله به « خزاعه » برآمد . به دنبال اين فكر به مكه رفتند و با برخي از بزرگان قريش مانند عكرمه بن ابي جهل و صفوان بن اميه در اين باره مذاكره كردند آنها را نيز با خود همراه ساخته و نقشة حمله به « خزاعه » را با آنها طرح نموده ، از آنها نيز در اين باره كمك گرفتند .
خزاعه كه بي خبر از همه جا در منزلهاي خود آرميده بودند مورد حملة بني بكر و دستياران قريشي آنها واقع شده و مطابق نقلي بيست نفر آنها به دست بني بكر كشته شد .
رسول خدا ( ص ) كه از شنيدن اين خبر متأثر شده بود به آنها وعدة ياري و كمك داد و آماده بسيج لشكر به سوي مكه و جنگ با قريش گرديد .
هنگام حركت سپاهي گران كه مركب از ده هزار لشكر بود آمادة حركت شد و نخستين بار بود كه مدينه چنين سپاهي را به خود مي ديد .
روز دهم ماه رمضان بود كه سپاه ده هزار نفري اسلام ، مدينه را به قصد فتح مكه ترك كرد . تمام كوشش پيغمبر اسلام كه مي خواست خبر حركت او به قريش نرسد براي آن بود كه مقاومتي از قريش در برابر آنها نشود و قريش به جنگ و مقاومت برنخيزد و خوني در مكه ريخته نشود .
سپاه مجهّز اسلام به « ذي طوي » رسيد . از طرف قريش هيچ گونه مقاومت و عكس العملي ديده نمي شد و سكوت شهر مكه را فراگرفته بود . رسول خدا ( ص ) لشكر را بر چهار دسته تقسيم كرد و هر دسته را مأمور ساخت از سمتي وارد شهر شوند و به فرماندهان دستور داد با كسي جنگ و زد و خورد نكنند ، مگر آنكه حمله و تعرض از طرف آنها شروع شود . فقط چند نفر بودند كه به خاطر سوابق سويي كه داشتند و هيچ گونه اميدي به اصلاحشان نبود خونشان را هدر كرد و فرمان داد آنها را هر كجا يافتند بكشند .
گروه هاي چهارگانه از چهار سمت وارد مكه شدند ، خود پيغمبر نيز از طريق « اذاخر » به شهر درآمد و در كنار قبر ابوطالب و خديجه قبه و سراپرده اي براي آن حضرت نصب كردند كه در آن سكونت كند .
مردم شهر به خانه هاي خود رفته و گروه زيادي هم به مسجد رفته بودند و مكه حالت تسليم به خود گرفته بود . تنها در يكي از محله هاي شهر كه گروهي از قبيلة هذيل و بني بكر سكونت داشتند به تحريك عكرمه بن ابي جهل و صفوان بن اميه سر راه را بر سپاهيان اسلام گرفته و آمادة جنگ شدند و در جايي به نام « خندمه » موضع گرفتند .
سپاهي كه از آن محله مي گذشت سپاهي بود كه تحت فرماندهي خالدبن وليد پيش مي رفت . خالد كه از جريان مطلع شد دستور جنگ داد . شمشيرها كشيده شد و مشركان را تا نزديكي مسجدالحرام به عقب راندند و در اين گيرودار بيست نفر از بني بكر كشته شد و بقيه از جمله عكرمه و صفوان فرار كردند .
گروههاي چهارگانه از چهار سمت مكه خود را به كنار مسجدالحرام رساندند ، رهبر عالي قدر اسلام نيز پس از آنكه سر و صورت را از گرد راه بشست و غسل كرد از خيمه مخصوص بيرون آمد و سوار بر شتر شده به سمت مسجدالحرام حركت كرد ، شهر مكه كه روزي تمام نيروي خود را براي مبارزه با دعوت الهي پيغمبر اسلام و در هم كوبيدن نداي مقدس آن بزرگوار به كار گرفته بود ، اكنون سكوتي توأم با خضوع و ترس به خود گرفته و مردم از شكاف درهاي خانه و گروهي از بالاي كوه ها آن همه عظمت و شكوه نوادة عبدالمطلب و پيامبر بزرگوار اسلام را مشاهده مي كردند .
پيغمبر اسلام در حالي كه مهار شترش در دست محمدبن مسلمه بود با چوبدستي كه در دست داشت استلام حجر نمود و پس از استلام حجر پياده شد و دست به كار پايين آوردن بتهايي كه بر ديوار كعبه آويخته بودند گرديد تا آنها را بشكند و چون در دسترس نبود ، به علي ( ع ) دستور داد پا بر شانه او بگذارد و آن ها را به زير افكند .

                                                           جنگ حنين



پيغمبر اسلام پس از فتح مكه پانزده روز در مكه ماند و در اين مدت به نشر تعاليم اسلام و محو آثار شرك و بت پرستي همت گماشت .
اما نيروي اهريمني شيطان فكر خود را به سوي قبايل اطراف مكه متوجه كرد و گروهي از بت پرستان و سركردگان آن حدود را تحريك كرد تا جبهة واحدي بر ضد پيغمبر اسلام تشكيل دهند . در ميان سران قبايل مزبور مالك بن عوف نصري بيش از ديگران جنب و جوش داشت . وي تا جايي كه توانست قبيله هاي ساكن كوههاي جنوبي مكه را كه از هوازن بودند مانند بني سعد ، بني جشم ، بني هلال با خود همراه كرد . نزديك به سي هزار نفر از آنها را در جايي به نام « اوطاس » براي جنگ با مسلمانان و زدن يك ضربة كاري به لشكر اسلام جمع كرد و تحت فرمان او به سوي حنين حركت كردند .
پيغمبر اسلام آمادة تجهيز سپاه و حركت به سوي حنين گرديد . لشكر اسلام با دوازده هزار مرد جنگي به سوي وادي حنين حركت كرد . هنگامي كه چشم ابوبكر در خارج شهر به سپاه مجهز اسلام افتاد ، گفت : « ما ديگر مغلوب نخواهيم شد . » و اين غرور به برخي افراد ديگر نيز سرايت كرد ، ولي همين غرور و حملة ناگهاني دشمن موجب هزيمت آنان شد . و اين ايمان به خدا و پيغمبر اسلام بود كه آنان را دوباره گرد يكديگر جمع كرد .
پيغمبر اسلام مي ديد زحمات بيست و يك ساله اش در راه تبليغ اسلام همگي به مخاطره افتاده و بايد با اقدامي فوري جلوي اين شكست و هزيمت را بگيرد ، از يك سو دست به دعا برداشت و به درگاه ياور حقيقي و پشتيبان واقعي خود معروض داشت .
« خدايا تو را سپاس و شكوة حالِ خود را به درگاه تو مي آورم و تويي تكيه گاه ! »
قرآن كريم در سوره مباركه توبه وقتي اشاره به داستان جنگ حنين مي كند ، و به دنبال آن مي فرمايد .
« سپس خداي تعالي آرامش خود را بر پيغمبر و مؤمنان نازل فرمود ، و لشكرياني كه شما نمي ديديد فرو فرستاد و كافران را معذب ساخت و جزاي كافران اين چنين است . »
باري نصرت الهي فرد آمد . صحنة جنگ تدريجاً عوض شد و مسلماناني كه غالباً از انصار مدينه بودند و به ميدان جنگ باز مي گشتند به جبران فراري كه كرده بودند به سختي در برابر دشمن پابداري كرده و صفوف آنها را به هم ريختند و جنگ سختي از نو در گرفت . قبايل هوازن كه به اين زودي حاضر نبودند پيروزي به دست آورده را از دست بدهند سخت مقاومت مي كردند . سرانجام نيروي دشمن با دادن تلفات سنگين تاب مقاومت نياورده ، رو به فرار گذارد و هر چه اموال و احشام و زن و فرزند داشتند همه را بر جاي نهادند و به سه دسته تقسيم شدند و هر دسته از آنها به سويي گريختند .
رسول خدا دستور داد آنها را تعقيب كنند و تا شكست كامل به دنبال آنها بروند .
مالك بن عوف نيز با گروه بسياري به سوي طائف فرار كرد و در قلعه هاي محكمي كه در طائف بود وارد شدند و چون مي دانستند مسلمانان به سراغ آنها خواهند رفت به استحكام قلعه هاي مزبور پرداختند .

 
                                                              جنگ طائف

رسول خدا ( ص ) در ماه شوال سال هشتم با سپاهيان اسلام به قصد تعقيب دشمن به سوي طائف حركت كرد ، مردم طائف كه مردمي ثروتمند و جنگجو بودند و قلعه هاي محكمي داشتند و چون از ورود سپاهيان اسلام مطلع شدند از بالاي برجها شروع به تيراندازي به سوي لشكر اسلام نمودند ، از اين رو پيغمبر اسلام دستور داد لشكريان عقب نشيني كنند و اردوگاه خود را در جايي كه از تيررس دشمن دورتر بود قرار دهند ، محاصره طول كشيد ، اما قلعه ها گشوده نشد . ادامة محاصره با آن موقعيت كه پش آمده بود بي فايده مي نمود . از اين رو پيامبر اسلام تصميم به بازگشت به مكه و « جعرانه » گرفت و جنگ طائف را به وقت ديگري موكول كرد .
از حوادث سال هشتم يكي هم ولادت ابراهيم بود كه از « ماريه » متولد شد . چيزي از شادي پيغمبر در مورد ولادت اين نوزاد نگذشته بود كه با مرگ دخترش زينب مبدل به غم و اندوه گرديد .


                                                         سال نهم هجرت

 
سال نهم هجرت را به خاطر ورود وفدها ( شخصيتها و هيئتهايي كه به نمايندگي قبايل و ساير ملتها به مدينه مي آمدند ) عام الوفود ناميدند . شهر مدينه هر چند روز يك بار شاهد ورود اين هيئتهاي گوناگون بود تا پيغمبر اسلام را از نزديك ببينند و به دين اسلام درآمده و با رهبر اسلام پيمان دوستي بسته و پيوند خود را به آن حضرت اعلام دارند . از آن جمله كعب بن زهير است كه با شعر و نثر مردم را عليه رسول خدا تحريك مي نمود و رسول خدا از وي درگذشت .

                                                            جنگ تبوك


جنگ تبوك در ماه رجب سال نهم اتفاق افتاد . به پيغمبر اسلام خبر رسيد روميان در صدد تهية سپاه براي حمله به حدود مرزي عربستان و شمال كشور اسلام هستند . رسول خدا ( ص ) با شنيدن اين خبر تصميم گرفت با سپاهي گران شخصاً به جنگ آنان برود .
فاصلة تبوك تا مدينه حدود يك صد فرسخ راه است و از دورترين سفرهاي جنگي بود كه پيغمبر خدا و مسلمانان مي بايستي راه آن را طي كنند .
آن ايام مصادف با اواخر تابستان و فصل گرماي كشندة حجاز و برداشت محصول خرماي مدينه و از نظر خشكسالي و كم آبي نيز سالي استثنايي بود . روزي كه لشكر اسلام از مدينه حركت مي كرد سي هزار سرباز كه مركب از ده هزار سواره و بيست هزار پياده بود همراه داشت .
براي نخستين بار بود كه پيغمبر خدا ( ص ) به علي بن ابي طالب دستور داد در مدينه بماند و سرپرستي خانواده و خويشان او را به عهده بگيرد ، با اينكه در همة نبردها و سفرهاي قبلي علي ( ع‌ ) ملازم ركاب و پرچمدار آن حضرت در جنگها بود .
سپاهيان اسلام به تبوك رسيدند ، اما متوجه شدند كه دشمن از ترس مقابله با لشكر اسلام فرار كرده و به داخل مرزهاي خود عقب نشيني كرده است . احياناً با اين عمل خود ، مي خواستند اساس اين خبر را تكذيب نمايند . فرار دشمن و عقب نشيني آنها ، از نظر سياسي پيروزي بزرگي براي مسلمانان به شمار مي رفت . رسول خدا ( ص ) براي ادامه پيشروي در داخل خاك دشمن يا بازگشت به مدينه ، روي دستور خداي تعالي با سران سپاه به مشورت پرداخت . پس از مذاكره اي كه انجام شد پيشروي در خاك دشمن را مصلحت نديدند ، از اين رو پيغمبر اسلام مدت ده روز در همان تبوك توقف كرد و در اين مدت با مرزداران آن نواحي قراردادها و پيمانهايي به عنوان عدم تعرض منعقد كرد .

                                                            مسجد ضرار


منافقان مدينه كه غالباً وحي آسماني موجب رسوايي و سرافكندگي و كشف توطئه آنان مي گرديد ، به فكر افتادند براي پياده كردن نقشه هاي خائنانه خود از همان نام دين اسلام استفاده و بدين منظور مسجدي در محلة قبا بنا كنند و در زير پوشش دين ، محافل خود را در آنجا تشكيل دهند و مركزي براي اجتماع هم مسلكان و طرح نقشه هاي خود داشته باشند .
كسي كه بيشتر در بناي اين مسجد كوشش داشت و به فكر اين نقشه خطرناك افتاد ابوعامر راهب بود كه پدر همان حنظلة عسيل الملائچكه بود .
رسول خدا ( ص ) بازمي گشت كه در نزديكي مدينه به آن حضرت خبر دادند كه مسجد مزبور به اتمام رسيده و مركز اجتماع منافقان گرديده است . رسول خدا ( ص ) به دستور پروردگار متعال از همان خارج شهر پيش از ورود به مدينه ، دو نفر از قبيلة عمربن عوف را فرستاد تا آن مسجد را كه خداي تعالي « مسجد ضرار » ناميد ويران كنند و اين بناي بظاهر مقدس را كه در واقع به صورت مركز دسته بنديهاي سياسي عليه اسلام و مسلمين درآمده و كانوني براي ايجاد دو دستگي ميان مسلمانان شده بود با خاك يكسان سازند .

                                                        داستان مباهله



از جملة هيئتهايي كه در اين سال به مدينه آمدند هيئت نصاراي نجران بودند كه به دنبال نامه اي كه پيغمبر اسلام به كشيش بزرگ آنجا نوشت و او را به اسلام دعوت فرمود آنها به مدينه آمدند تا از حال آن حضرت از نزديك تحقيق كنند .
هيئت نجران كه شامل گروهي بيش از ده نفر از بزرگان آنها بود به رياست و سرپرستي سه نفر يعني عاقب ، سيد و ابوحارثه به مدينه آمدند و نزد پيامبر رفتند .
سپس براي تحقيق حال ، سؤالاتي از آن حضرت كردند از آن جمله سيد پرسيد : « اي محمد دربارة مسيح چه مي گويي ؟ »
فرمود : « او بنده و رسول خدا بود . »
ولي سيد سخن آن حضرت را نپذيرفته و بناي رد و ايراد را گذارد تا اينكه آيات سورة آل عمران در اين باره بر پبغمبر نازل شد كه از آن جمله اين آيه در پاسخ همين گفتارشان بود كه خدا فرمود :
« همانا حكايت عيسي در نزد خدا حكايت آدم است كه او را از خاك آفريد ... »
در ضمن همين آيات دستور « مباهله » با آنها را نيز به پيغمبر داد كه فرمود :
« و هر كس با وجود اين دانش كه براي تو آمده باز هم دربارة عيسي با تو مجادله كند به آنها بگو : بيايد تا ما پسران خود را بياوريم و شما هم پسرانتان را و ما زنانمان را و شما نيز زنانتان را و ما نفوس خود را و شما هم نفوس خود را ، آنگاه تضرع و لابه كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم . »
بدين ترتيب پيغمبر اسلام به امر خداي تعالي نصاراي نجران را به مباهله دعوت كرد و آنها نيز پذيرفته و گفتند : « فردا براي مباهله مي آييم . »
سپس ابوحارثه به همراهان خود گفت : « فردا كه شد بنگريد . اگر محمد با فرزندان و خاندان خود به مباهله آمد از مباهله با او خودداري كنيد و اگر با اصحاب و پيروانش آمد به مباهله اش برويد . »
چون روز ديگر شد رسول خدا ( ص ) در حالي كه دست حسن و حسين را در دست داشت و فاطمه ( س ) نيز دنبالش بود و علي ( ع ) از پيش رويش مي رفت براي مباهله حاضر شد .
ابوحارثه كه آن منظره را ديد گفت : « به خدا سوگند محمد به همان گونه كه پيمبران براي مباهله روي زمين مي نشينند نشسته است و از اين رو از مباهله با پيغمبر اسلام خودداري كرد . »
تقديرات الهي در سال نهم ، پس از آنكه هيجده ماه از عمر ابراهيم گذشت او را از پيغمبر بازگرفت و مرگش فرا رسيد . مرگ وي رسول خدا ( ص ) را سخت داغدار كرد ، بدانسان كه در فقدان او گريست .
در آن روز كه ابراهيم از دنيا رفت خورشيد گرفت و مردم مدينه گفتند : « خورشيد به خاطر مرگ ابراهيم گرفته است ! »
رسول خدا ( ص ) مردم را مخاطب ساخته فرمود :
« اي مردم همانا خورشيد و ماه دو نشانه از نشانه هاي قدرت حق تعالي هستند كه تحت اراده و فرمان او هستند و براي مرگ و حيات كسي نمي گيرند و هر زمان ديديد آن دو يا يكي از آنها گرفت نماز بگزاريد »


                                                           حجة الوداع


ماه ذي قعدة سال دهم هجرت فرا رسيد و رسول خدا ( ص ) طبق فرمان الهي عازم حج گرديد و به مردم نيز ابلاغ كرد براي انجام حج به همراه او در اين سفر آماده شوند .
كاروان عظيم حج ، مناسك را تحت رهبري پيشواي عظم الشأن اسلام انجام داد و به دستور آن حضرت به سوي مدينه حركت كرد . در اين خلال جبرئيل نازل شد و دستور نصب و تعيين علي ( ع ) را به خلافت و جانشيني در ميان مردم فرود آورده و رسول خدا ( ص ) مأمور به ابلاغ آن گرديد .
كاروان به نزديكي « جُحفه » رسيد . با رسيدن به آن منطقه تدريجاً راه قبايلي كه همراه آن حضرت بودند جدا مي شد . در اين وقت براي دومين بار – و يا بيشتر – جبرئيل نازل شد و آية زير را كه متضمن تأكيد بيشتر و تعجيل در ابلاغ اين دستور بود بر آن حضرت فرود آورد كه خدا فرمود :
« اي پيامبر آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شد ابلاغ كن و اگر ابلاغ نكني رسالت را ابلاغ نكرده اي و خدا تو را از شرّ مردم نگاه مي دارد . »
رسول خدا ( ص ) دستور توقف داد و امر كرد تا آنها را كه از جلو رفته بودند بازگردانند و صبر كرد تا آنها نيز كه از دنبال مي آمدند رسيدند . سپس دستور داد زير درختهاي صحرايي را كه در آنجا قرار داشت ، تميز كردند و منبري از جهاز شتران ترتيب دادند و آن گاه كه روز هيجدهم ذي حجّه الحرام بود ، در هنگام ظهر و وقت گرمي هوا بر جهاز شتران بالا رفت .
رسول خدا ( ص ) پس از حمد و ثناي الهي , در حالي كه علي را نزد خود نگاه داشته بود ، چنين گفت :
« محكات قرآن را بفهميد و از متشابهات آن پيروي نكنيد و اينها را كسي براي شما تفسير نكند جز اين شخص كه دستش را گرفته ام و بازويش را بلند كرده ام ! »
سپس براي معرفي او چنين فرمود :
- و من به شما اعلام مي كنم كه : [ همانا هر كس من مولا و فرمانرواي او هستم ، اين علي مولاي اوست و موضوع فرمانروايي او چيزي است كه خداي عز و جل بر من نازل فرموده است . ]
آگاه باشيد كه من ابلاغ كردم ، آگاه باشيد كه من رساندم ، آگاه باشيد كه شنواندم ، آگاه باشيد كه آشكارا گفتم ، امارت و پيشوايي مؤمنان پس از من براي احدي جز او جايز نيست . »
سپس علي را به اندازه اي روي دست بلند كرد كه پاهاي علي محاذي زانوهاي پيغمبر ( ص ) آمد . آن گاه گفت :
« اي مردم اين مرد برادر و وصي و نگه دارندة علم من و جانشين من است . بر هر كس كه به من ايمان آورده و بر من است تفسير كتاب پروردگارم . »
چون مراسم مزبور به اتمام رسيد و خطبة پيغمبر تمام شد ، عمر بن خطاب علي ( ع ) را ديدار كرد و با اين جملات به او تبريك گفت :
« گوارا باد بر تو اي فرزند ابي طالب كه اكنون مولاي من و مولاي هر مرد با ايمان و زن با ايمان گشتي ! »


                                                  بيماري رسول خدا ( ص )


رسول خدا ( ص ) پس از مراجعت از سفر حجه الوداع درصدد تهيه لشكري عظيم برآمد تا روانة روم كند . فرماندهي لشكر مزبور را به اسامه واگذار كرد و پرچم جنگ را به دست خود به نام اسامه بست و عموم مهاجر و انصار را مأمور كرد تا تحت فرماندهي اسامه در اين جنگ شركت كنند .
اسامه در آن روز حدود بيست سال بيشتر نداشت و همين موضوع براي برخي از پيرمردان و كارآزمودگاني كه مأمور شده بودند تحت فرماندهي او به جنگ بروند گران مي آمد ، از اين رو در كار رفتن به دنبال لشكر تعلل مي كردند .
در اين خلال رسول خدا ( ص ) بيمار شد و در بستر افتاد ، اما با اين حال وقتي مطلع شد كه مردم از رفتن به دنبال لشكر تعلل مي كنند با همان حالت بيماري و تب و سردرد شديد كه داشت دستمالي به سر خود بست و از خانه به مسجد آمد و به منبر رفته فرمود :
« اي مردم فرماندهي اسامه را بپذيريد كه سوگند به جان خودم اگر ( اكنون ) دربارة فرماندهي او مناقشه مي كنيد پيش از اين نيز دربارة فرماندهي پدرش حرفها زديد ، ولي او شايسته و لايق فرماندهي است چنانكه پدرش نيز لايق اين مقام بود . »
اسامه در صدد حركت بود كه پيك ام ايمن آمد كه حال پيغمبر سخت شده و مرگ آن حضرت نزديك شده و بدين ترتيب اسامه و همراهانش توقف كردند .
سخنان پيغمبر ( ص ) و رفتار آن حضرت در روزهاي آخر عمر همه حكايت از اين داشت كه مرگ خود را نزديك مي داند و با گفتار و كردار از مرگ خود خبر مي دهد .
حال پيغمبر روز به روز بدتر مي شد و حضرت براي اينكه تب و حرارت بدنش تخفيف يابد و بتواند براي وداع با مردم به مسجد برود دستور داد هفت مشك آب از چاه هاي مختلف مدينه بكشند و بر بدنش بريزند ، سپس دستمالي بر سر بسته و در حالي كه يك دست روي شانة اميرالمؤمنين ( ع ) و دست ديگرش را بر شانه فضل بن عباس گذارده بود به مسجد آمد و بر منبر رفته فرمود :
« اي گروه مردم نزديك است كه من از ميان شما بروم پس هر كس امانتي پيش من دارد بيايد تا به او بپردازم و هر كس به من وام و قرضي داده مرا آگاه كند . اي مردم ميان خدا و بندگان چيزي نيست كه سبب وصول خير يا دفع شري شود جز عمل و كردار ، سوگند بدانكه مرا به حق به نبوت برانگيخته ، رهايي ندهد كسي را جز عمل نيك و رحمت پروردگار و من كه پيغمبر اويم اگر نافرماني او را بكنم هر آينه به دوزخ مي افتم ! بار خدايا آيا ابلاغ كردم !؟‌ »
آن گاه از منبر فرود آمده نماز كوتاهي با مردم خواند سپس به خانة ام سلمه رفت و يك روز يا دو روز در اتاق ام سلمه بود ، سپس عايشه پيش ام سلمه آمد و از او درخواست كرد آن حضرت را به اتاق خود ببرد و پرستاري آن حضرت را خود به عهده گيرد . همسران ديگر آن حضرت نيز با اين پيشنهاد موافقت كرده و حضرت را به اتاق عايشه بردند .
چون روز ديگر شد حال پيغمبر سخت شد و ازحال رفت و ملاقات با آن حضرت ممنوع گرديد . چون به حال آمد فرمود : « برادر و يار مرا پيش من آريد » و دوباره از حال رفت . ام سلمه برخاست و گفت : علي را نزدش بياوريد كه جز او را نمي خواهد ، از اين رو به نزد علي ( ع ) رفته او را كنار بستر آن حضرت آوردند . چون چشمش به علي افتاد اشاره كرد و علي پيش رفت و سر خود را روي سينة پيغمبر ( ص ) خم كرد .
رسول خدا ( ص ) زماني طولاني با او به طور خصوصي و در گوشي سخن گفت و در اين وقت دوباره از حال رفت . علي ( ع ) نيز برخاست و گوشه اي نشست . سپس از اتاق آن حضرت خارج شد . چون از علي ( ع ) پرسيدند : « پيغمبر با تو چه گفت ؟ » فرمود :
« هزار باب علم به من آموخت كه هر بابي هزار باب ديگر را بر من گشود . به چيزي مرا وصيت كرد كه ان شاءالله تعالي بدان عمل خواهم كرد . »
و چون حالت احتضار و هنگام رحلتش فرا رسيد به علي ( ع ) فرمود :
« اي علي سر مرا در دامن خود گير كه امر خدا آمد و چون جانم بيرون رفت آن را به دست خود بگير و به روي خود بكش ، آن گاه مرا رو به قبله كن و كار غسل و نماز و كفن مرا به عهده بگير و تا هنگام دفن از من جدا مشو » .
و بدين ترتيب علي ( ع ) سر آن حضرت را به دامن گرفت و پيغمبر از حال رفت .
رحلت رسول خدا ( ص ) در روز دوشنبه بيست و هفتم ماه صفر اتفاق افتاد ، و در آن موقع شصت و سه سال از عمر شريف آن حضرت گذشته بود . علي ( ع ) جنازه را غسل داد و حنوط و كفن كرد . سپس به تنهايي بر او نماز خواند ،‌ آن گاه از خانه بيرون آمده و رو به مردم كرد و گفت :
- « همانا پيغمبر در زندگي و پس از مرگ امام و پيشواي ماست اكنون دسته دسته بياييد و بر او نماز بخوانيد . »
در همان اتاقي كه پيغمبر از دنيا رفته بود قبري حفر كرده و همانجا آن حضرت را دفن كردند . سپس اميرالمؤمنين علي ( ع ) داخل قبر شد و بند كفن را از طرف سر باز كرد و گونة مباك رسول خدا ( ص ) را روي خاك نهاد و لحد چيده خاك روي قبر ريختند و بدين ترتيب با يك دنيا اندوه و غم بدن مطهر رسول خدا ( ص ) را در خاك دفن كردند .

                              آخرين وصاياي رسول‏ خدا صلى ‏الله ‏عليه ‏و آله


مسلم اين است كه پيامبر اكرم(ص) در حضور مسلمانان، اميرمؤمنان را وصى خود قرار داده و على(ع) نيز اين وصايت را پذيرفته است و عهد كرده است كه به آنچه رسول خدا(ص) مى‏فرمايد عمل نمايد. اميرمؤمنان(ع) در اين باره مى‏فرمايد: وقتى رسول خدا(ص) در مريضى آخر خود در بستر بيمارى افتاده بود، من سر مبارك وى را بر روى سينه خود نهاده بودم و سراى حضرت(ص) انباشته از مهاجر و انصار بود و عباس عموى پيامبر(ص) رو به روى او نشسته بود و رسول خدا(ص) زمانى به هوش مى‏آمد و زمانى از هوش مى‏رفت. اندكى كه حال آن جناب بهتر شد، خطاب به عباس فرمود:« اى عباس، اى عموى پيامبر(ص)! وصيت مرا در مورد فرزندانم و همسرانم قبول كن و قرض هاى مرا ادا نما و وعده‏هايى كه به مردم داده‏ام به جاى آور و چنان كن كه بر ذمه من چيزى نماند.»

عباس عرض كرد:«اى رسول خدا(ص) من پيرمردى هستم كه فرزندان و عيال بسيار دارم و دارايى و اموال من اندك است [چگونه وصيت تو را بپذيرم و به وعده‏هايت عمل كنم] در حالى كه تو از ابر پر باران و نسيم رها شده بخشنده ‏تر بودى [و وعده‏هاى بسيار داده‏اى] خوب است از من درگذرى و اين وظيفه بر دوش كسى نهى كه توانايى بيشترى دارد!»

رسول خدا(ص) فرمود:« آگاه باش كه اينك وصيت‏ خود را به كسى خواهم گفت كه آن را مى‏پذيرد و حق آن را ادا مى‏نمايد و او كسى است كه اين سخنان را كه تو گفتى نخواهد گفت! يا على(ع) بدان كه اين حق توست و احدى نبايد در اين امر با تو ستيزه كند، اكنون وصيت مرا بپذير و آنچه به مردمان وعده داده‏ام به جاى ‏آر و قرض مرا ادا كن. يا على(ع) پس از من امر خاندانم به دست توست و پيام مرا به كسانى كه پس از من مى‏آيند برسان.»

اميرمؤمنان(ع) گويد:« من وقتى ديدم كه رسول خدا(ص) از مرگ خود سخن مى‏گويد، قلبم لرزيد و به خاطر آن به گريه درآمدم و نتوانستم كه درخواست پيامبر(ص) را با سخنى پاسخ گويم.»

پيامبر اكرم(ص) دوباره فرمود:« يا على آيا وصيت من را قبول مى‏كنى!؟» و من در حالتى كه گريه گلويم را مى‏فشرد و كلمات را نمى‏توانستم به درستى ادا نمايم، گفتم:

آرى اى رسول خدا(ص)! آن گاه رو به بلال كرد و گفت: اى بلال! كلاهخُود و زره و پرچم مرا كه «عقاب‏» نام دارد و شمشيرم ذوالفقار و عمامه‏ام را كه «سحاب‏» نام دارد برايم بياور...[ سپس رسول خدا(ص) آنچه كه مختص خود وى بود از جمله لباسى كه در شب معراج پوشيده بود و لباسى كه در جنگ احد بر تن داشت و كلاه هايى كه مربوط به سفر، روزهاى عيد و مجالس دوستانه بود و حيواناتى كه در خدمت آن حضرت بود را طلب كرد] و بلال همه را آورد مگر زره پيامبر(ص) كه در گرو بود. آن گاه رو به من كرد و فرمود: « يا على(ع) برخيز و اينها را در حالى كه من زنده‏ام، در حضور اين جمع بگير تا كسى پس از من بر سر آنها با تو نزاع نجويد.»

من برخاستم و با اين كه توانايى راه رفتن نداشتم، آنها را گرفتم و به خانه خود بردم و چون بازگشتم و رو به روى پيامبر(ص) ايستادم، به من نگريست و بعد انگشترى خود را از دست ‏بيرون آورد و به من داد و گفت: « بگير يا على اين مال توست در دنيا و آخرت!»

بعد رسول خدا(ص) فرمود:« يا على(ع) مرا بنشان.» من او را نشاندم و بر سينه من تكيه داد و هر آينه مى‏ديدم كه رسول خدا(ص) از بسيارى ضعف سر مبارك را به سختى نگاه مى‏دارد و با وجود اين، با صداى بلند كه همه اهل خانه مى‏شنيدند فرمود:« همانا برادر و وصى من و جانشينم در خاندانم على بن ابى‏طالب است. اوست كه قرض مرا ادا مى‏كند و وعده‏هايم را وفا مى‏نمايد. اى بنى‏هاشم، اى بنى‏عبدالمطلب، كينه على(ع) را به دل نداشته باشيد و از فرمان هايش سرپيچى نكنيد كه گمراه مى‏شويد و با او حسد نورزيد و از وى برائت نجوييد كه كافر خواهيد شد.»

سپس به من گفت:« مرا در بسترم بخوابان.» و بلال را فرمود كه حسن(ع) و حسين(ع) را نزد او بياورد بلال رفت و آنها را با خود آورد. پيامبر(ص) آن دو را به سينه خويش چسباند و آنها را مى‏بوييد.

على(ع) مى‏گويد: من پنداشتم كه حسن(ع) و حسين(ع) باعث‏ شدند كه اندوه و رنج پيامبر(ص) فزونى يابد، خواستم آن دو را از حضرت(ص) جدا سازم. فرمود:« يا على(ع) آنها را واگذار تا مرا ببويند و من هم آنها را ببويم! بگذار تا آن دو از وجود من بهره گيرند و من نيز از وجود ايشان بهره گيرم! به راستى كه پس از من مشكلات بسيار خواهند داشت و مصايب سختى را تحمل خواهند كرد، پس لعنت ‏خداوند بر آن كس باد كه حق حسن(ع) و حسين(ع) را پست ‏شمارد. پروردگارا! من اين دو را و على صالح ‏ترين مؤمنان را به تو مى‏سپارم!»



                                                         در محضر فرشتگان


از برخى روايات استفاده مى‏شود كه رسول خدا(ص) در محضر فرشتگان مقرب، على(ع) را وصى خود قرار داد و آنان شاهد بودند، از آن جمله روايتى است كه از امام كاظم(ع) نقل شده است كه اميرالمؤمنين فرمود: در شبى از شب هاى بيماري پيامبر(ص) من نشسته بودم و حضرت(ص) بر سينه من تكيه داده بود و فاطمه(س) دخترش نيز حضور داشت. رسول خدا(ص) فرموده بود كه همسرانش و ساير زنان از نزد وى بيرون روند و آنها رفته بودند. پيامبر اكرم(ص) به من فرمود: «اى اباالحسن! از جاى خود برخيز و رو به روى من بايست.»

من برخاستم و جبرئيل به جاى من نشست و پيامبر(ص) بر سينه وى تكيه داد و ميكائيل در جانب راست پيامبر(ص) بنشست. حضرت فرمود:« يا على(ع) دست هاى خود را بر هم بگذار!»

من اين كار را انجام دادم. آن گاه فرمود:« من با تو عهد بسته بودم و اينك آن عهد را تازه مى‏كنم، در محضر جبرئيل و ميكائيل كه دو امين پروردگار جهانيانند. يا على! تو را به حقى كه اين دو بر گردن تو دارند، هر چه در وصيت من آمده است ‏بايد به جاى آورى و مفاد آن را بپذيرى و صبر را پيشه خود سازى و بر راه و روش من پايدارى كنى نه روش فلان كس و فلان كس! اكنون هر چه را خدا به تو عنايت كرده است‏ با قدرت پذيرا باش.»

من دست هايم را به روى هم نهاده بودم و پيامبر(ص) دست مبارك خود را بين دو دست من گذاشت، به طورى كه گويى بين آن دو چيزى قرار مى‏داد، سپس فرمود:« من بين دست هايت ‏حكمت و دانش آنچه را برايت پيش خواهد آمد، نهادم، تا چيزى از سرنوشت تو نباشد كه از آن آگاه نباشى و هر گاه مرگ تو فرا رسيد وصيت ‏خود را به امام پس از خود بگوى، بنابر آنچه من به تو وصيت كردم و همانند من عمل كن و نيازى به كتاب و نوشته‏اى نيست.»



                                           نزول كتاب وصيت از آسمان


امام موسى بن جعفر(ع) فرمود به پدرم اباعبدالله (ع) عرض كردم:« آيا نويسنده وصيت، حضرت على(ع) نبود و رسول خدا(ص) مفاد آن را بر او نمى‏خواند، در حالى كه جبرئيل و ساير فرشتگان شاهد بودند؟» پدرم مدتى سكوت كرد، بعد فرمود: «اى اباالحسن! ماجرا چنين بود كه گفتى لكن هنگامى كه زمان رحلت رسول خدا(ص) رسيد، وصيت‏ به صورت كتابى نوشته شده از آسمان نازل شد و جبرئيل(ع) همراه با فرشتگانى كه امين خداى تبارك و تعالى هستند، آن را نزد رسول اكرم(ص) آورد و به ايشان گفت:« اى محمد(ص) هر كس كه نزد توست ‏بيرون فرست مگر وصى خود را كه بايد كتاب وصيت را بگيرد و ما شاهد باشيم كه تو وصيت را به وى دادى و او اجراى آن را ضمانت كند.»

رسول خدا(ص) همگان را دستور داد كه از خانه بيرون روند. تنها على(ع) و فاطمه(س) بين پرده و در اتاق باقى ماندند.

جبرئيل(ع) به پيامبر(ص) عرض كرد:« پروردگارت تو را سلام مى‏رساند و مى‏گويد: اين كتابى است كه من با تو عهد بسته بودم و شرط كرده بودم [عمل به آن را] و من خود شاهد هستم و فرشتگانم را بر تو شاهد گرفتم و من تنها براى شهادت كافى هستم اى محمد(ص)!»

وقتى سخن به اين جا رسيد، مفاصل پيامبر(ص) به لرزه درآمد و گفت:«اى جبرئيل! خداى من، اوست كه سلام است و سلام از وى است و سلام به سوى او باز مى‏گردد. راست گفت‏ خداى عزوجل و نيكى نمود، كتاب را به من ده!»

جبرئيل كتاب وصيت را به رسول اكرم(ص) داد و گفت كه آن را به اميرمؤمنان(ع) دهد. چون على(ع) كتاب را گرفت، رسول خدا(ص) فرمود: «بخوان!»

اميرمؤمنان(ع) آن را كلمه به كلمه خواند، سپس رسول خدا(ص) به او گفت: يا على(ع) اين عهد خدايم تبارك و تعالى به سوى من است و خواسته وى و امانت او پيش من است و به راستى كه من آن را ابلاغ كردم و خيرخواهى نمودم و امانت را ادا كردم.»

على(ع) عرض كرد: « پدر و مادرم فداى تو باد! من هم شهادت مى‏دهم كه تو پيام خود را ابلاغ كردى و نصيحت ‏خود گفتى و در آنچه فرمودى صادق بودى و گوش و چشم و گوشت و خون من نيز بر اين امر گواه است!»

جبرئيل(ع) گفت:« من نيز بر آنچه مى‏گوييد گواه هستم!»

پيامبر(ص) فرمود:« يا على(ع) وصيت مرا گرفتى و دانستى كه چيست و با خداوند و من پيمان بستى كه به هر چه در آن است عمل كنى.»

على(ع): «آرى، پدر و مادرم فداى تو باد! انجام آن به عهده من است و بر خداست كه مرا يارى دهد و توفيق عطا فرمايد كه به مفاد آن وفا كنم.»

رسول خدا(ص): « يا على(ع) اراده نموده‏ام كه بر پيمان تو شاهد بگيرم كه روز قيامت ‏شهادت دهند كه من به وظيفه خود عمل كردم.»

على(ع): «آرى گواه گيريد!»

پيامبر اكرم(ص):« همانا من جبرئيل و ميكائيل(ع) كه هر دو در اين جا حاضرند و فرشتگان مقرب خداوند نيز با آنهايند بر آنچه اينك بين من و تو گذشت ‏شاهد مى‏گيرم.»

على(ع):« بله شهادت دهند، پدر و مادرم فدايت! من هم آنها را گواه مى‏گيرم.»

و رسول خدا(ص) فرشتگان را شاهد گرفت... سپس رسول اكرم، فاطمه، حسن، حسين عليهم السلام را به حضور خواند و مانند اميرالمؤمنين(ع) آنها را از وصيت ‏خود آگاه كرد. آنان هم مانند على(ع) سخن گفتند و قبول كردند و سرانجام كتاب وصيت ‏با طلايى كه آتش به آن نرسيده بود مهر شد و تحويل اميرمؤمنان(ع) گشت.



                                                       مفاد وصيت


از جمله مفاد اين وصيت كه به دستور خداى تعالى پيامبراكرم(ص) انجام آن را بر على(ع) شرط نمود اين بود كه فرمود: « يا على(ع) به آنچه در اين وصيت آمده است وفا كن، آن كس كه خدا و رسولش را دوست دارد، دوست ‏بدار و با هر كه با خدا و رسولش دشمنى ورزد، دشمن باش و از آنان بيزارى بجوى و صبور باش و خشم خود را فرو خور، گرچه حق تو پايمال گردد و خمس تو غصب شود و هتك حرمت ‏حرم تو كنند.»

على(ع) عرض كرد:« پذيرفتم اى رسول خدا(ص)!»

اميرالمؤمنين(ع) گويد: سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد من هر آينه شنيدم كه جبرئيل(ع) به نبى‏اكرم(ص) مى‏گفت:« اى محمد(ص) به على(ع) بگوى كه حرم تو هتك مى‏گردد كه حرم خدا و رسول خدا(ص) نيز هست و محاسن تو از خون روشن سرت خضاب خواهد شد.»

من چون معناى اين كلمات را كه جبرئيل امين مى‏گفت فهم كردم [و دانستم كه حرم من هتك خواهد شد] به روى درافتادم و از حال رفتم و چون بازآمدم، گفتم: «آرى پذيرفتم و راضى هستم! اگر چه به حرم من جسارت روا دارند و سنت هاى خدا و رسول را معطل گذارند و كتاب خدا پاره پاره شود و كعبه خراب گردد و محاسنم از خون روشن سرم خضاب شود، پيوسته صبورى خواهم كرد و كار را به خدا وا مى‏گذارم تا اين كه نزد تو حاضر گردم.»

و باز از جمله موارد وصيت رسول خدا(ص) اين بود كه در خانه‏اش، كه در آن جان سپرده بود، دفن گردد و با سه پارچه كفن شود كه يكى از آنها يمنى باشد و كسى جز على(ع) داخل قبر نشود و به على(ع) فرمود:« يا على(ع) تو و دخترم فاطمه(س) و حسن و حسين عليهما السلام با هم بر من نماز بخوانيد و نخست هفتاد و و پنج تكبير بگوييد. سپس نماز را با پنج تكبير به جاى آور و آن را تمام كن و البته اين كار پس از آن است كه از طرف خداوند به تو اجازه نماز داده شود.»

على(ع) عرض كرد: «پدر و مادرم فداى تو باد! چه كسى به من اجازه نماز مى‏دهد؟»

فرمود:«جبرئيل(ع) به تو اجازه خواهد داد. و پس از شما هر كس از خاندانم حاضر شد، گروه گروه بر من نماز بخوانند، سپس زنان ايشان و در آخر مردم نماز بخوانند.»

و نيز فرمود: هرگاه من جان تسليم نمودم و تو تمام آنچه را كه من وصيت كرده‏ام انجام دادى و مرا در قبرم پنهان ساختى، پس در خانه خود آرام گير و آيات قرآن را بر طبق تاليف آن گردآورى كن و واجبات و احكام را چنان كه نازل شده‏اند، ثبت نما و سپس باقى آنچه را گفته‏ام به جاى آور و هيچ سرزنشى بر تو نيست و بايد كه صبورى كنى بر ستم هايى كه ايشان در حق تو روا دارند تا اين كه به سوى من آيى.»



                                                     اتمام حجت ‏با على(ع)


رسول خدا هنگامى كه كتاب وصيت‏ خود را به اميرمؤمنان(ع) داد فرمود: در قبال اين وصيت فرداى قيامت در برابر خداى تبارك و تعالى كه پروردگار عرش است مى‏بايست جوابگو باشى! به راستى كه من روز قيامت ‏با استناد به حلال و حرام خدا و آيات محكم و متشابه، آن سان كه خداوند نازل فرموده و در كتاب وى جمع آمده است، با تو محاجه خواهم كرد و از تو حجت‏ خواهم طلبيد در مورد آنچه تو را امر كردم و انجام واجبات الهى آن گونه كه نازل شده‏اند و احكام شريعت و در مورد امر به معروف و نهى از منكر و دورى جستن از آن، و بر پاى داشتن حدود الهى و عمل به فرمان هاى حق و تمامى امور دين و هم از تو حجت ‏خواهم خواست درباره گزاردن نماز در وقت ‏خود و اعطاى زكات به مستحقين آن و حج‏ بيت الله و جهاد در راه خدا. پس تو چه پاسخى خواهى داشت‏ يا على(ع)!؟

اميرمؤمنان(ع) عرض كرد: پدر و مادرم فدايت! اميد دارم به سبب بلندى مرتبت تو در نزد خدا و مقام ارجمندى كه پيش او دارى و نعماتى كه تو را ارزانى داشته است، خداوند مرا يارى نمايد و استقامت عطا فرمايد و من فرداى قيامت ‏با شما ملاقات نكنم در حالى كه در انجام وظيفه خود سستى و تقصيرى كرده باشم و يا تفريط نموده باشم و باعث درهم شدن چهره مباركتان در برابر من و ديدگان پدران و مادران خود شوم. بلكه مرا خواهى يافت كه تا زنده‏ام پيوسته بر طبق وصيت‏ شما رفتار كنم و راه و روش شما را دنبال نمايم تا با اين حالت نزدتان شرفياب شوم و بعد از من فرزندانم به ترتيب بدون هيچ گونه تقصيرى و تفريطى چنين خواهند كرد. در اين لحظه رسول خدا(ص) از هوش برفت و على(ع)، پيامبر(ص) را در آغوش گرفت در حالى كه مى‏گفت: « پدر و مادرم فداى تو باد! پس از تو چه دهشتى ما را فرا خواهد گرفت و وحشت دختر تو و پسرانت چه اندازه خواهد بود و غصه‏هاى من بعد از تو چه طولانى خواهد بود، اى برادرم! از خانه من اخبار آسمان ها قطع خواهد شد و پس از تو ديگر جبرئيل و ميكائيل نخواهم ديد و ديگر هيچ اثرى از آنها نخواهم يافت و صداى آنها را نخواهم شنيد.» و رسول خدا همچنان مدهوش بود.



                                                   آخرين سفارش ها


امام كاظم عليه السلام نقل مى‏كند كه از پدرم پرسيدم: وقتى فرشتگان پيامبر(ص) را ترك گفتند چه اتفاقى افتاد؟ فرمود: رسول خدا(ص)، فاطمه، على، حسن و حسين عليهم السلام را به گرد خود خواند و به كسانى كه در خانه بودند فرمود:« از نزد من بيرون برويد» و همسر خود «ام سلمه‏» را فرمود كه بر درگاه بايستد تا كسى وارد خانه نشود. ام سلمه اطاعت كرد. آن گاه رسول خدا(ص) به على(ع) گفت: « يا على نزديك من بيا.» على(ع) پيشتر رفت، پيامبراكرم(ص)، دست زهرا(س) را گرفت و بر سينه گذاشت ‏بعد با دست ديگر خود دست على(ع) را گرفت و چون خواست ‏با آنها سخنى بگويد، اشك از چشمانش فرو غلتيد و نتوانست كلامى بگويد. فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام وقتى حالت گريه پيامبر(ص) را مشاهده كردند به سختى به گريه درآمدند و فاطمه(س) گفت: اى پيامبر خدا(س) رشته قلبم از هم گسست و جگرم آتش گرفت وقتى كه گريه شما را ديدم. اى آقاى پيامبران از اولين تا آخرين آنها، اى امين پروردگار و رسول او، اى محبوب خدا! فرزندانت پس از تو، كه را دارند و با آن خوارى كه بعد از تو مرا فرا گيرد چه كنم؟ چه كسى على(ع) را كه ياور دين است، كمك خواهد كرد؟ چه كسى وحى خدا و فرمان هايش را دريافت ‏خواهد كرد. سپس به سختى گريست و پيامبر(ص) را در آغوش گرفت و چهره او را بوسيد و على، حسن و حسين عليهم السلام نيز چنين كردند.

رسول خدا(ص) سربلند كرد و دست فاطمه(س) را در دست على(ع) نهاد و گفت: «اى اباالحسن! اين امانت ‏خدا و امانت محمد رسول خدا در دست توست و در مورد فاطمه(س) خدا را و مرا به ياد داشته باش! و به راستى كه تو چنين رفتار مى‏كنى.

يا على(ع) سوگند به خدا كه فاطمه(س) سيده زنان بهشت است از اولين تا آخرين آنها. به خدا قسم! فاطمه(س) همان مريم كبرى است. آگاه باش كه من به اين حالت نيافتاده بودم مگر اين كه براى شما و فاطمه(س) دعا كردم و خدا آنچه خواسته بودم به من عطا فرمود.

اى على(ع) هر چه فاطمه(س) به تو فرمان داد به جاى آور كه هر آينه من به فاطمه(س) امورى را بيان داشته‏ام كه جبرئيل من را به آنها امر كرد. بدان اى على(ع) كه من از آن كس راضيم كه دخترم فاطمه(س) از او راضي باشد و پروردگار و فرشتگان هم با رضايت او راضى خواهند شد.

واى بر آن كس كه بر فاطمه(س) ستم كند، واى بر آن كس كه حق وى را از او بستاند. واى بر آن كس كه هتك حرمت او كند. واى بر آن كس كه در خانه‏اش را آتش زند، واى بر آن كه ‏دوست وى را بيازارد و واى بر آن كه با او كينه ورزد و ستيزه كند. خداوندا من از ايشان بيزارم و آنان نيز از من برى هستند.»

در اين وقت رسول خدا(ص)، فاطمه، على، حسن و حسين - عليهم السلام - را به نام خواند و آنان را در بر گرفت و عرضه داشت:

« بار خدايا! من با اينان و هر كس كه پيروى ايشان كند سر صلح دارم و بر عهده من است كه آنان را داخل بهشت ‏سازم و هر كس با اينها بستيزد و بر ايشان ستم كند يا بر اينها پيشى گيرد يا از ايشان و شيعيانشان بازپس ماند، من دشمن او هستم و با او مى‏جنگم و بر من است كه آنان را به دوزخ درآورم.

سوگند به خدا اى فاطمه(س)! راضى نخواهم شد تا اين كه تو راضى شوى! نه به خدا سوگند راضى نمى‏شوم مگر آن كه تو راضى شوى! نه به خدا سوگند راضى نخواهم شد مگر آن كه تو رضا شوى!»

     نوشته شده به خط بیابانی تشنه باران  |  انتظاری برای باران

روابط عمومی حسینیه | -


تدوين تاريخ اسلامى

در عصر خليفه دوم برخى از استانداران و برخى از دورانديشان مدينه لزوم انتخاب تاريخى ويژه اى براى مسلمانان را به اطلاع خليفه رسانيدند.

عمر بن خطاب كه دو سال و نيم از خلافتش مى گذشت، تصميم گرفت براى مسلمانان تاريخ ويژه اى ترتيب دهد.

به همين جهت تعدادى از صاحب نظران مهاجر و انصار را گرد آورد و با آنان درباره تدوين تاريخ اسلامى مشورت و گفت و گو كرد.

امير مؤ منان على بن ابى طالب عليه السلام نيز كه در آن جمع حضور داشت، پيشنهاد كرد: به خاطر اهميت هجرت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از مكه به مدينه منوره، هجرت آن حضرت را مبداء تاريخ قرار بدهند. غير از آن حضرت، برخى از حاضران تولد پيامبر صلى الله عليه و آله، برخى سال بعثت آن حضرت، برخى سال رحلت آن حضرت را پيشنهاد كرده بودند. هم چنين بعضى ها تاريخ رومى (ميلادى) و عده اى هم تاريخ فارس (فرس ‍ قديم) را پيشنهاد نمودند. ولى عمر بن خطاب پيشنهاد اميرمؤ منان على بن ابى طالب را اصلح دانست و همان را تاييد كرد و بنا گذاشت كه هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله مبداء تاريخ اسلامى باشد.

پس از آن درباره ابتداى سال قمرى كه از چند ماهى آغاز گردد، گفت و گو شد. در اين باره هم نظرهاى گوناگونى ارائه گرديد. برخى به خاطر اهميت ماه رمضان، ابتداى رمضان را و برخى به خاطر اهميت حج، اول ذى حجه را و برخى ماه رجب را كه در عصر جاهليت اهميت ويژه اى در نزد عرب ها داشت و عثمان بن عفان، ماه محرم را به خاطر اين كه نخستين ماه حرام است، پيشنهاد نمودند. عمر بن خطاب پيشنهاد عثمان را پذيرفت و دستور داد كه نخستين ماه سال قمرى را از محرم آغاز كنند.

لازم به يادآورى است كه اول محرم نخستين سال قمرى (دو ماه پيش از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله) مصادف بود با نخستين روز فروردين (عيد نوروز) سال 33 حكومت خسرو پرويز ساسانى.

برگرفته از كتاب " روزشمار تاريخ اسلام (ماه محرم) " تاليف سيد تقي واردي

 


تقويم تاريخ اهل بيت (ع)، ويژه ماه محرم

اول محرم، 53 سال پيش ازهجرت: هجوم ابرهه به مكه معظمه.
اول محرم، هفتم بعثت: آغاز تبعيد پيامبر اكرم (ص) وبني هاشم درشعب ابي طالب.
اول محرم، نهم هجري: فرمان رسول خدا (ص) در اخذ زكات ازمسلمانان.
اول محرم، 81هجري: درگذشت محمد حنفيه، فرزند امير مومنان (ع).
دوم محرم، 61 هجري: ورود امام حسين (ع) به سرزمين كربلا.
دهم محرم، پنجم هجري: وقوع غزوه ذات الرقاع.
دهم محرم، 61 هجري: شهادت امام حسين (ع) وياران او در كربلا.
دهم محرم، 67 هجري: قتل عبيد الله بن زياد به دست سپاهيان مختار.
دوازدهم محرم، 95 هجري: شهادت امام زين العابدين (ع).
سيزدهم محرم، 61 هجري: شهادت عبد الله بن عفيف ازدي به دست دژخيمان عبيدالله.
پانزدهم محرم، دوم هجري: وقوع غزوه كدر.
پانزدهم محرم، هفتم هجري: وقوع غزوه خيبر.
پانزدهم محرم، 11 هجري: ورود نمايندگان طايفه " نخع " به نزد رسول خدا (ص).
شانزدهم محرم، 16 هجري: تدوين تاريخ اسلامي، با پيشنهاد امام علي بن ابي طالب (ع).
بيست و يكم محرم، سوم هجري: ازدواج امام علي (ع) با فاطمه زهرا (س).
بيست و دوم محرم، 37 هجري: ورود امام علي (ع) به سرزمين صفين جهت نبرد با معاويه بن ابي سفيان.
بيست و ششم محرم، 146 هجري: شهادت علي بن حسن مثلث درزندان منصور عباسي.
بيست و هشتم محرم، 220 هجري: ورود امام محمد تقي (ع) به بغداد بنا به درخواست معتصم عباسي.
محرم، سوم هجري: وقوع غزوه ذوامر.
محرم، ششم هجري: وقوع غزوه بني لحيان.
محرم، ششم هجري: ازدواج رسول خدا (ص) با ريحانه بنت زيد.
محرم، هفتم هجري: نامه رسول خدا (ص) به سران و پادشاهان معروف جهان.
محرم، 16 هجري: درگذشت ماريه قبطيه همسر رسول خدا (ص).
محرم، 39 هجري: اعزام حارث بن مره به سرزمين" سند" از سوي امام علي بن ابي طالب (ع).
محرم، 127 هجري: آغازقيام عبد الله بن معاويه جعفري بر ضد مروانيان.


  تقويم تاريخ اهل بيت (ع)، ويژه ماه صفر

 

اول صفر، 37 هجري آغاز جنگ صفين ميان سپاهيان امير مومنان (ع) و لشكريان معاويه بن ابي سفيان.
اول صفر، 61هجري: ورود اسيران واقعه كربلا به شام.
سوم صفر، 57 هجري: ميلاد مسعود امام محمد باقر (ع).
سوم صفر، 120 هجري: شهادت زيد بن علي (ع)
پنجم صفر، 61 هجري: شهادت حضرت رقيه بنت الحسين (ع).
هفتم صفر، 128 هجري: ميلاد مسعود امام موسي كاظم (ع).
هشتم صفر، 35 هجري: وفات سلمان فارسي.
نهم صفر، 37 هجري: شهادت عمار بن ياسر در جنگ صفين.
نهم صفر، 38 هجري: وقوع جنگ نهروان ميان سپاهيان امير مومنان (ع) و فرقه خوارج.
بيستم صفر، سوم هجري: فاجعه بئر معونه و كشته شدن چهل تن از مبلغان پيامبر اسلام (ص)
بيستم صفر، 61 هجري: اربعين شهادت اباعبد الله الحسين (ع) و زيارت قبر آن حضرت توسط جابر انصاري.
بيست وهفتم صفر، 11 هجري: كشته شدن اسود عنسي، متنبي زمان رسول خدا (ص).
بيست وهفتم صفر، 11 هجري: ماموريت اسامه بن زيد از سوي رسول خدا (ع) براي نبرد با سپاه روم.
بيست وهشتم صفر، 11 هجري: رحلت جانسوز پيامبر اكرم (ص).
بيست و هشتم صفر، 11 هجري: ناديده گرفتن حق مسلم امام علي (ع) و انتخاب ابي بكر به خلافت اسلامي.
بيست وهشتم صفر، 50 هجري: شهادت جانگداز امام حسن مجتبي (ع).
آخرين روز صفر، اول هجري: توطئه سران قريش براي كشتن پيامبراكرم (ص).
آخرين روز صفر، 203 هجري: شهادت مظلومانه امام رضا (ع) در خراسان.
صفر، سوم هجري: واقعه رجيع و كشته شدن مبلغان رسول خدا (ص).
صفر، هفتم هجري: حركت رسول خدا(ص) از مدينه براي نبرد با يهوديان خيبر.
صفر، 36 هجري: نصب نخستين استانداران ولايات اسلامي از سوي امير مومنان (ع).
صفر، 36 هجري: اعزام قيس بن سعد انصاري به مصر ازسوي امير مومنان (ع).
صفر، دوم هجري: وقوع غزوه ابوا.
صفر، 251 هجري: قيام اسماعيل بن يوسف علوي بر ضد مستعين عباسي


تقويم تاريخ اهل بيت (ع)، ويژه ماه ربيع الاول

 

اول ربيع الاول، سال اول هجري قمري: هجرت سرنوشت ساز رسول خدا (ص) به مدينه منوره
اول ربيع الاول، سال اول هجري قمري: نزول آيه شريفه " جان نثاري " در باره امام علي (ع)
اول ربيع الاول، سال دوم هجري قمري: آغاز سريه عبيده بن حارث بن عبد المطلب
اول ربيع الاول، سال 36 هجري قمري: وصول نخستين نامه معاويه به امام علي بن ابي طالب (ع)
سوم ربيع الاول، سال 315 هجري قمري: درگذشت محمد بن احمد بن موسي مبرقع درقم
پنجم ربيع الاول، سال 117 هجري قمري: وفات حضرت سكينه بنت الحسين (ع) در مدينه منوره
هشتم ربيع الاول، سال 260 هجري قمري: شهادت جانسوز امام حسن عسكري (ع) در سامرا
نهم ربيع الاوّل سال 125 هجرى قمرى:‏ مرگ هشام بن عبدالملك در شام
دهم ربيع الاول، سال هشتم عام الفيل(45 سال پيش از هجرت): رحلت حضرت عبدالمطلب، جد رسول خدا (ص)
دهم ربيع الاول،سال25عام الفيل28 سال پيش از هجرت): ازدواج رسول خدا(ص) باحضرت خديجه كبري (س)
12 ربيع الاوّل سال 66 هجرى قمرى: قيام مختار بن ابى عبيده ثقفى در كوفه‏
14 ربيع الاول، سال سوم هجري قمري: قتل كعب بن اشرف يهودي به دستور رسول خدا (ص)
14 ربيع الاوّل سال 170 هجرى قمرى:‏ مرگ هادى عباسى
14 ربيع الاوّل سال 170 هجرى قمرى: آغاز خلافت هارون الرّشيد
14 ربيع الاوّل سال 170 هجرى قمرى: تولد مأمون عباسى
15 ربيع الاول، سال دوم هجري قمري: سريه حمزه بن عبدالمطلب (ع)
15 ربيع الاوّل سال 64 هجرى قمرى: هلاكت يزيد بن معاويه در شام
15 ربيع الاوّل سال 64 هجرى قمرى: آغاز خلافت معاوية بن يزيد اموى در شام
15 ربيع الاوّل سال 148 هجرى قمرى: وفات أعمش كوفى
15 ربيع الاوّل سال 323 هجرى قمرى: وفات عبيد الله مهدى در افريقا
15 ربيع الاوّل سال 329 هجرى قمرى: در گذشت الراضى باللّه عباسى
17 ربيع الاول، نخستين سال عام الفيل(53 سال پيش از هجرت): ميلادفرخنده پيامبراسلام، حضرت محمد

17 ربيع الاول، سال 83 هجري قمري: ميلاد مسعود امام جعفرصادق (ع)
20 ربيع الاوّل سال 125 قمرى: آغاز حكومت وليد بن يزيد اموى‏
20 ربيع الاوّل سال 329 هجرى قمرى: خلافت المتّقى للّه عبا
22 ربيع الاول، سال چهارم هجري قمري: وقوع غزوه بني نضير
25 ربيع الاول، سال پنجم هجري قمري: آغاز غزوه دومه الجندل
25 ربيع الاول، سال 41 هجري قمري: صلح امام حسن مجتبي (ع) با معاويه بن ابي سفيان
ربيع الاول، سال اول هجري قمري: برگزاري نخستين آيين نماز جمعه در اسلام توسط پيامبراكرم (ص)
ربيع الاول، سال اول هجري قمري: تثبيت نخستين تاريخ اسلام توسط پيامبر اكرم (ص)
ربيع الاول، سال دوم هجري قمري: وقوع غزوه بواط
ربيع الاول، سال سوم هجري قمري: ازدواج حضرت ام كلثوم بنت رسول الله (ص)
ربيع الاول، سال 11 هجري قمري: شهادت محسن، جنين فاطمه زهرا (س)
ربيع الاول، سال 37 هجري قمري: بازگشت امام علي بن ابي طالب (ع) به كوفه
ربيع الاول، سال 56 هجري قمري: وفات جويريه بنت حارث، همسر رسول خدا (ص)
ربيع الاول، سال 145 هجري قمري: شهادت ابراهيم بن حسن در زندان هاشميه، به دستورمنصوردوانقي
ربيع الاول، سال 200 هجري قمري: قيام محمد بن امام جعفر صادق (ع) در مكه معظمه
ربيع الاول، سال 203 هجري قمري: نامه مامون عباسي به حسن بن سهل و سران بني عباس در باره شهادت امام رضا (ع)


تقويم تاريخ اهل بيت (ع)، ويژه ماه ربيع الثاني

 

اول ربيع الثاني، سال 65 هجري قمري: آغاز قيام توابين به رهبري سليمان بن صرد خزاعي.
سوم ربيع الثاني، سال 194 هجري قمري: پيمان شكني امين در برابر برادرش مآمون عباسي.
چهارم ربيع الثاني، سال ششم هجري قمري: وقوع غزوه غابه.
چهارم ربيع الثاني، سال 248 هجري قمري: در گذشت منتصر عباسي.
پنجم ربيع الثاني، سال 248 هجري قمري: آغاز خلافت مستعين عباسي.
هشتم ربيع الثاني، سال 232 هجري قمري: ميلاد مسعود امام حسن عسكري (ع).
13 ربيع الثاني، سال 312 هجري قمري: كشته شدن ابن فرات، وزير شيعه مذهب مقتدر عباسي.
15 ربيع الثاني، سال 219 هجري قمري: شكست قيام محمد بن قاسم علوي.
23 ربيع الثاني، سال 289 هجري قمري: وفات معتضد بالله عباسي.
23 ربيع الثاني، سال 289 هجري قمري: آغاز خلافت مكتفي بالله عباسي.
28 ربيع الثاني، 296 هجري قمري: وفات موسي مبرقع، فرزند امام جواد (ع) در قم.
30 ربيع الثاني، سال چهارم هجري قمري: وفات زينب بنت خزيمه (س)، همسر رسول خدا(ص).
ربيع الثاني، سال نهم هجري قمري: سريه امام علي بن ابي طالب (ع) در قبيله طي.
ربيع الثاني، سال 36 هجري قمري: حركت امام علي (ع) از مدينه براي سركوبي فتنه سپاه جمل.
ربيع الثاني، سال 171 هجري قمري: در گذشت عبد الرحمن بن معاويه، حاكم اندلس.
ربيع الثاني، سال 238 هجري قمري: در گذشت عبد الرحمن بن حكم اموي، حاكم اندلس.
ربيع الثاني، سال 307 هجري قمري: تصرف اسكندريه مصر توسط سپاهيان عبيد الله مهدي.


تقويم تاريخ اهل بيت (ع)، ويژه ماه جمادي الاولي

10 جمادي الاولي، سال 36 هجري قمري: أغاز جنگ جمل در حوالي بصره
12 جمادي الاولي ، سال 36 هجري قمري: نامه هاي امام علي(ع) پس از پيروزي بر اصحاب جمل
13 جمادي الاولي ، سال 11 هجري قمري: شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) در مدينه منوره
15 جمادي الاولي ، سال 38 هجري قمري: ميلاد مسعود امام علي بن الحسين، معروف به زين العابدين (ع)
15 جمادي الاولي، سال 38 هجري قمري: شهادت مظلومانه محمد بن ابي بكر در مصر
15 جمادي الاولي ، سال 72 هجري قمري: كشته شدن ابراهيم بن مالك اشتر نخعي در نبرد با سپاهيان شام
17 جمادي الاولي، سال 73 هجري قمري: قتل عبد الله بن زبير و پايان حكومت زبيريان
22 جمادي الاولي ، سال 65 هجري قمري: نبرد توابين با سپاهيان عبيد الله بن زياد در عين الورده
25 جمادي الاولي ، سال 64 هجري قمري: مرگ معاويه بن يزيد ( معروف به معاويه دوم ) در شام
27 جمادي الاولي، سال 4 هجري قمري: شهادت ابي سلمه ( از ياران نزديك رسول خدا " ص" )
أخر جمادي الاولي، سال 305 هجري قمري: در گذشت محمد بن عثمان ، دومين نايب امام زمان (ع)
جمادي الاولي، سال 4 هجري قمري: در گذشت عبد الله بن حضرت رقيه بنت رسول خدا (ص)
جمادي الاولي، سال هشتم هجري قمري: وقوع جنگ موته و شهادت اميران سر افراز اسلام


تقويم تاريخ اهل بيت (ع)، ويژه ماه جمادي الثاني

 

3 جمادي الثانيه، سال 11 هجري قمري: شهادت جانگداز حضرت فاطمه زهرا (س)
10 جمادي الثانيه، سال 37 هجري قمري: عهد نامه امام علي (ع) به اهالي نجران
10 جمادي الثانيه، سال 122 هجري قمري: وصول سر مقدس زيد بن علي (ع) به مصر
10 جمادي الثانيه، سال 199 هجري قمري: قيام ابن طبا طبا در كوفه بر ضد عباسيان
19 جمادي الثانيه: آغاز حمل حضرت آمنه بنت وهب به رسول خدا (ص)
19 جمادي الثانيه، سال 336 هجري قمري: وفات ابوعلي بن همام بغدادي
20 جمادي الثانيه ، سال پنجم بعثت نبوي: ميلاد فرخنده حضرت فاطمه زهرا (س) در مكه معظمه
22 جمادي الثانيه، سال 13 هجري قمري: مرگ ابي بكر بن ابي قحافه در مدينه
23 جمادي الثانيه، سال 13 هجري قمري: خلافت عمربن خطاب پس از مرگ ابي بكر
27 جمادي الثانيه، سال 254 هجري قمري: شهادت امام علي النقي، معروف به هادي (ع)
أخر جمادي الثانيه، سال 251 هجري قمري: قيام حسين بن محمد علوي بر عليه مستعين عباسي

 


تقويم تاريخ اهل بيت (ع)، ويژه ماه رجب

اول رجب، سال نهم هجري قمري: وقوع غزوه تبوك
اول رجب، سال 57 هجري قمري: ميلاد مسعود امام محمد باقر (ع)
اول رجب سال 138 هجري قمري: وفات ابن أبي عياش
دوم رجب، سال 212 هجري قمري: ميلاد مسعود امام علي النقي (ع)
سوم رجب، سال 254 هجري قمري: شهادت جانگداز امام هادي (ع)
پنجم رجب، سال 244 هجري قمري: شهادت ابن سكيت نحوي
دهم رجب، سال 195 هجري قمري: ميلاد مسعود امام محمد تقي (ع)
12 رجب، سال 36 هجري قمري: ورود امام علي (ع) به كوفه وانتخاب آن به مقرخلافت اسلامي
13 رجب، 23سال پيش از هجرت: ميلاد مسعود امام علي (ع) در داخل خانه خدا
14 رجب، سال 32 هجري قمري: وفات عباس بن عبد المطلب، عموي رسول خدا (ص)
15 رجب، سال دوم هجري قمري: تغيير قبله مسلمانان
15 رجب، سال دوم هجري قمري: ازدواج حضرت علي (ع) با فاطمه زهرا (س)
15 رجب، سال 60 هجري قمري: هلاكت معاويه بن ابي سفيان
15 رجب، سال 62 هجري قمري: رحلت شهادت گونه حضرت زينب كبري (س)
16 رجب، سال 256 هجري قمري: قتل مهتدي عباسي
18 رجب، سال دهم هجري قمري: وفات ابراهيم، فرزند رسول خد ا (ص)
18 رجب، سال 279 هجري قمري: مرگ معتمد عباسي
24 رجب، سال 101 هجري قمري: وفات عمر بن عبدالعزيز اموي
25 رجب، سال 183 هجري قمري: شهادت جانگداز امام موسي كاظم (ع)
26 رجب، سال دهم بعثت (سه سال پيش از هجرت): وفات حضرت ابو طالب بن عبد المطلب، 27 رجب، سال چهلم عام الفيل (13 سال پيش از هجرت): مبعث حضرت محمد بن عبد الله (ص)
28 رجب، سال 60 هجري قمري: حركت اعتراضي امام حسين (ع) از مدينه منوره به عزم مكه
ماه رجب: ماه رجب و اعمال عبادي آن
شعبان المعظم

تقويم تاريخ اهل بيت (ع)، ويژه ماه مبارك رمضان

 

چهارم رمضان، سال 53 هجري قمري: هلاكت زياد بن ابيه
پنجم رمضان، سال 195 هجري قمري: ميلاد مسعود امام محمد تقي (ع)
ششم رمضان، سال 201 هجري قمري: ولايت عهدي امام رضا(ع)
هفتم رمضان، سال دهم بعثت: وفات حضرت ابي طالب بن عبد المطلب (ع)
دهم رمضان، سال دهم بعثت: وفات حضرت خديجه كبري (س)، همسر رسول خدا(ص)
دهم رمضان، سال 60 هجري قمري: وصول نخستين نامه كوفيان به دست امام حسين (ع) در مكه معظمه
12 رمضان، سال اول هجري قمري: ايجاد عقد اخوت ميان مسلمانان از سوي رسول خدا(ص)
15 رمضان، سال سوم هجري قمري: ميلاد مسعود امام حسن مجتبي (ع) در مدينه منوره
15 رمضان، سال 60 هجري قمري: حركت مسلم بن عقيل از جانب امام حسين ( ع) به سوي كوفه
17 رمضان، سال دوم هجري قمري: وقوع غزوه بدر
17 رمضان، سال 58 هجري قمري: وفات عايشه، همسر رسول خدا(ص)
19 رمضان، سال 40 هجري قمري: ضربت خوردن امام علي بن ابي طالب (ع) در مسجد كوفه
20 رمضان، سال هشتم هجري قمري: فتح مكه معظمه به دست رسول خدا(ص)
21 رمضان، سال 40 هجري قمري: شهادت جانگداز امام علي بن ابي طالب (ع) در كوفه
21 رمضان، سال 40 هجري قمري: آغاز خلافت و امامت امام حسن مجتبي (ع)
رمضان، سال دهم بعثت: ازدواج رسول خدا (ص) با سوده (س)

 


تقويم تاريخ اهل بيت (ع)، ويژه ماه شوال

 

حلول ماه شوال
اول شوال المكرم، عيد سعيد فطر
اول شوال، هلاكت قوم عاد
دوم شوال، نخستين روز ايام سته
سوم شوال، سال 252 هجري قمري: قتل مستعين عباسي
پنجم شوال، سال 36 هجري قمري: حركت حضرت علي(ع) به سوي صفين
پنجم شوال، سال60 هجري قمري: ورود مسلم بن عقيل(ع) به كوفه
ششم شوال، سال هشتم قمري: وقوع غزوه حنين
هفتم شوال، سال سوم هجري قمري: وقوع غزوه احد
پانزدهم شوال، سال دوم هجري قمري: آغاز غزوه قينقاع
پانزدهم شوال، سال 86 هجري قمري: هلاكت عبدالملك بن مروان اموي
پانزدهم شوال، سال 86 هجري قمري: آغاز خلافت وليد بن عبدالملك اموي
پانزدهم شوال، سال 275 هجري قمري: وفات نويسنده "سنن ابي داوود"
شانزدهم شوال، سال سوم هجري قمري: آغاز غزوه حمراء الاسد
بيست و پنجم شوال، سال 148 هجري قمري: شهادت امام جعفر صادق(ع)
بيست و ششم شوال، سال 310 هجري قمري: درگذشت محمد بن جرير طبري
27 شوال، سال 300 هجري قمري: وفات سعد بن عبدالله اشعري قمي
بيست و هشتم شوال، سال 320 هجري قمري: آغاز خلافت قاهر بالله عباسي
ماه شوال: وفات اسعد بن زراره خزرجي در مدينه
شوال، سال دوم هجري قمري: ازدواج پيامبر اكرم(ص) با عايشه
شوال، سال 40 هجري قمري: حركت امام حسن مجتبي(ع) از كوفه براي دفع تهاجم معاويه
دهه آخر شوال، سال چهارم هجري قمري: ازدواج پيامبراكرم(ص) با ام سلمه(رض)
هفته آخر شوال، سال دهم بعثت: سفر پيامبر(ص) به طائف

 


تقويم تاريخ اهل بيت (ع)، ويژه ماه ذي قعده الحرام

 

اوّل ذي قعده، سال پنجم هجري قمري: ازدواج پيامبر اكرم (ص) با زينب بنت جحش
اوّل ذي قعده، سال ششم هجري قمري: آغاز غزوه حديبيه
اوّل ذي قعده، سال 173 قمري: ميلاد فرخنده حضرت فاطمه معصومه(س)
اوّل ذي قعده، سال 308 هجري قمري: وفات جعفر بن محمد حسني
11 ذيقعده، سال 148 هجري قمري: ميلاد مسعود امام همام علي بن موسي الرضا (ع)
13 ذي قعده، سال 169 هجري قمري: آغاز قيام حسين بن علي (شهيد فخّ)
23 ذي قعده، سال پنجم هجري قمري: أغاز غزوه بني قريظه
23 ذي قعده، سال 203 هجري قمري: شهادت امام رضا(ع)، بنا بر قولي
25ذيقعده،سال دهم هجري قمري:حرکت پيامبرخدا (ص) از مدينه منوره به قصدمکه معظمه جهت حجه الوداع
25 ذي قعده، سال 145 هجري قمري: كشته شدن ابراهيم باخمري
29 ذيقعده، سال 322 هجري قمري: اعدام شلمغاني کذاب در عصر غيبت صغري
آخرين روز ذي قعده، سال 220 هجري قمري: شهادت امام محمد تقي(ع)، پيشواي نهم شيعيان
ذي قعده، بيستم عام الفيل [ 20 سال پيش از هجرت]: شركت پيامبر(ص) در حلف الفضول
ذي قعده، سال نهم هجري قمري: مرگ عبدالله بن ابّي(منافق سرشناس مدينه)
ذي قعده، سال دهم هجري قمري: ولادت محمد بن ابي بکر، يار وفادار و تربيت شده امام علي (ع

 


تقويم تاريخ اهل بيت (ع)، ويژه ماه ذي حجه الحرام

 

سوم ذي حجه، سال نهم هجري قمري: اعزام حضرت علي (ع) به جاي ابوبكر در ابلاغ سوره برائت، از جانب رسول خدا (ص).
پنجم ذي حجه، سال 220 هجري قمري: شهادت جانگداز امام محمد تقي (ع)، بنابرقولي.
ششم ذي حجّه، سال 158 هجري قمري: مرگ منصور دوانقي.
هفتم ذي حجه، سال 114 هجري قمري: شهادت جانگداز امام محمد باقر (ع).
هفتم ذي حجه، سال 179 هجري قمري: انتقال امام موسي كاظم (ع) به زندان بصره به دستور هارون الرشيد.
هشتم ذي حجه، سال 60 هجري قمري: خروج امام حسين (ع) از مكه معظمه، جهت سفر به كوفه.
هشتم ذي حجه، سال 169 هجري قمري: واقعه فخ و شهادت حسين بن علي بن حسن.
نهم ذي حجه، سال دوم هجري قمري: ماجراي سد ابواب و استثناي باب امام علي (ع).
نهم ذي حجه، سال 60 هجري قمري: شهادت مظلومانه مسلم بن عقيل (ع) در كوفه.
دهم ذي حجه: عيد سعيد قربان.
دهم ذي حجّه، سال 136 هجري قمري: وفات ابوالعّباس سفّاح.
چهاردهم ذي حجه: وقوع معجزه شق القمر توسط پيامبر اكرم (ص).
پانزدهم ذي حجه، سال 212 هجري قمري: ميلاد مسعود امام علي النقي (ع).
هيجدهم ذي حجه: اعمال عبادي شب وروز عيد غدير.
هيجدهم ذي حجه، سال دهم هجري قمري: عيد سعيد غدير و منصوب شدن امام علي (ع) به جانشيني پيامبر اكرم
18 ذي حجّه، سال 35 هجري قمري: كشته شدن عثمان بن عفان
هيجدهم ذي حجه، سال 35 هجري قمري: اقدام مسلمانان و صحابه رسول خدا (ص) به بيعت با امام علي (ع).
نوزدهم ذي حجه، سال دوم هجري قمري: ازدواج امام علي (ع) با فاطمه زهرا (س).
بيست و دوم ذي حجه، سال 60 هجري قمري: شهادت ميثم تمار، يار وفادار امام علي (ع) در كوفه.
بيست وچهارم ذي حجه، سال نهم هجري قمري: مباهله پيامبراكرم (ص) و اهل بيت او با نصاراي نجران.
بيست وچهارم ذي حجه، سال دهم هجري قمري: انگشتر بخشي امام علي (ع) به مستمند ونزول آيه ولايت در شان او.
بيست وپنجم ذي حجه: روزه نذري امام علي (ع) و خانواده او و بخشش سه افطاري خود به نيازمندان.
27 ذي حجّه، سال 23 هجري قمري: كشته شدن عمر بن خطاب به دست فيروز ابو لؤلؤي ايراني.
28 ذي حجّه، سال 63 هجري قمري: واقعه حرّه و قتل عام اهالي مدينه.

 

روابط عمومی حسینیه | -



بانك نرم افزار
22K زيارت عاشورا ـ نسخه همراه (موبايل) hamrah-ashoura.jar
343K دعاهاى هفته ـ نسخه همراه (موبايل) hamrah-doayhafteh.jar
106K امام زمان (عج) ـ نسخه همراه (موبايل) hamrah-emamzaman.jar
26K دعاى كميل ـ نسخه همراه (موبايل) hamrah-komeil.jar
415K مناسك حج ـ نسخه همراه (موبايل) hamrah-manasek.jar
3,481M مشكات ـ نسخه همراه (موبايل) hamrah-meshkat.jar
3,271M نهج البلاغه ـ نسخه همراه (موبايل) hamrah-nahj.jar
3,788M نسيم حيات ـ نسخه همراه (موبايل) hamrah-nasimehayat.jar
322K قرآن كريم ـ نسخه همراه (موبايل) hamrah-quran.jar
871K رمضان ـ نسخه همراه (موبايل) hamrah-ramazan.jar
2,728M رساله توضيح المسائل ـ نسخه همراه (موبايل) hamrah-resaleh.jar
1,296M صحيفه سجاديه ـ نسخه همراه (موبايل) hamrah-sahifeh.jar
4.5MB ديكشنرى انگليسى، فارسى زاهدى   Zahedi Dictionary 1.2
260K فونت Tahoma جهت نمايش صفحات وب فارسى   Farsi Fonts
376K انواع فونتهاى فارسى جهت تايپ و چاپ   Farsi Fonts for WORD

روابط عمومی حسینیه | -


مناسبتهاى ماه رجب

روز
مناسبت
سال
1 ولادت امام محمد باقر (ع) 57 هـ
1 شهادت آيت الله سيد محمد باقر حكيم (صاحب کتاب علوم القرآن) 1424 هـ
1 وفات ابن أبى عياش  
2 ولادت امام هادى (ع) بنا به روايتى 212 هـ
2 وفات شيخ جعفر كاشف الغطاء (صاحب کتاب منهج الرشاد لمن أراد السداد) 1228 هـ
3 شهادت امام هادى (ع) 254 هـ
4 وفات سيد محسن امين (صاحب کتاب اعيان الشيعة) 1371 هـ
5 شهادت ابن سكيت به دست متوكل خليفه عباسى 244 هـ
5 وفات سيد عبد الله شبر (صاحب کتاب التفسير) 1242 هـ
5 جنگ يرموك  
5 شهادت ابن سكيت نحوى  
10 ولادت امام جواد (ع) 195 هـ
12 ورود حضرت على (ع) به کوفه و انتخاب آن شهر به عنوان مقر حکومت 36 هـ
13 ولادت امام اميرالمؤمنين على (ع) 23 قبل‌هجرت
14 وفات عباس بن عبدالمطلب  
15 وفات حضرت زينب دختر امام اميرالمؤمنين على (س) 62 هـ
15 شهادت امام جعفر صادق(ع)  
16 قتل مهتدى عباسى  
17 تغيير قبله مسلمين از بيت المقدس به مكه 2 هـ
18 وفات حضرت ابراهيم فرزند حضرت محمد (ص) 10 هـ
22 وفات سيد محمد سيد محمد تقى بحر العلوم (صاحب کتاب بلغه الفقيه) 1326 هـ
25 فتح خيبر و کشته شدن مرحب به دست حضرت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب (ع) 7 هـ
25 شهادت امام كاظم (ع) 183هـ
26 وفات حضرت ابى طالب (ع) پدر امام اميرالمؤمنين على (ع) بنا به روايتى در مكه معظمه 10 هـ
26 وفات علامه شيخ محمد تقى جعفرى تبريزى (صاحب کتاب شرح نهج البلاغه) 1419 هـ
27 مبعث پيامبر اكرم (ص) 13 قبل‌هجرت
27 معراج پيامبر اكرم (ص) 12 بعثت
27 خروج امام حسين (ع) از مدينه به مكه 60 هـ
28 وفات آيت الله سيد محمد كاظم طباطبائى يزدى (مرجع تقليد تشيع و صاحب کتاب العروة الوثقى) 1337 هـ
28 حركت امام حسين(ع) از مدينه به سوى مكه معظمه  
29 وفات آيت الله سيد محمد هادى حسينى ميلانى (مرجع تقليد تشيع و صاحب کتاب قادتنا كيف نعرفهم) 1395 هـ
29 غزوه تبوك 9 هـ

روابط عمومی حسینیه | -


خبرگزاری سایت خبری  مراجع تقلید مطبوعات
 ایرنا شیعه نیوز    رهبر معظم انقلاب اعتماد
فارس   تابناک آیت‌الله سیستانی  اعتماد ملی
مهر   الف آیت‌الله وحید خراسانی  ایران
ایسنا آفتاب نیوز آیت‌الله روحانی  جمهوری اسلامی
برنا صدرا نیوز آیت‌الله صافی  خراسان
آریا فردا آیت‌الله بهجت حزب‌الله
ابنا عصر ایران آیت‌الله شیرازی قدس
ایکنا جهان امروز   آیت‌الله شاهرودی کیهان
حیات مبارزین   آیت‌الله مکارم شیرازی ابتکار
رسا انتخاب آیت‌الله نوری همدانی ابرار
قدس شریف نیوز آیت‌الله منتظری اطلاعات
حــج رجا نیوز آیت‌الله صانعی  آفتاب یزد
شبستان المذهب آیت‌الله اردبیلی جام جم
واحد مرکزی خبر  آینده روشن آیت‌الله سبحانی جوان
باشگاه خبرنگاران فرارو آیت‌الله مظاهری  اسرار
 زنان تقریب نیوز  تهران امروز
 موج پارسینه همشهری
مرکز خبر حوزه هم‌وطن سلام
 لينكده همبستگی
انصارنيوز فرهنگ و آشتی
  گویا نیوز کارگزاران
روسیران

خارجی سایتهای شیعی اشخاص فرهنگی
رویتر آل البيت  آیت‌الله مصباح یزدی  کتابخانه ملي
آسوشیتد پرس(AP) موعود آیت‌الله حائری شیرازی   تبيان
فرانسه (AFP) آستان قدس  آیت‌الله حسن زاده آملی  مسجد جمكران
 کیدو

 خيمه 

 آیت‌الله جوادی آملی
ایتالیا (آنسا)  امامیه آیت الله سیدجعفر سیدان  
CNN شیعیان آیت‌الله ملکوتی
BBC تقویم شیعه ایت الله  یثربی
چین (شینهوا) مکتب الثقلین ایت الله حسینی قزوینی
فاکس نیوز انجمن هاي اعتقادي آیت الله میلانی

  وبلاگهای شیعی

 العربیه عاشورائیان
دويچه وله    
فاکس (ورزشی)

روابط عمومی حسینیه | -


ماه رجب و ماه شعبان و ماه رمضان شرافت زیادی دارند و در فضیلت آنها روایات بسیاری وارد شده است. از حضرت رسول صلی الله علیه و آله روایت شده که: ماه رجب ماه بزرگ خدا است و ماهی در حرمت و فضیلت به آن نمی‏رسد و جنگیدن با کافران در این ماه حرام است و رجب ماه خدا است و شعبان ماه من است و ماه رمضان ماه امت من است. کسی که یک روز از ماه رجب را روزه دارد موجب خشنودی خدای بزرگ می‌گردد و غضب الهی از او دور گردد و دری از درهای جهنم بر روی او بسته گردد.

از حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام روایت است که: هر کس یک روز از ماه رجب را روزه بگیرد، آتش جهنم یک سال، از او دور شود و هر کس سه روز از آن را روزه دارد بهشت او را واجب گردد.

و همچنین فرمود که: رجب نام نهری است در بهشت از شیر سفیدتر و از عسل شیرین‏تر. هر کس یک روز از رجب را روزه بگیرد البته از آن نهر بیاشامد.

از حضرت صادق علیه السلام روایت است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود که: ماه رجب ماه استغفار امت من است پس در این ماه بسیار طلب آمرزش کنید که خدا آمرزنده و مهربان است و رجب را "أصب" می‏گویند زیرا که رحمت خدا در این ماه بر امت من بسیار ریخته می‏شود پس بسیار بگوئید: «أَسْتَغْفِرُ اللهَ وَ أَسْأَلُهُ التَّوْبَةَ».

و ابن بابویه به سند معتبر از سالم روایت کرده است که گفت: رفتم به خدمت حضرت صادق علیه السلام در اواخر ماه رجب که چند روز از آن مانده بود چون نظر مبارک آن حضرت بر من افتاد فرمود که آیا در این ماه روزه گرفته‏ای؟ گفتم نه والله ای فرزند رسول خدا. فرمود که آنقدر ثواب از تو فوت شده است که قدر آن را به غیر خدا کسی نمی‏داند به درستی که این ماهی است که خدا آن را بر ماه‌های دیگر فضیلت داده و حرمت آن را عظیم نموده و برای روزه داشتن آن گرامی داشتن را بر خود واجب گردانیده است.

پس گفتم یابن رسول الله اگر در باقیمانده این ماه روزه بدارم آیا به بعضی از ثواب روزه‏داران آن نائل می‏گردم؟ فرمود: ای سالم هر که یک روز از آخر این ماه را روزه بدارد خدا او را ایمن گرداند از شدت سکرات مرگ و از هول بعد از مرگ و از عذاب قبر و هر که دو روز از آخر این ماه روزه دارد بر صراط به آسانی بگذرد و هر که سه روز از آخر این ماه را روزه دارد ایمن گردد از ترس بزرگ روز قیامت و از شدت‌ها و هول‌های آن روز و برات بیزاری از آتش جهنم به او عطا کنند.

و بدان که از برای روزه ماه رجب فضیلت بسیار وارد شده است و روایت شده که اگر شخصی قادر بر آن نباشد هر روز صد مرتبه این تسبیحات را بخواند تا ثواب روزه آن را دریابد: سُبْحَانَ الْإِلَهِ الْجَلِیلِ سُبْحَانَ مَنْ لا یَنْبَغِی التَّسْبِیحُ إِلا لَهُ سُبْحَانَ الْأَعَزِّ الْأَکْرَمِ سُبْحَانَ مَنْ لَبِسَ الْعِزََّ وَ هُوَ لَهُ أَهْلٌ

اعمال مشترک ماه مبارک رجب

اینها اعمالی است که انجام دادن آنها متعلق به همه ماه است و اختصاصی به روز معینی ندارد و آن چند مورد است :

1- در تمام ایام ماه رجب دعای ذیل را که روایت شده امام زین العابدین علیه السلام در حجر در غره خواندند، خوانده شود:

یَا مَنْ یَمْلِکُ حَوَائِجَ السَّائِلِینَ وَ یَعْلَمُ ضَمِیرَ الصَّامِتِینَ لِکُلِّ مَسْأَلَةٍ مِنْکَ سَمْعٌ حَاضِرٌ وَ جَوَابٌ عَتِیدٌ اللَّهُمَّ وَ مَوَاعِیدُکَ الصَّادِقَةُ وَ أَیَادِیکَ الْفَاضِلَةُ وَ رَحْمَتُکَ الْوَاسِعَةُ فَأَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَقْضِیَ حَوَائِجِی لِلدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ إِنَّکَ عَلَی کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ

2- دعایی را که از حضرت صادق علیه السلام روایت شده، خوانده شود:

خَابَ الْوَافِدُونَ عَلَی غَیْرِکَ وَ خَسِرَ الْمُتَعَرِّضُونَ إِلا لَکَ وَ ضَاعَ الْمُلِمُّونَ إِلا بِکَ وَ أَجْدَبَ الْمُنْتَجِعُونَ إِلا مَنِ انْتَجَعَ فَضْلَکَ بَابُکَ مَفْتُوحٌ لِلرَّاغِبِینَ وَ خَیْرُکَ مَبْذُولٌ لِلطَّالِبِینَ وَ فَضْلُکَ مُبَاحٌ لِلسَّائِلِینَ وَ نَیْلُکَ مُتَاحٌ لِلْآمِلِینَ وَ رِزْقُکَ مَبْسُوطٌ لِمَنْ عَصَاکَ وَ حِلْمُکَ مُعْتَرِضٌ لِمَنْ نَاوَاکَ عَادَتُکَ الْإِحْسَانُ إِلَی الْمُسِیئِینَ وَ سَبِیلُکَ الْإِبْقَاءُ عَلَی الْمُعْتَدِینَ اللَّهُمَّ فَاهْدِنِی هُدَی الْمُهْتَدِینَ وَ ارْزُقْنِی اجْتِهَادَ الْمُجْتَهِدِینَ وَلا تَجْعَلْنِی مِنَ الْغَافِلِینَ الْمُبْعَدِینَ وَ اغْفِرْ لِی یَوْمَ الدِّینِ

3- از حضرت صادق علیه السلام روایت شده که در ماه رجب این خوانده شود:

اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ صَبْرَ الشَّاکِرِینَ لَکَ وَ عَمَلَ الْخَائِفِینَ مِنْکَ وَ یَقِینَ الْعَابِدِینَ لَکَ اللَّهُمَّ أَنْتَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ وَ أَنَا عَبْدُکَ الْبَائِسُ الْفَقِیرُ أَنْتَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ وَ أَنَا الْعَبْدُ الذَّلِیلُ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ امْنُنْ بِغِنَاکَ عَلَی فَقْرِی وَ بِحِلْمِکَ عَلَی جَهْلِی وَ بِقُوَّتِکَ عَلَی ضَعْفِی یَا قَوِیُّ یَا عَزِیزُ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الْأَوْصِیَاءِ الْمَرْضِیِّینَ وَ اکْفِنِی مَا أَهَمَّنِی مِنْ أَمْرِ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ

قابل توجه است که ادعیه دیگری نیز برای این ماه عزیز ذکر شده است که می‌توانید به مفاتیح الجنان مبحث اعمال ماه رجب رجوع نمایید .

4- از حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله روایت شده که: هر کس در ماه رجب صد مرتبه بگوید: «أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ الَّذِی لا إِلَهَ إِلا هُوَ وَحْدَهُ لا شَرِیکَ لَهُ وَ أَتُوبُ إِلَیْهِ» و آن را به صدقه ختم فرماید حق تعالی برای او به رحمت و مغفرت و کسی که چهار صد مرتبه بگوید بنویسد برای او اجر صد شهید عطا فرماید.

5- از نبی مکرم اسلام روایت است: کسی که در ماه رجب هزار مرتبه "لا إِلَهَ إِلا اللهُ" بگوید خداوند عز و جل برای او صد هزار حسنه عطا کند و برای او صد شهر در بهشت بنا فرماید .

6- روایت است کسی که در رجب در صبح هفتاد مرتبه و در شب نیز هفتاد مرتبه بگوید أَسْتَغْفِرُ اللهَ وَ أَتُوبُ إِلَیْهِ و پس از اتمام ذکر، دست‌ها را بلند کند و بگوید: اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِی وَ تُبْ عَلَیَّ اگر در ماه رجب بمیرد خدا از او راضی باشد و به برکت ماه رجب، آتش او را مس نکند .

7- در کل این ماه هزار مرتبه ذکر: أَسْتَغْفِرُ اللهَ ذَا الْجَلالِ وَ الْإِکْرَامِ مِنْ جَمِیعِ الذُّنُوبِ وَ الْآثَامِ گفته شود؛ تا خداوند رحمان او را بیامرزد .

8- سید بن طاووس در اقبال از حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله فضیلت بسیاری برای خواندن سوره قل هو الله أحد نقل کرده است که ده هزار مرتبه یا هزار مرتبه یا صد مرتبه در این ماه تلاوت شود. و نیز روایت کرده که هر کس در روز جمعه ماه رجب صد مرتبه سوره قل هو الله أحد را بخواند برای او در قیامت نوری شود که او را به بهشت بکشاند .

9- سید بن طاووس از حضرت رسول صلی الله علیه و آله روایت کرده که: هر کس در روز جمعه ماه رجب، مابین نماز ظهر و عصر، چهار رکعت نماز بگزارد و در هر رکعت حمد یک مرتبه و آیة الکرسی هفت مرتبه و قل هو الله أحد پنج مرتبه بخواند، و سپس ده مرتبه بگوید: «أَسْتَغْفِرُ اللهَ الَّذِی لا إِلَهَ إِلا هُوَ وَ أَسْأَلُهُ التَّوْبَةَ» حق تعالی برای او از روزی که این نماز را گزارده تا روزی که بمیرد هر روزی هزار حسنه به او عطا فرماید، و او را به هر آیه‌ای که خوانده شهری در بهشت از یاقوت سرخ و به هر حرفی قصری در بهشت از دُرّ سفید دهد و تزویج فرماید او را حورالعین و از او راضی شود .

10- سه روز از این ماه را که پنجشنبه و جمعه و شنبه باشد روزه گرفته شود. زیرا که روایت شده هر کس در یکی از ماه‌های حرام، این سه روز را روزه بدارد حق تعالی برای او ثواب نهصد سال عبادت بنویسد.

11- از حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله روایت است که: هر کس در یک شب از شب‌های ماه رجب ده رکعت نماز به این نحو که در هر رکعت حمد و قل یا ایها الکافرون یک مرتبه و توحید سه مرتبه بخواند، خداوند گناهان او را می‌آمرزد.

التماس دعا

منبع خبر: مفاتیح الجنان

روابط عمومی حسینیه | -


 

با سلام و احترام خدمت تمامي همشهريان گرامي مهديشهري

به اطلاع رسانده مي شود روابط عمومي حسينيه اعظم مهديشهريهاي مقيم تهران براي حفظ و يادآوري خاطرات با انتشار فراخوان از عاشقان  و محبين حسيني درخواست مي نمايد تا اسناد، تصاوير و مكتوبات خاطره‌هاي خود را با موضوعات ذيل به دفتر حسينيه يا از طريق ايميل به مدير سايت و يا در قسمت نظرات اين موضوع درج شده ارسال نمايند .

 ياران و خادمين با اخلاص درگذشته ............... /

نحوه  و شيوه برگزاري مراسمات..................  /

اتفاقات جالب وشنيدني پیر غلامان حسینی..../

تاسيس بناي حسينيه در تهران ................... /

اسامي خادمين مرحوم گشته (زن - مرد) ....... /

هيئت جوانان قديم حسينيه  ......................  /

شهدای حسینیه ...................................... /

                               ---------------------------------------------

ضمنا درخواست مي شود از همشهريان گرامي جهت تبليغات وبلاگ و موضوعات مندرج در وبلاگ و بخصوص مطلب فوق الذكر را به دوستان وهمشهريان محترم از طريق پيام كوتاه ٬ مكالمات دوستانه ٬ در مراسمات و ديد وبازديدها اطلاع رساني نمايند تا بتوانيم در جهت ثبت و درج خاطرات براي نسل بعدي و عاشقان حسيني علاقمند جهت اطلاع از فعاليتهاي انجام شده در بين همشهريان محترم مهديشهري گام موثري با كمك و نظر ارباب بي كفن حضرت ابا عبدالله الحسين (ع) برداريم .

آدرس حسينيه اعظم مهديشهريهاي مقيم تهران :

تهران - خ هلال احمر - بعد از پل نواب - روبروي بيمه ايران - خ شهيد عليرضا قدمي - حسينيه اعظم مهديشهريهاي مقيم تهران             تلفن: ۵۵۶۴۱۴۸۴

ایمیل وبلاگ : m_shahparian@saipacorp.com

 

 ......................................  دست حق يارتان و درپناه امام زمان (عج)

                                                  <<  روابط عمومی حسینیه   >>

روابط عمومی حسینیه | -


يا أبا الحسـن يا علي بن محمد أيـها الهادي النقي يا ابن رسـول الله يا حجة الله على خلقه يا سـيدنا ومولانا إنا توجهنا واستشفعنا وتوسلنا بك إلـى الله وقدمـناك بين يدی حاجاتـنا ،يا وجيـها عند الله اشفع لنا عند الله 


                        دل را شراره غم تو پُرشرار كرد     داغ تو قلب خسته دلان داغدار كرد

اى سرو بوستان ولا از غم تو چرخ      جارى ز ديده اشك چو ابر بهار كرد

  با كشتن تو قاتلت اى هادى امم       خود را به نزد ختم رسل شرمسار كرد

هرگز نديده ديده تاريخ تاكنون         چون قاتل تو كو ستم بى شمار كرد

دشمن فكند گوشه زندان ز راه كين      هر كس ز مهر، دوستيت اختيار كرد

رويش سياه باد كه آن خصم بدمنش        روز زمانه تيره تر از شام تار كرد

در ماتم تو چاك گريبان خويش را               فرزند داغدار تو با حال زار كرد

بر تربت تو مادر پهلو شكسته ات           اشك از بصر چو گوهر غلطان نثار كرد

اى شمع برفروخته عشق، اهل دل        طوف حريم پاك تو پروانهوار كرد

باشد گداى خاك نشينت كسى كه او       خود را مقيم درگهت اى شهريار كرد

هركس غلام كوى تو گرديد بى گمان       بر صاحبان تاج و نگين افتخار كرد

از لطف خويش «حافظى» دل شكسته را

 يزدان به سفره كرمت ريزه خوار كرد

 (محسن حافظى)

http://www.shiati.ir/content/view/1028/42/


 


اى ولى امر حق ، اى عزيز مصطفى    در ره دين خدا، كشته زهر جفا

سامره در ماتم است ، سر بسر شور و عزا             يا على ابن جواد، يا امام المتقين    

   اى امام دهمين ، اى شهيد راه دين   

جان بقربان تو و درد و رنج و اه تو              در نهايت خانه ات ، گشته قربانگاه تو

تا صف محشر بود، در ادامه راه تو         كشته جور و ستم ، در ره دين مبين  

       اى امام دهمين ، اى شهيد راه دين

اى ولى امر حق حجت پروردگار          حامى مستضعفان ، در نهان و اشكار    

 برده اى در راه دين ، رنج و درد بيشمار      از جفاى منتصر، و زعناد مستعين

اى امام دهمين ، اى شهيد راه دين

زهر معتز عاقبت ، قاتل جان تو شد            جان تو قربانى راه جآنان تو شد

ديده جن و ملك ، جمله گريان تو شد            اى پناه عالمين ، رهبر دنيا و دين

اى امام دهميت ، اى شهيد راه دين

http://www.shiati.ir/content/view/1230/42

روابط عمومی حسینیه | -


منزلت و جايگاه رفيع حضرت زهرا عليهاالسلام در نزد حضرت علي عليه السلام نشانگر اوج شخصيت زن در نگاه اوست، يك زن مي‌تواند چنان بالا رود كه مايه مباهات و افتخار امام (ع) گردد.

منزلت و جايگاه رفيع حضرت زهرا عليهاالسلام در نزد حضرت علي عليه السلام نشانگر اوج شخصيت زن در نگاه اوست، يك زن مي‌تواند چنان بالا رود كه مايه مباهات و افتخار امام (عليه السلام) گردد. اگرچه بيان عظمت مقام حضرت فاطمه عليهاالسلام در نزد حضرت علي عليه السلام خود تحقيق مستقلي مي‌طلبد لكن در اينجا فهرست‌وار، به ذكر پاره‌اي از موارد، پرداخته شده تا بيانگر اوج مقام و مرتبه زن در نگرش حضرت باشد.

مباهات حضرت علي به همسري فاطمه عليهماالسلام

شخصيت بزرگي چون علي عليه السلام به همسري فاطمه عليهاالسلام افتخار مي‌كند و همسري با او را براي خود فضيلت و ملاك برتري بر ديگران و شايستگي پذيرش مسئوليت‌هاي سنگيني چون رهبري جهان اسلام مي‌داند. برخي از موارد كه حضرت براي اثبات حقانيت خود به داشتن همسري فاطمه عليهاالسلام استناد فرموده‌اند عبارت است از:
* در پاسخ نامه‌اي به معاويه از جمله فضيلت‌ها و امتيازهايي كه حضرت به آن اشاره مي‌فرمايند اين است كه «بهترين زنان جهان از ماست و حمالة الحطب و هيزم كش دوزخيان از شماست.»(1)
در جريان شوراي شش نفره كه خليفه دوم براي جانشيني وي را تعيين كرده بود حضرت خطاب به ساير اعضا فرمود: «آيا در بين شما به جز من كسي هست كه همسرش بانوي زنان جهان باشد؟» همگي پاسخ دادند: نه.(2)
* حضرت علي عليه السلام در ضمن پاسخ به نامه ديگر معاويه مي‌نويسد: «دختر پيامبر صلي الله عليه و آله همسر من است كه گوشت او با خون و گوشت من در هم آميخته است. نوادگان حضرت احمد(صلي الله عليه و آله)، فرزندان من از فاطمه عليهاالسلام هستند، كداميك از شما سهم و بهره‌اي چون من دارا هستيد.»(3)
* در جريان سقيفه حضرت ضمن برشمردن فضايل و كمالات خويش و اين‌ كه بايد بعد از پيامبر، او رهبري و هدايت جامعه اسلامي را عهده‌دار شود به ابوبكر فرمود: «تو را به خدا سوگند مي‌دهم! آيا آن كس كه رسول خدا او را براي همسري دخترش برگزيد و فرمود خداوند او را به همسري تو [علي] در آورد من هستم يا تو؟ ابوبكر پاسخ داد: تو هستي.(4)
فاطمه ركن علي است
از مقامات ممتازي كه مخصوص پيامبر صلي الله عليه و آله و حضرت فاطمه عليهاالسلام مي‌باشد ركن بودن براي علي است. در حديثي مي‌خوانيم پيامبر صلي الله عليه و آله به حضرت علي عليه السلام فرمودند: «سلام عليك يا ابا الريحانتين، فعن قليل ذهب ركناك.» (5)
چه تعبير لطيف و زيبايي همان تعبير حضرت علي عليه السلام در مورد زن كه فرمودند زن ريحانه است. پيامبر نيز فرمودند: «سلام بر تو اي پدر دو گل [زينب و ام كلثوم] به زودي دو ركن تو از دست مي‌روند.»
علي عليه السلام بعد از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله فرمودند: «اين يكي از دو ركن بود» و بعد از شهادت حضرت زهرا عليهاالسلام فرمودند:« اين ركن ديگر است.»
مددكار اطاعت الهي
انبياء و پيشوايان معصوم تنها راه سعادت و خوشبختي انسان‌ها را پيروي از دستورات الهي مي‌دانستند و از اين رو بهترين همكار و دوست براي آنان كسي بود كه در اين راستا به آنها كمك كند.
مي‌خوانيم علي عليه السلام در پاسخ پيامبر كه سؤال كردند:« همسرت را چگونه يافتي؟» گفتند:« بهترين ياور در راه اطاعت از خداوند.»(6)

تمسك علي عليه السلام به كلام زهرا عليهاالسلام
حضرت در حديث اربع مائة بعد از اين كه فرمودند در مراسم تجهيز مرده‌ها گفتار خوب داشته باشيد چنين ادامه دادند: «فان بنت محمد صلي الله عليه و آله لما قبض ابوها ساعدتها جميع بنات بني‌هاشم، قالت: دعوا التعداد و عليكم بالدعا.»
حضرت زهرا عليهاالسلام بعد از ارتحال رسول اكرم صلي الله عليه و آله به زنان بني‌هاشم كه او را ياري مي‌كردند و زينت‌ها را رها كرده و لباس سوگ در بر نموده‌اند، فرمود:«اين حالت را رها كنيد و بر شماست كه دعا و نيايش نماييد.»(7)
با اين كه حضرت علي عليه السلام معصوم بوده و تمام گفته‌هاي او حجت است ولي براي تثبيت مطلب به سخن زهرا عليهاالسلام تمسك مي‌كند. اين نشانگر عصمت حضرت صديقه طاهره عليهاالسلام بوده و اين كه تمام رفتار، گفتار و نوشتار او حجت است و از اين جهت فرقي بين زن و مرد نيست.

تنها تسلي بخش علي عليه السلام

حضرت بعد از شهادت فاطمه خطاب به ايشان فرمودند:
«بِمَنِ العَزاءُ‌ يا بِنتَ مُحمَد؟ كُنتُ بِكِ اَتَعزي فَفيمَ العَزاء مِن بَعدِكِ؟» (8)؛ با چه كسي آرامش يابم اي دختر محمد؟ من به وسيله تو تسكين مي‌يافتم؛ بعد از تو با چه كسي آرامش يابم؟
غضب خداوند به غضب فاطمه عليهاالسلام
حضرت علي عليه السلام از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله نقل نموده كه ايشان فرمودند:
«انَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ لَيَغضِبُ لِغَضِبِ فاطِمَه وَ يَرضي لِرِضاها»(9)؛ خداوند عزوجل به خاطر خشم فاطمه، خشمگين؛ و براي خشنودي و رضايت فاطمه راضي مي‌شود.
و در حديث ديگر خطاب به حضرت فاطمه عليهاالسلام فرمودند:
« انَّ اللهَ لَيَغضِبُ لِغَضَبِكِ وَ يَرضي لِرِضاكِ» (10)؛ خداوند براي خشم تو، خشمگين و براي خشنودي تو، خشنود مي‌شود.

برگزيده پيامبر صلي الله عليه و آله

حضرت علي عليه السلام در مصيبت حضرت زهرا عليهاالسلام خطاب به پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله مي‌فرمايد: «قل يا رسول الله عن صفيتك صبري»؛ « يعني اين صفيه توست، بانويي كه صفوه تو، مصطفي و برگزيده توست رحلت كرده و صبر فقدانش براي من دشوار است.»(11)
تكرار مصيبت فقدان پيامبر صلي الله عليه و آله
هنگام ارتحال بزرگ بانوي اسلام حضرت فاطمه و بيان وصايا و حلاليت ايشان حضرت در پاسخ مي‌گويد: « پناه به خدا، تو داناتر و پرهيزكارتر و گرامي‌تر و نيكوكارتر از آني كه به جهت مخالفت كردنت با خود، تو را مورد نكوهش قرار دهم. دوري از تو و احساس فقدانت بر من گران خواهد بود، ولي گريزي از آن نيست. به خدا قسم با رفتنت مصيبت رسول خدا را بر من تازه نمودي، يقينا مصيبت تو بزرگ است مصيبتي كه هيچ چيز و هيچ كس نمي‌تواند به انسان دلداري دهد و هيچ چيز نمي‌تواند جايگزين آن شود.»(12)
مقدم نمودن خواست فاطمه برخواست خويش
در هنگام وصيت حضرت زهرا عليهاالسلام در پاسخ امام به ايشان و گريستن هر دو، سپس امام سر مبارك فاطمه عليهاالسلام را به سينه چسباند و گفت:«هر چه مي‌خواهي وصيت كن، يقينا به عهد خود وفا كرده، هر چه فرمان دهي انجام مي‌دهم و فرمان تو را بر نظر و خواست خويش مقدم مي‌دارم.» (13)

پايان شكيبايي علي عليه السلام
علي عليه السلام كه اسوه صبر و استقامت است اما در شهادت حضرت زهرا عليهاالسلام تاثر و تالم خود را چگونه اظهار مي‌دارد، تا آنجا كه بعد از دفن همسر گراميش در حالي كه حزن و اندوه تمام وجود او را فرا گرفته بود خطاب به قبر پيامبر صلي الله عليه و آله عرضه داشت:
«خدا چنين خواست كه او زودتر از ديگران به رسول خدا بپيوندد، پس از او شكيبايي من به پايان رسيده و خويشتن‌داري از دست رفته، اما آنچنان كه در جدايي تو صبر كردم در مرگ دخترت نيز جز صبر چاره‌اي ندارم شكيبايي بر من سخت است. پس از او آسمان و زمين در نظرم زشت مي‌نمايد و هيچ گاه اندوه دلم نمي‌گشايد. چشمم بي‌خواب، و دل از سوز غم سوزان است. تا خداوند مرا در جوار تو ساكن گرداند. مرگ زهرا ضربه‌اي بود كه دل را خسته و غصه‌ام را پيوسته گردانيد و چه زود جمع ما را به پريشاني كشانيد… اگر بيم چيرگي ستمكاران نبود، براي هميشه اينجا [كنار قبر زهرا(عليهاالسلام)] مي‌ماندم و در اين مصيبت بزرگ چون مادر فرزند مرده، اشك از ديدگانم مي‌راندم.»(14)

پي‌نوشت‌ها:
1- بحارالانوار/ج41/ صص1511و 224.
2- نهج البلاغه.
3- طبرسي/ احتجاج/ مؤسسه الاعلمي للمطبوعات/ بيروت/ چاپ دوم، 1983 ميلادي/ج1/ ص135.
4- همان/ ص 123.
5- علامه الحافظ محب الدين الطيري، ذخائر العقبي في مناقب ذوي القربي/ چاپ بيروت دار المعرفه/ ص 56.
6- بحارالانوار/ ج43/ ص 117.
7- جوادي آملي/ زن در آئينه جمال و جلال/ ص42.
8- رحماني همداني/ فاطمة الزهرا بهجة قلب مصطفي/ ص 578/ به نقل از مجمع الرواية.
9- كنزالعمال/ مؤسسه الرسالة بيروت/ ج12/ ص111.
10- همان.
11- نهج البلاغه/ فيض السلام/ خطبه 193.
12- سيدمحمد كاظم قزويني/ فاطمة الزهرا من المهد الي اللحد/ دارالصادق بيروت/ چاپ اول/ صص610- 609.
13- همان.

روابط عمومی حسینیه | -


فاطمه جان، هنگامى كه به وسط جمعیت حاضـر در قیامت مـىرسى، كسـى از زیر عرش پـروردگار به گـونه‌اى كه تمام مردم صدایش را بشنوند، فریاد مـىزنـد: چشم‌ها را فـرو پوشانید و نظرها را پایین افكنید تا صـدیقه فـاطمه، دخت پیـامبـر صلی الله و علیه و آله و همـراهـانـش عبـور كننـد. پـس در آن هنگـام هیچ كـس جز ابـراهیـم خلیل الـرحمان و علـى بـن ابـى طـالب علیهماالسلام و... به تـو نگـاه نمـى كنند. جابربـن عبدالله انصارى نیز در حدیثى از پیامبر خدا صلى الله و علیه و آله این حضور را چنین توصیف مى كند: روز قیامت دختـرم فاطمه بـر مركبـى از مـركب‌هاى بهشت وارد عرصه محشر مـىشـود. مهار آن مركب از مرواریـد درخشان، چهار پایـش از زمرد سبز، دنباله‌اش از مشك بهشتى و چشمانـش از یاقوت سرخ است و بر آن گنبدى از نور قرار دارد كه بیرون آن از درونـش و درون آن از بیرونـش نمایان است. فضاى داخل آن گنبـد انـوار عفـو الهى و خارج آن پرتـو رحمت خـدایـى است. بر فرازش تاجـى از نـور دیـده مـى شـود كه هفتاد پایه از در و یاقـوت دارد كه هماننـد ستارگان درخشان نور مى افشانند. در هر یك از دو سمت راست و چپ آن مركب هفتاد هزار فرشته به چشـم مـىخـورد. جبرئیل مهار آن را در دست دارد و با صـداى بلند نـدا مى كند: نگاه خود فراسوى خویش گیرید و نظرها پایین افكنید. ایـن فـاطمه دختـر محمـد است كه عبـور مـى كنـد. در ایـن هنگام، حتـى پیامبـران و انبیـا و صـدیقیـن و شهدا همگـى از ادب دیـده فـرو مى گیـرند تا فاطمه صلوات الله علیها عبـور مـىكنـد و در مقابل عرش پـروردگارش قرار مى گیرد.

روابط عمومی حسینیه | -


  

امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايند: «إن اللَّه خلق محمداً من طينة من جوهرة تحت العرش، و إنه كان لطينته نضح فجبل طينة أميرالمؤمنين عليه‏السلام من نضح طينة رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم، و كان لطينة أميرالمؤمنين عليه‏السلام نضح فجبل طينتنا من فضل طينة أميرالمؤمنين عليه‏السلام، و كانت لطينتنا نضح فجبل طينة شيعتنا من نضح طينتنا، فقلوبهم تحن إلينا، و قلوبنا تعطف عليهم تعطف الوالد على الولد و نحن خير لهم و هم خير لنا، و رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم لنا خير و نحن له خير».(بصائر الدرجات ص 14، بحارالانوار 25/ 8).
يعنى: «خداوند محمد را از طينت و سرشتى كه از گوهرى در زير عرش بود خلق فرمود، و طينت محمد را تراوشى بود كه خداوند طينت اميرالمؤمنين را از همان تراوش طينت رسول خدا خلق نمود. و طينت اميرالمؤمنين را از نيز تراوشى بود كه خداوند طينت ما را از باقيمانده‏ى طينت اميرالمؤمنين خلق كرد، و براى طينت ما نيز تراوشى بوده كه خداوند شيعيان ما را از همان تراوش طينت ما خلق فرموده است. دلهاى شيعيان ما مشتاق ما هستند و دلهاى ما نيز- بمانند مهربانى و شفقت پدر به فرزند- به آنان توجه دارد. ما براى شيعيانمان بهترين‏ها هستيم و شيعيان ما براى ما بهترين‏ها هستند، رسول خدا نيز براى ما بهترين است و ما هم براى او بهترين‏ها هستيم».

روابط عمومی حسینیه | -